با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین

برگزیده‌ی داستان همشهری 26 قسمت سوم

داستان رادیویی
آنوشکا جاسراج
علی‌رضا شاه‌محمدی

صفحه‌ی 137

عصرهای یک‌شنبه وقتی خانه را ترک می‌کنم، همسرم از همیشه خوشحال‌تر است. پنج‌سال است ازدواج کرده‌ایم؛ هنوز خیلی زود است که از نبودنِ هم لذت ببریم. رفقای کافه‌ی ایرانی چنین عقیده‌ای ندارند. آن‌ها فکر می‌کنند عشق و ازدواج دو موضوع جدا هستند.

صفحه‌ی 138
کاروکاسبی مغازه خوب است. چند ماه پیش توانستم شاگرد جوانی استخدام کنم که بنشیند پشت دخل تا وقت آزاد بیشتری داشته باشم. «واسه‌ی هیچ کاری‌نکردن، وقت آزاد بیشتر می‌خوای چی‌کار؟» همسرم همیشه این را وقتی می‌پرسد که روزهایم را توی خانه می‌گذرانم و وسایلی را تعمیر می‌کنم که نیازی به تعمیر ندارند.

... آه کشید، مثل آه کشیدنِ پیرها وقتی از توضیح دوباره و دوباره‌ی مسائل به جوان‌ترها خسته می‌شوند.

صفحه‌ی 139
گفت: «روزنامه نمی‌خونم.»
«به‌خاطر همینه که هنوز لبخند می‌زنی.»

صفحه‌ی 140
... قبل رفتن با من دست داد و گفت: «ایمان داشته باش.» شنیدنش عجیب بود، آن هم از یک استاد فلسفه.

باران تویی

اگر شمالی بودم از باران متنفر می‌شدم

ولی حالا که بچه‌ی جنوبم، عاشق بارانم.

برگزیده‌ی داستان همشهری 26 قسمت دوم

بن‌بست آینه
محمد صالح‌علاء


صفحه‌ی 99
من گفتم: «خودم می‌دونستم،..»
همسرم گفت: «می‌دونستی؟... پس چرا به من نگفتی؟ من حتی خواب‌های خودم رو برات تعریف می‌کنم.»

ملکه‌ی من
مریم منوچهری


صفحه‌ی 107
همیشه آشپزخانه ساعت یازده صبح، زیبایی دل‌فریبی دارد. مانند بانوی موقری که اطراف چشم‌های عسلی‌رنگش چین‌های ریزی خودنمایی می‌کنند.

صفحه‌ی 108
دم‌دمای ظهر خانه مانند زن میان‌سالی می‌شد که بعد از چند شکم زاییدن، هنوز وقار طبیعی خود را حفظ کرده...

صفحه‌ی 109
به بابا گفتم از ازدواج می‌ترسم اما نوید حواسش به همه چیز هست. می‌داند شیرینی دوست ندارم، روسری را به شال ترجیح می‌دهم، وقتی قرار می‌گذاریم نباید دیر کند، زیاد به مهمانی رفتن علاقه ندارم، دعوایمان که شد، نباید داد بزند و بهتر است برود داخل اتاق و تا وقتی حوصله‌اش برنگشته، بیرون نیاید و اگر شب‌ها هم مرا تنها نگذارد که دیگر همه چیز تکمیل خواهد شد.

برگزیده‌ی داستان همشهری 26 قسمت اول

مزمار
شیخ محمدتقی فلسفی


صفحه‌ی 49
اولین عکس‌العمل خشکه‌مقدس‌ها در مقابل سخنرانی من، سرِ بلندگو بود. می‌گفتند بلندگو مشکل شرعی دارد. در مجلس عروسی پسر یکی از محترمین که در اتاق بزرگی، جمعیت و مرحوم پدرم نشسته بودند، یکی‌شان با صدای بلند گفت: «آقای فلسفی خیلی حرف‌های خوب می‌زنید اما متاسفم که این مزمار را که آلت موسیقی است به مسجد آوردید. چرا با مزمار حرف می‌زنید؟» تازه سال اول بود که بلندگو به مسجد آمده بود و آقایانِ علما هم نمی‌توانستند در آن مجلس چیزی بگویند. پیش‌خدمتِ عروسی را صدا زدم گفتم: «این بشقاب گز را ببرید خدمت آن آقا قدری میل کند.» آن آقای مقدس گفت: «نه آقا من دندانم عاریه است، گز لای دندانم می‌رود.» گفتم: «چرا دندان عاریه گذاشتید؟» گفت: «برای این‌که دندان ندارم.» گفتم: «چرا عینک زدید؟» گفت: «نمی‌توانم دور را ببینم.» بعد تند شدم: «شما دندان نداشتی، رفتی دندان عاریه گذاشتی. نمی‌توانستی دور را ببینی، عینک زدی. این کار شما حلال است اما من که صدایم به آخر مجلس نمی‌رسد و میکروفن آورده‌ام که صدایم به آن‌جا برسد، کار حرام کرده‌ام؟ از خودت فتوا می‌دهی؟»

• در زبان عربی به هر ساز بادیِ موسیقی، مزمار می‌گویند.

