«صدا بار گفتم این مغازهی کوفتی را ول کن بچسب به مشتری خصوصی. از صبح تا شب جون میکنی بابت چندرغازی که از این مرتیکه تن لش قبرسی میگیری. اسمش چیه؟ آندراس؟ هنوز هم با این دختر افغانیه سَر و سِر داره؟ اسمش چیه؟ نیکبخت؟»
مهین دوست داشت اسم آنهایی را که دوست نداشت مثلاً فراموش کند.