با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین

اهای ماگنولیا، زویا پیرزاد، جهان کتاب


«صدا بار گفتم این مغازه‌ی کوفتی را ول کن بچسب به مشتری خصوصی. از صبح تا شب جون می‌کنی بابت چندرغازی که از این مرتیکه تن لش قبرسی می‌گیری. اسمش چیه؟ آندراس؟ هنوز هم با این دختر افغانیه سَر و سِر داره؟ اسمش چیه؟ نیکبخت؟» 
مهین دوست داشت اسم آنهایی را که دوست نداشت مثلاً فراموش کند.