«لال»ه

بعد از لب‌ها، نوبت لاله‌ها است.
گوشواره‌ها مزاحم‌اند.
تازه خریده است و خیلی دوست‌شان دارد.
دلم نمی‌آید چیزی بگویم،
لب‌هایم را روی هم می‌گذارم.

برگزیده‌ی داستان همشهری 25 قسمت پنجم

گزیده‌‌ی نامه‌های نیما یوشیج به همسرش
عالیه‌جان


صفحه‌ی 135
شاعر، این خلقت عجیب و نادرِ طبیعت از راست، دروغ بیرون می‌آورَد. حساب کن. از چشمش بترس. وقتی به مردم نگاه می‌کند، مردم در نزد او اوراق یک تاریخ ممتد و یادگارِ روزهای کهنه و مبهم‌اند. اگر هیچ‌کس نتواند این اوراق را بخواند، شاعر می‌خوانَد.

مفارقت شیرین است. از دشمنی کم می‌کند و به دوستی می‌افزاید. قلب نارضا را هم تسلی می‌دهد اما...
نگذار در این تنهایی کسی که هیچ‌کس را ندارد و امیدش رو به انقطاع است گریه کند و در این گریه به خواب برود.

برگزیده‌ی داستان همشهری 25 قسمت چهارم

نامه‌هایی که یغمای جندقی به سفارش علی‌اکبرخان دامغانی برای نامزد او می‌نوشت

دل بردی از من به یغما


صفحه‌ی 133

فرموده‌ای نامه‌ی مرا از چشم بیگانه نگاه‌دار و پیش آشنا کتمان کن.
مصرع: نام جانان باید اندر جان نهان.
البته کسی نخواند دید و نخواهد شنید، فرد:
غیرتم با تو چنان است که گر دست دهد
نگذارم که درآیی به خیال دگران
کنون که دستِ وصال نیست و رفعِ ملال، حرمان بر خیال است،‌ نامه‌نگاری را اهمال مفرمای که بی‌زیارتِ دست‌خطِ مبارک، جانم مجاورِ لب است و روزم مقارنِ شب.

خدایا خدایا تا کی بار خامه کشم و کار نامه کنم، تمهید درود و سلام آرم و ترتیب پیک و پیام، مگرم درد دل در آن محفل گوش‌گزار افتد و صورت آشفتگی شهود حضرت یار گردد، در نامه جز تعارف چه توان نگاشت و با قاصد جز آه و ناله چه توان سرود. درد دل به که گویم و چاره‌ی این رنج مشکل از که جویم؟ نامه، محرم این راز و قاصد، هم‌دم این نیاز نیست.

گنج با مار انباز است و گل با خار دم‌ساز، لاله ردیف خَس است و شِکر، شکار مگس. چرا باید این محروم از تو دور باشد و این تنِ خوار  از آن جان گرامی مهجور.

برگزیده‌ی داستان همشهری 25 قسمت سوم

منشآت تازه یافته‌ی قائم‌مقام فراهانی به گوهرملک خانم

از زن می‌ترسم


صفحه‌ی 127

قربانت شوم، من طاقت این حرف‌های شما را ندارم. دختر پادشاه هستی، بی‌تربیت بالا آمدی، ‌خوش‌آمدگو بسیار، دل‌سوز غم‌خوار کم داشتی...
نوشته‌اید از زن خوف می‌کنی. بله قربانت شوم من قشونی و شمشیربند نیستم. ادعای رستم و اسفندیاری ندارم. میرزای فقیر مفلوک ترسوی عاجزی‌ام. از زن می‌ترسم. از موش می‌ترسم. از موش‌های جوی هم می‌ترسم...

صفحه‌ی 128

[شاهنشاه] بسیار تعریف از شما فرمود که عاقلی و کاملی کرد پیِ جوان و جاهل نرفت. اسم و آوازه و تشخص و عرضه خواست، شوخی و صحبت و بازی و اختلاط نخواست. دور بود از دختر جوان که به مرد پیر تن دربدهد. الحق خیلی کار کرد و ما را معتقد ساخت.

برگزیده‌ی داستان همشهری 25 قسمت دوم

نشکن
انور اکاوی

نوید سالاروند


صفحات 58-59

شش سالم بود که مادرم از پدرم خواست یک سطل زباله برایش بگیرد. برایم سوال بود که سطل زباله چیست. مادرم گفت سطل زباله ظرفی‌ست برای چیزهایی که هیچ مصرفی ندارند و باید دور ریخته شوند. این برایم تازگی داشت. پیش از آن هرگز مجبور نبودیم چیزی را دور بریزیم. مثلاً کیسه‌های کاغذی را مچاله، لوله و سپس در مستراح داخل حیاط استفاده می‌کردیم. سبوس باقی‌مانده از آرد گندمی را که برای پختن نان الک می‌کردیم، می‌دادیم به مرغ‌ها، پوست سیب‌زمینی‌ها و دیگر سبزی‌ها را هم همین‌طور. ته‌مانده‌های غذا مخصوص توله‌سگ‌مان بود و میوه‌ها و سبزی‌های گندیده را بازمی‌گرداندیم به زمین و تابستان بعد، زمین آن‌ها را در رنگ‌های سرخ و زرد و سبز به ما پس می‌داد. هیچ چیز هدر نمی‌رفت. برای همین، ابتدا نمی‌فهمیدم مادرم سطل زباله را برای چه می‌خواهد. ولی روزها که گذشت دلیلش برایم روشن‌تر شد.  چیزهای جدیدی در روستا داشتیم. چیزهایی که نمی‌شد به خورد سگ‌ها و مرغ‌ها و زمین داد. چیزهایی که حتی نمی‌سوختند.

