X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش
تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
 
سه‌شنبه 30 شهریور 1395 :: 10:58 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
عکس‌های شخصی امروزی که همه دیجیتال‌ند و در موبایل و کامپیوتر ذخیره می‌شوند که هیچ، ولی عکس‌های قدیمیِ فیلم‌حلقه‌ای در آلبوم‌های برچسبی نگه‌داری می‌شوند که ورق زدن‌شان لطف و حلاوت خاصی دارد. اما... اما سنّ که بالا برود و ورق‌های آلبوم، زردتر شوند این کار همراه با ریسک است. یک در میان باید هی زیر لب بگویی: یادش به خیر... خدا رحمتش کنه.
برای پیدا کردن عکس یکی دو پست قبل، توی یک آلبوم باستانی، دست و پا می‌زدم که چشمم به این عکس افتاد. منِ خجالتی و جمع‌گریز در میان یک محفل. احتمالاً ولیمه یک عروسی است. ناهار یا شام؟ نمی‌دانم. عروسی کیست؟ نمی‌دانم. کجاست؟ نمی‌دانم. اصلاً عکاس کیست؟ به خدا این را هم نمی‌دانم.
همین می‌دانم که یکی دو نفر از پشت سری‌ها به رحمت خدا رفته‌اند و دیگر این‌که از بی‌کیفیتی عکس پیداست که به روال آن سال‌ها، عکاس محترم، آماتور بوده و از نور و زاویه دوربین همان قدر می‌دانسته که منِ طفلِ سوژه عکاسی از دیفرانیسل و انتگرال توابع نمایی.
اصلاً آن روزها جا زدن نگاتیو در دوربین هم تخصصی داشت و کار هر کسی نبود. چه جور جا بزنی که نور نگیرد و خوب چفت شود و از کدام ور بگذاری. تف تو ریا! در این مورد چیزکی می‌دانستم و چه پزها که ندادم.
بعد نوبت می‌رسید به عکس گرفتن. تیپ‌ها؛ فاجعه. قیافه‌ها؛ افتضاح. ژست‌ها؛ تکراری. همه رو به دوربین. یهویی‌ای در کار نبود. همه با آمادگی کامل و تمرین جلوی دروبین حاضر می‌شدند. چیلیک چیلیک با دقت و خسّت عکس گرفته می‌شد. مثل همه چیزهای آن زمان، فیلم، کم بود و گران بود و فرصت آزمون و خطایی هم نبود. حلقه که تمام می‌شد توی قوطی‌اش گذاشته می‌شد و می‌رفت برای ظاهر شدن. کجا؟ شیراز.
امکانات نبود دیگر. عکاس هم که مثل دکتر، مَحرم بود و کشف حجاب جلوی دوربین مباح بود. دو سه هفته بعد عکس‌ها می‌آمد. ده تایی نور خورده و از حیّز انتفاع ساقط شده بودند. چهار پنج تایی سوژه در کادر حضور نداشت و در و دیوار و درخت خالی بود. عکاس رونالدینیویی ما را نگاه کرده بود و از جای دیگر عکس انداخته بود. شش هفت تایی هم گوشه‌شان یا مات شده بود یا سوخته بودند. در هشت نه تایی هم یا دست و پا نداشتیم یا کله‌مان توی قاب نبود و در نتیجه از یک حلقه سی و شش تایی، پنج شش عکس سالم و کامل (به ما هُو عکس) دست‌مان را می‌گرفت!
خلاصه بد زمانه‌ای بود، له له بودیم، داغون شدیم آقا!
برای همین است که از کودکی، سند تصویری چندانی نداریم و بیشتر شفاهی است و متکی به حافظه و صد البته قابل تحریف. باز هم به نسل ما، نسل قبلی که از همین ناچیز هم محروم بودند. خوب، برای نوستالژی بازی، محدود می‌شویم به همین چند عکس گوشه‌سوخته و تار و ناواضح، که البته غنیمت است.
حالا که عکس‌ها را نگاه می‌کنم و در رثای رفتگان، ذکر می‌گویم خیالم می‌رود به سال‌ها بعد که نیستیم و آیندگانِ آلبوم به دستی که با دیدن ما می‌گویند یادش به خیر، خدا رحمتش کنه...

مگر غیر از این است؟


 
موضوعات
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت 1397
فروردین 1397
اسفند 1396
آذر 1396
مهر 1396
شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
دی 1395
شهریور 1395
تیر 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387

آخرین مطالب
پیوندها

آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 245509