با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین

پیله، رابرت چارلز ویلسون، حسین شهرابی


می‌گفت: «دست‌هایتان را سیخ کنید... صافِ صاف از هر دو طرف.»... بعد وقتی آدم را در وضعیت صلیب‌وار درست نگه می‌داشت می‌گفت: «فاصله‌ی انگشت اشاره‌ی چپت تا انگشت اشاره‌ی راستت را تاریخ زمین در نظر بگیر. می‌دانی تاریخ انسان کجای این فاصله است؟ تاریخ انسان ناخن انگشت اشاره راستت است. حتی کل ناخن هم نیست. فقط همان نوک سفید و کوچکش است. همان تکه‌ای که وقتی دراز بشود با ناخن‌گیر می‌گیری. کشف آتش و اختراع خط و گالیله و نیوتن و فرود بر ماه و یازده سپتامبر و هفته‌ی پیش و امروز صبح همه‌اش آن جاست. در مقایسه با تکامل ما نوزادیم. در مقایسه با زمین‌شناسی، ما تقریباً وجود نداریم.»



پیله، رابرت چارلز ویلسون، حسین شهرابی


ماشین‌های زیادی در راه نمی‌دیدم و هوا هم به شکلی باورنکردنی و احمقانه دلپذیر بود. از آن بعدازظهرهای آبی‌رنگ و پایان‌ناپذیری بود که گرمایی خوشایند داشت. دلم می‌خواست فردا را به هر کسی که پول بیشتری برایش می‌داد بفروشم و تا ابد در دوّم ژوئیه بمانم. مدت‌ها بود که این قدر ابلهانه و از تهِ دل خوشحال نبودم.

منسوب به مارک تواین


بهشت، به خاطر آب و هوایش. جهنم، به خاطر جمع آدم‌هایش.