صفحه‌ی 61

تمام عمرم در دنیایی زندگی کرده بودم که در آن تقریباً همه چیز شکستنی بود. شانه‌ها را از استخوان و چوب شکننده می‌ساختند، کوزه‌ها، بشقاب‌ها و دیگ‌ها بیش‌تر از جنس خاک رس پخته‌شده در کوره بودند. شکسته‌شدن هر کاسه یا فنجان، خسارتی هنگفت و دردسری بزرگ برای خانواده محسوب می‌شد. هنگامی که یک تُنگ آب می‌شکست، باید نصف روز تا «کیترمایا» پیاده می‌رفتی تا یک تُنگ دیگر از سفالگر آن‌جا بخری. به همین دلیل ما آدم‌های دودستی بودیم؛ هر کس وقتی می‌خواست چیزی را به دست کسی بدهد و یا از دست او بگیرد، از هر دو دستش استفاده می‌کرد.

صفحه‌ی 62

دعایم کوتاه بود، درست همان طور که مامان بزرگ یادم داده بود. مامان بزرگ می‌گفت: «ببین، پسر اولین پسرم، وقتی به درگاه خدا دعا می‌کنی، دعات رو کوتاه کن. چون خدا به دعاهایی که بیشتر از ده، یا نهایتاً دوازده کلمه باشه، گوش نمی‌ده.»
مامان بزرگ علت حرفش را این گونه توضیح می‌داد که خدا خیلی پر مشغله و خیلی هم باهوش است، به همین دلیل، چندان وقتی برای توجه کردن ندارد. نباید با دعاهای طولانی و کش‌دار حوصله‌اش را سر ببریم. حرف‌های مامان بزرگ گیجم می‌کرد؛ به او می‌گفتم: «ولی مامان بزرگ، مزامیر داوود هم که شما هر روز صبح موقع طلوع خورشید رو به کوه‌های جون از حفظ می‌خونین طولانی‌ان.»
مامان بزرگ غرغرکنان می‌گفت: «خب، حتی داوود هم خیلی حرف می‌زد. فقط کافی بود این رو بگه: خدایا من یک گناه کردم ولی تو شگفت‌آوری و من دوستت دارم. مرا ببخش و دشمنانم را نابود فرما.»
مامان بزرگ می‌گفت حتی هنگامی که عیسی مسیح به پیروانش دعای ربانی را آموزش می‌داد، نیازی به استفاده از آن همه کلمه نبود؛ یک عالمه احمق، مسیح را دوره کرده بودند و او برای این که منظورش را به آن‌ها بفهماند، مجبور بود کلمه‌های بسیاری را به کار ببرد.

برگزیده‌ی داستان همشهری 25 قسمت اول

گزیده‌ی داستان همشهری 25

چرا می‌ترسی؟
سروش صحت

صفحه‌ی 47


از سگ‌هایی که پارس می‌کنند و دنبال آدم می‌کنند می‌ترسم، از مار و موش هم می‌ترسم، از سوسکی که کشته‌ام ولی هنوز تکان‌تکان می‌خورد هم می‌ترسم ولی وانمود می‌کنم که نمی‌ترسم. از جنازه‌ی سوسک هم... اصولا از جنازه می‌ترسم حتی جنازه‌ی عزیزان و نزدیکانم، همان‌هایی که تا وقتی زنده بودند عزیزترین‌هایم بودند وقتی می‌میرند، جنازه‌شان برایم ترسناک می‌شود چون بدنِ بدون روح‌شان را نمی‌شناسم. تازه از روح هم می‌ترسم؛ نه بدن بی‌روح، نه روح بی‌بدن. از کلاغی که خیره به آدم نگاه می‌کند و نمی‌پرد و از گربه‌های خیابانی که وقتی پخ‌شان می‌کنی فرار نمی‌کنند، می‌ترسم و از گربه‌ای که وقتی پخ‌اش می‌کنی نزدیک‌تر هم می‌آید، بیشتر می‌ترسم و از گیرکردن در راهرویی دربسته با یک گربه، بیشتر از بیشتر می‌ترسم. از جاهای خیلی تنگ، از جاهای خیلی بلند، از سیم برق لخت‌، از چاقوی خیلی تیز، از در قوطی کنسرو که خوب باز نشده و به تو می‌گویند: «می‌تونی این رو بازش کنی؟» از بریده‌شدن انگشت با ورق کاغذ، از صدای زنگ تلفن در نیمه‌شب، از رد شدنِ سینی چای از بالای سرم، از گرفتنِ پا موقع شنا در جای عمیق دریا، از پریدن از بانجی‌جامپینگ، رد شدن از مقابل تفنگ سربازی که جلوی در کلانتری ایستاده وحواسش جای دیگری است. از رانندگی کسانی که توی اتوبان لایی می‌کشند، از رفتن توی محفظه‌ی دستگاهِ اِم آر آی، از دندان‌پزشکی، از آمپول‌زدن، از هرچیزی که انتظار نداری حرکت کند ولی یک‌دفعه راه می‌افتد، از موجوداتی که خیلی کند حرکت می‌کنند، از رهگذری که آخرشب تنها پشت‌سرت راه می‌رود، از صدای تلق‌وتولوق نیمه‌شب وقتی هیچ‌کس خانه نیست، از پشت‌سرِ یک وانت یا یک کامیون بودن، وقتی که دارد بار سنگینی را در وضعیتی نامتعادل حمل می‌کند، از نشستن و بلندشدن هواپیما، از دعواهای خیابانی، از نشستن توی پارک‌هایی که لابه‌لای بوته‌هایش پر از سرنگ است، از آدم‌هایی که عجیب‌وغریب و خیره نگاه می‌کنند، از فیلم‌های ترسناک.

