
«بهار 63»آهای شمایی که با گوگل کردن «راه رفتنت واویلا از داریوش رفیعی» به وبلاگ من رسیدی!
چی فکر کردی عمو؟ داریوش رفیعی و راه رفتنت واویلا؟
گرفتی ما رو؟!
پیامک یک:
رها نمی کنمت گر به چنگم افتی، حیف
رها نمی کند ایام در کنار مَنَت
...
پیامک دو:
عمر بگذشت و دگرگون نشد این رسم قدیم
که نیازیست مرا چند و تو را نازی چند
...
• بیعاطفه! این همه احساس خرج کردم، یه اهمی، چیزی..!
• • چی بگم؟
• بگو دلت گرفته بود از چی؟
• • از تو!
• دلتنگ یا دلگیر؟
• • هر دو.
• دلیل اولی، دوری است و درمان دومی هم دوری!
• خوب، اون جا چه خبر بود؟
•• واسهت مهمّه بدونی؟
• نه، مهم نیست. مهم اینه که تو واسهم حرف بزنی.
برای یکی از پیرمردهای فامیل، طلب زن رفتیم شهرکرد. گوش تا گوش اتاق، پیر و جوان و زن و مرد نشسته بودند. دخترخانم آمد و به اشتباه من را دید و پسندید!
گفتم: «خواستگار، من نیستم. ایشونه.»
گفت: «نمیخوام!»
پرسیدیم: «چرا؟»
جواب داد: «پیره!»
به پیرمرد برخورد. «من پیرم؟»
فیالمجلس بلند شد و جلوی چشمهای گردشدهی جمعیت، دو پشتک و وارو زد.
فاتحانه برگشت سمت دختر و گفت: «حالا چی میگی؟»
«حالا دیگه اصلاً نمیخوام!»
«آخه چرا؟»
دختر جواب داد: «هم پیری، هم دیوونهای!»
صفحهی 183