X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش
تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
 
شنبه 21 آذر 1394 :: 10:35 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
محمد افراسیابی، بخشدار شهر خورموج (در استان بوشهر، مرکز شهرستان دشتیِ امروز و زادگاه فایز) در حدود سال‌های 49 و 50 خورشیدی بود. او الان در سوئد زندگی می‌کند و خاطرات قدیم را در وبلاگش می‌نویسد. حکایت ظلم خوانین به گوشم افسانه بود و داستان. باور این جور و بی‌داد در غیاب اقتدار یک حکومت مرکزی، سختم بود تا به این روایت رسیدم:

پشت میز کارم نشسته بودم، جیپی مقابل در بخشداری توقف کرد، مردِ میانِ‌سالِ راننده، با فرزی پائین پرید و پیرمرد را در پیاده شدن‌اش کمک کرد. پیرمرد با تکیه بر عصایش، وارد بخشداری شد. دو کارمند بومی بخشداری، صابری و رفیعی‌نژاد به استقبالش رفتند. با هم وارد اتاق من شدند و پیرمرد را بنام «غلام رزمی» معرفی کردند. پیرمرد به جلو آمد و بر حسب سنت‌ خویش قصد بوسیدن دستم را داشت که صورتش را بوسیدم و به نشستن تعارف‌اش کردم. پسرش نیز نشست.
از غلام رزمی و یاغی‌گری‌اش علیه شاه و دولت شاهنشاهی‌اش، داستان‌ها شنیده‌ بودم. شاه را دوست نداشتم و دولت‌ا‌ش را نیز. دشمنِ دشمن را، دوست می‌پنداشتم. حال غلام رزمی آمده بود به دیدارم برای خوش‌آمدگوئی به منطقه‌ئی که زمانی زیر فرمان او بود. و با خود می‌اندیشیدم که چه سعادتی که با دشمنِ دشمن‌ات دوست باشی!
چه صحبت‌هائی بین ما رد و بدل شد، یادم نیست. ولی او و پسرش صمیمانه مرا به قلعه‌ی خویش دعوت کردند که من قول موافقی ندادم و به آینده موکول‌اش کردم.
بعد از رفتن آنان رفیعی‌نژاد به اتاقم آمد و شرحی داد از خصوصیات او و تذکری که مبادا فریفته‌ی حرف‌های او شَوَم که چون دیگر خان‌های منطقه است و کُرنِش و کوچک‌نمائی‌اش، مقدمه‌ئی است برای زیاده‌طلبی‌های آینده‌اش.
آن سال گندم کم بود و مردم منطقه در مضیقه. با نامه‌نگاری‌های بسیار دولت مقداری گندم در اختیار بخشداری‌‌های منطقه گذاشت تا با نرخی مقرر و نظارتی دقیق، گندم در اختیار نیازمندان گذاشته شود.
دیری از انتشار خبر نگذشته بود که سر و کله‌ی غلام رزمی و پسرش دوباره، پیدا شد، با همان اظهار اخلاص و فروتنی قبلی. سپس خواسته‌ی واقعی‌اش را طرح کرد و گفت:
همان‌طور که استحضار دارید، ما نان‌خور بسیار داریم و در خانه‌ی من به روی مردم باز است. به دلیل خشکسالی، گندمی برداشت نکرده‌ام و شرمنده‌ی میهمانانم که گندمی نیست تا حداقل به نانی دعوت‌شان کنم.
نهایت تقاضای نماینده‌گی فروش گندم را کرد و خواست که توزیع گندم به او واگذار شود. من آن‌قدر خام نبودم تا دمبه را به گربه بسپارم. تقاضایش رد شد. توزیع گندم را به فردی سپردم که پس از پُرس و جوی بسیار، حدس زده بودم سالم‌تر از دیگران است. خوشبختانه نتیجه هم مثبت شد و بیشتر مردم از توزیع گندم بعدها اظهار رضایت می‌کردند. غلام رزمی، هم چون دیگران با شناسنامه‌هائی که تحویل داد، سهمیه‌ی قانونی خود را گرفت و رفت.

فرمانده ژاندارمری خورموج، سروان عزیزالله انصاری مرتب نق می‌زد که چرا سری به غلام رزمی نمی‌زنی که او پیر محل است و مورد محبت بخشداران پیش از تو بوده است. او گله‌مند است که تو بازدید او را پس نداده‌ئی و همین مسئله سبب سرشکستی او شده‌ است بین دیگران.
نهایت روزی بهاری به همراه سروان روانه‌ی لاور رزمی شدیم.
قلعه غلام در سینه‌کشی کوهی بود و چشم انداز زیبائی داشت. روی بهارخواب نشستیم، نهار را همان‌جا خوردیم. کوه‌ها را دید می‌زدیم و از همه جا صحبت بود و سروان از منطقه می‌گفت و سختی راه‌هایش که غلام به حرف آمد و گفت:
جناب بخشدار! پدرم جائی که شما نشسته‌اید را خیلی دوست می‌داشت. او همیشه آن‌جا می‌نشست. او حتا در پیری دید خوبی داشت. روزی جمعی از دوستان‌اش گِردش نشسته بودند. پدر، پیر شده بود. سه نقطه آن دورها روی خط‌‌الرأس کوه در حرکت بودند. یکی گفت که بزهای کوهی هستند و دیگری چیزی دیگر گفت. ولی پدر اصرار داشت که هر سه آدمِ دوپا هستند. برای اثبات گفته‌اش تفنگ‌اش را طلب کرد. یکی از نوکرها برنوی او را آورد. پدر لوله‌ی تفنگ را روی شانه‌ی او که جلواش زانو زده بود، گذاشت و از مدعیان‌اش پرسید کدام یک را بزنم؟
قرعه‌ به نام نفر وسط افتاد. پدر او را هدف قرار داد.
نوکرها را دنبال شکار خود فرستاد. جسد مردی را آوردند و معلوم شد که حق به جانب پدر بوده است.
پرسیدم یعنی پدر تو برای اثبات حرف خودش به همین راحتی انسانی را کشت؟
غلام رزمی با همان لهجه‌ی بومی‌اش گفت:
یکی ازین فرمانبرها بود.

شرمنده از خودم که میهمان چنین فردی شده‌ام به سروان گفتم برویم که من کار مهمی در بخشداری دارم و از پله‌ها سرازیر شدم.



 
موضوعات
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت 1397
فروردین 1397
اسفند 1396
آذر 1396
مهر 1396
شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
دی 1395
شهریور 1395
تیر 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387

آخرین مطالب
پیوندها

آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 245509