ما رایت الا جمیلا

• خیلی پررویی!
•• می‌دونم ولی دوباره بگو!
• پررویی.
•• یه بار دیگه!
• خوشت می‌آد؟
•• از شنیدنش که نه، از حالت لبات وقت گفتنش!

برگزیده‌ی کتاب ظهور و سقوط یک کتاب‌فروش

برگزیده‌ی کتاب «ظهور و سقوط یک کتاب‌فروش»
نوشته‌‌ی «حشمت ناصری»
نشر «الهام اندیشه»


صفحه‌ِی 29
خانمی با ظاهری آراسته و - به چشم برادری! - با چهره‌ای بگویی‌نگویی زیبا، درخواست کتاب «...راز زیبایی ...» را کرد؛  ناخودآگاه و بدون تامل گفتم:
«زیره به کرمان می برید خانم؟!»
جمله‌ی سوالی تعجبیِ بدون تفکرم، اثر تمام و کمال خودش را گذاشت و خانم - بدون گرفتن مابقی پول درشتش - با کلی ذوق و شادمانی و تشکر رفت.
نمی‌دانم ملایکه، ثواب چند حج تمتع با پای پیاده در چله‌ی تموز را برایم نوشته‌اند (یا ثواب  مجاهدت در جنگ های صدر اسلام را) اما این را می‌دانم اگر آقایان محترم، کمی شخصیت خرج نموده هر از چندی یک بار به خانم‌شان - که خودش را کشته در نظر آقا زیبا جلوه کند - بگویند : «عزیزم چه خوشگل شدی»، جای دوری نمی‌رود!
به خدا جای دوری نمی‌رود!

صفحه‌ی 54
«چرت و پرت بود به گمانم، شاید هم شر و ور یا ..، ببخشید البته! بی‌ادبی نمی‌کنم... بچه‌های خونه یه کتاب ازم خواستند براشون ببرم، اسمش یادم نمونده. فقط می‌دونم تو همین مایه‌ها بود...»
فکر کردم شاید از این کتاب‌های جوک و اس‌ام‌اس باشد؛ گفتم: «نه! این جور کتاب‌ها نداریم.» گفت: «نویسنده‌اش معروفه‌ها؛ جواد آل احمد... یا نه! صادق چوبین! هر کی بوده می‌گن یه زمانی کدخدا بوده!»
بعله! «چرند و پرند دهخدا» را ازش خواسته بودند!
جلوش را نگرفته بودم، هم‌این جور می‌خواست از «مولویِ شیرازی» گرفته تا «سهرابِ فرخزادِ ثالث»، همه را توی گورشان بلرزاند!
وقت رفتن، افاضاتش را این طور تکمیل کرد: «این بابا خودش هم نوشته چرنده حرف‌هام؛ ولی ما باز دست‌بردار نیستیم و می‌گیم حرف حسابه!»

صفحات 60-61
ده دوازده سال پیش که یک سر به موطن‌مان در یکی از نقاط صفر مرزی رفته بودیم با پسرعموی خوش قلب‌مان جلوی مغازه کوچکش دور یک میدان کوچک گپی زدیم. پرسیدم «کسب و کار چه طور است؟» مثل فیلسوفان پاسخ روشنی نداد و گفت «صبر کن خودت می‌بینی.» طولی نکشید کسی آمد و بعد خوش و بش کوتاهی یک عدد سکه «2 تومانی» روی پیشخوان گذاشت و گفت برایش خُرد کند!
ما دو نفر به هم نگاه کردیم و من، خرسند از یافتن جواب و متعجب از رد و بدل شدن این حجم پول بدون محافظ و اسکورت، زدم زیر خنده. پسرعموجان زیر لب پرسید «متوجه رونق کسب و کار ما شدی یا توضیح بدم؟»
و «2 تومانی» بنده خدا را با دو عدد «1 تومانی» عوض کرد.

صفحات 62-63
امروز خانمی با ظاهری موجه آمده بودند چند تا از کتاب‌های آشپزی را ببینند. رفتارش معقول نشان می‌داد. کتاب‌ها را ورق زد و پرسید که «این کدوحلویی که این‌جا گفته قبلش باید نمک زده بشود را شما مطمئنید خوب درمی‌آد؟!» نگاهی کردم و گفتم: «من که ننوشتم خانم!» فرمودند: «واقعاً؟»
هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم کسی پیدا شود فکر کند تمام کتاب‌های یک کتاب‌فروشی را فروشنده‌اش نوشته باشد! بعد گفت که می‌خواهد لاغر شود و پرسید کدام غذاها را بپزد بهتر است؟ شوهرش هم باید خوشش بیاید. گفتم: «ببرید تو خونه با حوصله بخونید حتماً متوجه می‌شوید.»
گفت: «پس می‌تونم اینا را ببرم خونه، بخونم یاد بگیرم بعد پس‌شون بیارم؟»
از لج توی دلم یک حرف شطرنجی زدم و با لبخند به ایشان گفتم: «نه خانم این‌جا کتاب‌فروشیه. باید کتاب‌ها را بخرید.»
گفتند: «همه‌شونو ؟»
گفتم : «نه خیر خانم، همونی که احتیاج دارید رو می‌خرید.»
گفتند و گفتیم و گفتند و گفتیم و گفتند و گفتیم و... بالاخره خسته شدیم و هیچی نخریدند و فقط شانس آوردیم تشریف بردند. ولی فرمودند که ببخشم‌شون چون امروز پولی همراه‌شون نبوده بعداً مفصلاً برای خرید می‌آن!
خدا کند نیاید، شما هم دعا کنید.

صفحه‌ی 82
بساط پت و پهنی، پهن کرده بودم. سردی هوا و درد مزمن کلیه‌ام ضرورتی پیش آورد که نتوانستم حتا از همسایه‌ها - یا حتا رهگذران - بخواهم چشم‌شان به بساط باشد؛ رفت و برگشتم به منزل یک ربعی زمان برد. همه‌ی این پانزده دقیقه را به این  فکر می‌کردم که  چند نفر دارند با خیال راحت به هم‌دیگر کتاب تعارف می‌کنند و هر کی هر چی می‌خواسته، برداشته و رفته!
خوش‌بختانه وقتی برگشتم همه چیز سر جایش بود!
هیچ‌وقت از این همه بی‌علاقگی مردم به کتاب خوش‌حال نشده بودم!َ

عروسی که می‌شه بساط‌مون جوره

• ... آخه می‌دونی، دوست داشتن سه جوره:
یه جور این که دوستش داری ولی نه به اندازه‌ای که ازدواج کنید.
جور دیگه این که دوستش داری قدِّی که باهاش ازدواج کنی
و ناجور این که دوستش داری بیش‌تر از اون که ازدواج کنید چون خرابش می‌کنه این عشق رو!
•• این همه آسمون ریسمون بافتی که منو بپیچونی؟
• نه به جان ت... خودم! دوسِت دارم خُب.
•• اِ! چه جوری؟
• م‌م‌م‌م‌م‌... جور اول!
•• خاک تو سرت! این همه توجیه عاشقونه‌ی قشنگ گفتی بلد نبودی قشنگ تمومش کنی!

سرباز

• تا سنِّ یائسه شدنت ازت کام می‌خوام!
•• ای هوسباز! بعدش چی؟
• تو از من کام بگیر!

برگزیده‌‌ِی داستان همشهری شماره 7

برگزیده‌ی داستان همشهری شماره 7

«مبادا»
«نفیسه مرشدزاده»
صفحه‌ی 70

آقای میم، خودش از روی فیلم‌ها فهمیده که زن‌ها بیش‌تر دوست دارند وقتی که نیستند (سفر رفته‌اند یا قهر کرده‌اند) یکی برای‌شان گریه کند تا این که یکی پیش روی‌شان، قربان‌صدقه‌شان برود. میم درست نمی‌داند چرا، شاید زن‌ها جای خالی خودشان را از خودشان بیش‌تر دوست دارند.
آقای میم‌، هیچ‌وقت سر از کار زن‌ها در نمی‌آورد. آقای میم به همه مردهایی که بلدند به زن‌ها چیزهایی بگویند که زن‌ها را خوش‌حال می‌کند، حسودیش می‌شود البته مطمئن نیست چنین مردهایی وجود داشته باشند.

«لیز»
«محمدرضا زمانی»
صفحه‌ی 73

من این‌جا غریق نجات هستم. از صبح تا عصر روی یک صندلی پلاستیکی سفید، می‌نشینم و مواظبم که بچه‌ها توی آب نشاشند یا با دمپایی‌های بزرگ‌تر از پایشان، نپرند توی آب. معمولاً، آن‌ها وقتی بعد از کلی شلوغ کردن، یک‌دفعه، همان وسط کم‌عمق، استُپ می‌زنند یا میله‌های دیواره را می‌چسبند، یعنی دارند یک کاری صورت می‌دهند.
این‌جا، استخر خلوت و نسبتاً کوچکی است. اکثر مشتری‌های آن، آدم‌های مسن و ثابتی هستند که در همین نزدیکی زندگی می‌کنند. اکثر آن‌ها هم، از من بدشان می‌آید. فکر می‌کنم، یک دلیلش این است که من تمام چربی‌هایشان را دیده‌ام. لایه‌هایی که وقتی راه می‌روند، همه جای بدنشان جابه‌جا می‌شود. همین‌طور خال‌های جورواجور، زگیل‌های ریز و درشت و گوشت‌های اضافه. دُمل‌های چربی، جای سوختگی با آب جوش. جای زخم، جای خالکوبی‌های سابق و نحوه رویش موها روی بدنشان. آن‌ها چیز زیادی برای پنهان کردن از من ندارند و برای همین خیلی از من خوش‌شان نمی‌آید.

«مسلمانِ پدرومادری هستیم»
«سفرنامه حج میرزاعلی‌خان اعتماد‌السلطنه، وزیر عدلیه قاجاری»
صفحه‌ی 115و116

روز عید اضحی، امیر حاج مصر، پوش نو را با ‌ساز و نقاره وارد مسجدالحرام کرده، پوشِ کهنه را خدام بیت‌الله که بیست‌نفر خواجه سیاه از دولت هستند، به آن‌ها تسلیم می‌کنند، خدامِ خاصه نردبان‌ها گذارده، به بام خانه خدا مشرف می‌شوند، پوش نو را مشرف می‌گردانند و آن بیچاره، پوش کهنه را بی‌نصیب از خدمت خانه می‌کنند.
می‌گویند که وقتی که پوش کهنه را پایین می‌کنند، ‌آه و ناله و فریاد او شنیده می‌شود و پوش نو را وقتی بلند می‌کنند، آشکار است که اظهار شعف می‌نماید. راوی این فقرات، حاجی‌ها هستند ‌اگرچه حقیر ایستاده بودم و به جز صدای قرقره، چه در واکردن پوش کهنه و چه در بالاکشیدن پوش نو چیز دیگر نفهمیدم، خدا کند این کتابچه به نظر حاجی‌ها نرسد، خاصه حاجی دهاتی که حقیر را تکفیر می‌کنند. سهل‌ است، جمع می‌شوند و شهادت می‌دهند که به زیارت مشرف نشدی.
چنان‌که یک نفر حاجی از رفیقش تحقیق کرد که چرا دور این خانه می‌‌گردند و طواف می‌کنند؟ گفت: «آخر خانه خداست.» حاجی گفت: «در ده ما هم مسجد است، هرجا مسجد است خانه خدا است، پس ما چرا دور مسجد ده‌مان نمی‌گردیم؟» رفیقش گفت: «مگر مسجد ده شما را از سنگ ساخته‌اند و به این بلندی و به این جلال است؟» حاجی گفت: «اگر به جلال است، پس تو چرا هر روز، دور تخت آصف‌الدوله نمی‌گردی که از همه حاجی‌ها باجلال‌تر است؟» جواب گفت‌ که اگر دور آدم باید گشت، شاه ایران از آصف‌الدوله خیلی متشخص‌تر است، رسم نیست دور آ‌دم گشتن، چه شاه چه گدا!
حاجی گفت: «به خدا قسم من تا به این‌جا نمی‌توانستم تحقیق بکنم، بعد از این واجب شد که سر این مساله حالی‌مان بشود، تا حالا هفت‌هزار و پانصد که به گدایی جمع نمودیم، به عرب‌ها دادیم و دوازده روز سر و پا برهنه در این هوای عربستان با آن آب‌های متعفن که خوردیم، سِرّ این مساله ندانیم، پس به دنیا خر آمده‌ایم، علاوه بر زحمات این راه.»

«خوف و وحشتی در ایرانی‌ها پیدا شد»
«سفرنامه حج سیدفضل‌الله حجازی»
صفحه‌ی 130

از منیوحی حرکت کردیم برای کویت. الان که عصر است هوا بسیار لطیف و جریان باد موافق، سیر جهاز سریع، نخلستان‌های طرفین شط با صفا، رفت و آمد کشتی‌های کمپانی و دیگر جهازها و بلم‌ها و موج‌ آب خیلی جالب توجه است.
عجالتا بدمان نیست. اما این صفا و تماشا تا سه ساعت از شب باقی بود؛ اگرچه از غروب که وارد دریا شدیم و به محاذی «خور عبدالله» ـ که نام موضعی است از دریا ـ رسیدیم، انقلاب دریا شروع شد اما از ساعت سه طغیان نمود.
کم‌کم آب در جهاز ریخت. اسباب وحشت و ترس روی داد. خرده‌خرده فریادها بلند، صدای گریه‌ها زیاد شد. ختمِ «امن یجیب» و «حدیث کساء» و زیارت‌نامه و توسل به ائمه شروع شد و مخصوصا بعضی از مسافران، واقعه را شور می‌دادند و بیشتر، مردم را به وحشت می‌انداختند.
هرچه ناخدا فریاد می‌زد و دلداری می‌داد، سودی نمی‌بخشید. اگرچه ما هیچ‌کدام تا حال دریا ندیده بودیم و در حقیقت این‌جا هم دریای مهمی نیست اما به قول یکی از رفقا می‌گفت که برای غرق شدن همین هم کفایت می‌کند...

صفحه‌ی 133و134
عرب‌ها به یک نظر عداوت‌آمیزی به عجم‌ها نظر می‌کنند؛ بلکه بد می‌گویند، شتم می‌کنند، حتی شنیده شد بعضی از کسبه مکه با عجم‌ها معامله نمی‌کنند. نگارنده به چشم خود دید در مسجدالحرام چند نفر مصری و غیرهُم از اعراب و شرطی یک نفر ایرانی را گرفته، می‌زدند و بعضی دیگر آن‌ها را تشجیع و ترغیب می‌نمودند.
می‌گفتند: «جزاک‌الله خیرا»، از یکی پرسیدم: «علت این اذیت و آزار چیست؟ و سبب این سب و شتم در گفتار چه؟» گفت: «عجم‌ها حرمت مسجد را نگاه نداشتند، دیگر از این بالاتر که یک نفر عجمی دیروز مسجدالحرام را نجس کرده؟» گفتم: «معاذالله! که مسلمان چنین کاری مرتکب شود. کدام عقل باور می‌کند که یک نفر مسلمان ایرانی از راه دور با آن صدمات شدیده و مخارج گزاف ده‌هزار تومان یا اقلا پنج‌هزار تومان خرج کند بیاید مکه، مسجدالحرام را نجس کند؟ سبحانک هذا بهتان عظیم.»
سِیزدهم ذی‌الحجه
 بعدازظهر در مسجدالحرام بودیم. انقلابی در مردم مشاهده می‌شود. عرب‌ها شادی می‌کنند، به یکدیگر بشارت می‌دهند، «قتل‌العجمی، قتل العجمی» می‌گویند. وقتی به ایرانی‌ها برمی‌خورند دست بر گلو می‌گذارند و می‌گویند: «کل عجمی یذبح.» و تهدید به قتل می‌کنند.
به اتفاق بعضی از رفقا از باب ابراهیم خارج شده، رو به طرف صفا می‌آییم اما جمعیت زیاد و درهم و برهم است. نزدیک باب صفا مقابل شرطی‌خانه هنگامه غریبه مشاهده می‌شود.
می‌گویند ابوطالب پسر حسین یزدی ایرانی که مسجد را نجس کرده، الان گردنش را زدند و اینک شرطی‌ها دارند خاک بر خون او می‌ریزند. فقط ما چیزی که به چشم دیدیم همین خاک ریختن شرطی‌ها بود و بس، بلی چون شب شد پس از نماز مغرب و عشا در بازار صفا چند نفر را دیدم جنازه‌ای را به دوش کشیده می‌برند.
یکی از رفقا جزو مشیعین است، از او پرسیدم: «این جنازه کیست؟» آهسته گفت: «جنازه جوانی است که امروز بی‌تقصیر گردن زدند.» خرده‌خرده، خوف و وحشتی در ایرانی‌ها پیدا شد و به آن‌ها گفته می‌شد تنها جایی نروید، در وقت نماز عامه در مسجد نباشید، موقع نماز و طواف، احتیاط را از دست ندهید چون بعضی از عوام ایرانی بسا بود مهر می‌گذاردند و البته این کار مورث فتنه بود و بالجمله دو روزی این همهمه و اضطراب بود، آن‌گاه از طرف حکومت سعودی جلوگیری شد و عمده این فتنه مصری‌ها بودند.
آن‌چه را پس از تحقیق به‌دست آوردیم و از اشخاص موثق شنیدیم این بود که این شخص یعنی طالب بن حسین از توابع یزد بوده و برای حج مشرف شده و ابدا در مقام تلویث مسجد و ایذاء طائفین نبوده بلکه فی‌الجمله امتلاء معده داشته و در روزِ دوازده که از منی مراجعت کرده، بعدازظهر وارد مسجدالحرام شده برای طواف حج در بین طواف نظر به گرمی هوا و امتلاء مزاج، حالت استفراغی به او دست داده به ملاحظه این‌که مبادا قی عارض شود و روی زمین مسجد بریزد، گوشه جامه احرام خود را مقابل دهان گرفته و در او قی کرده و اطراف آن را گرفته که بِبرد خارج از مسجد بریزد.
قدری از آن از گوشه جامه‌اش روی سنگ‌های مطاف ریخته، شُرطی به گمان آن‌که این‌ها قاذورات است او را گرفته و چند مصری به اتفاق شرطی‌ها او را به شرطی‌خانه جلب نموده، از آن‌جا نزد قاضی می‌فرستند.
مصری‌ها به ناحق شهادت می‌دهند و قاضی حکم قتل آن بی‌گناه را صادر نموده و بالاخره روز چهارده یا به قول ما سیزده، برابرِ بابِ صفا محاذی شرطی‌خانه حرم او را گردن می‌زنند. این است آن‌چه ما دیدیم و شنیدیم. والعلم عندالله.

شب به گلستان، تنها

• صدای زنگ پیام این گوشی رو خیلی دوست دارم.
•• هم‌این تک بوق ساده؟
• آخه فقط تو شماره‌شو داری.

یعنی کی‌ می‌تونه باشه این وقت شب؟

توی اتاق که نشسته‌ام، موبایل را کنار دستم می‌گذارم.
صدای زنگ پیام که می‌آید، چند لحظه دیرتر برش می‌دارم و با خودم زمزمه می‌کنم:
خدایا، خودش باشه!
خدایا، خودش باشه!
خدایا، خودش باشه!

کاهش

یاد من کن،
شده به فحشی، نفرینی.

صبحک الله

آدم بهتری هستم،
وقتی که خوابم.

نجوا

دوست دارم حرف زدنش، زمزمه‌وار باشد،
آرام و درگوشی.

لاله

گوشواره‌ت رو در بیار،
لبم رو زخم می‌کنه.

فتح بهشت

صحنه‌ی قشنگی است؛
سُر خوردن بند سوتین از روی شانه.


پی‌نوشت: برنگردون سر جاش، لطفاً!

دلم خوش نیست

ترانه‌ای پیدا کرده‌ام برای وقت‌هایی که نمی‌دونی چه مرگته!
کشف این ترانه، هدیه‌ی یک عزیز است:
توی WhatsApp پیام داد: «یه آهنگ هست من باهاش خیلی شبا گریه کردم:

«من از قلب هزاران جنگل و صحرا گذر کردم
به دنیای قشنگ و خوب خوش‌بختا سفر کردم
اومدم با هزار سختی
واسه دیدار خوش‌بختی
ولی در ساحل دریای آزادی
دلم خوش نیست
تو این شهری که گوشا کر شده از شیون شادی
دلم خوش نیست»


پرسیدم: «خواننده‌ش؟»
جواب داد: «منوچهر سخایی»
قبلاً گفته بود که ترانه‌هایش را دوست دارد. فول‌آلبومش را داشتم اما حوصله‌م نمی‌شد دنبالش بگردم. خواستم برایم بفرستدش.
حیف که آهنگش پاپ نیست. نه این که سنتی بد باشد ولی به این شعر و این حال و هوا، پاپ بیش‌تر می‌خورد.

دانلود ترانه‌ی «دلم خوش نیست» با صدای «منوچهر سخایی»

جان‌گداز

هر وقت با خیال راحت تونستی جلو دختره بگ..ی بدون به اوج رابطه‌تون رسیدی!

انی لااحب الافلین

• تمام شد،
فراموش کن،
این اسم و این شماره را هم پاک کن.
•• چرا؟
• دروغ‌گویی.
•• تو هم دروغ‌گویی.
• ولی من دنبال یکی به‌تر از خودم بودم.

سایه خودش می‌آیه

سردم شده بود. تنبلی‌م می‌شد پا شم کولر رو خاموش کنم.
یک‌دفعه... برق رفت.
چه به موقع،
راست گفته‌اند که ان الله مع الصابرین!

غم؛ خودش رو دست دلِ من سپرده

فامیلِ صاحب‌ماشین بود و آمده بود در تعطیلات تابستانی دانشگاه به عنوان راننده کار کند. در مأموریت‌های اداری، معمولاً، کاری به راننده ندارم که چی توی پخش ماشین می‌گذارد به ویژه راننده‌های جدید که می‌گذارم به علاقه و سلیقه خودشان هر چیز دوست دارند گوش کنند تا این وسط سلیقه و شخصیت‌شان دستم بیاید.
سلیقه‌ی خاصی داشت. یک گل‌چین «حبیب» با خودش آورده بود و با هم مرتب این را گوش می‌کردیم. بیش‌ترش را نشنیده بودم و برای یک خوره‌ی موسیقی ایرانی مثل من عجیب بود.
اعتقاد دارم که زیبایی بعضی ترانه‌ها پس از چند بار شنیدن کشف می‌شود. به هم‌این دلیل اگر از ترانه‌ای بدم نیاید دو سه بار دیگر گوش می‌کنم تا تکلیفم با آن مشخص شود.
القصه؛ میان مجموعه‌ی تک‌صدایی راننده‌ی جوان، یکی، توجهم را جلب کرد.

دیروز، بین مکالمات یومیه، از دهانم پرید که «عشق و عاشقی در من خیلی وقته مُرده» و سکوت کردم و یادم افتاد که این جمله را با کمی تحریف از کجا وام گرفته‌ام.
بشنوید. ان‌شاءالله که در شما نمرده باشد.

دریافت ترانه‌ی «عشق زندگی» با صدای «حبیب»

مادرانه

نمی‌دونی چه لذّتی داره وقتی برای بغل کردن و بوسیدن پسرت، باید روی پنجه‌ی پات بلند شی.

جان‌پناه

دراز کشیده بودم. بیدار بودم و چشم‌هایم باز بود. ناگهان، غمی از ناکجاآباد عالم، سرازیر شد بر دلم.
آرام، بدون این‌که صورتم را برگردانم، گفتم: «بغلم کن. بیا روی سینه‌م. نذار سقف رو ببینم.»

در می‌کده هم خدای بینی

عکس‌های گوشی‌م را ورق می‌زد و به عکس هنری! خانم‌ها که می‌رسید، تحسین می‌کرد.
«به‌به! احسنت! آفرین!»
پرسید: «از «مونیکا بلوچی» عکس نداری؟»
جواب دادم: «چرا، بیا ایناها.»
در سکوت عکس‌ها را دید و بی‌مقدمه گفت: «در تعجبم از کسانی که می‌گن خدا نیست!» گفتم: «چه طور؟»
گفت: «اگه خدا وجود نداره پس کی این رو خلق کرده؟ خودت انصاف بده، نگاهش کن؛ این اوج هنر آفرینش نیست؟!»