با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین

ارگ بم عاشق نقش جهان است

• منِ احمق رو ببین! هنوز جای زخم عشق قبلی خوب نشده دوباره دارم عاشق می‌شم. خیلی بی‌عارم، مگه نه؟
•• این از استعدادهای عشقه که تو خرابه‌هاش هم می‌شه زندگی کرد.

کارت عروسی

گفتم که دلا مبارکت باد: در حلقه‌ی عاشقان رسیدن

عملیات ایذایی

• زن‌هایی مثل تو، فکر می‌کنند که مردهایی مثل من، به‌شون می‌آد و مردهایی مثل من، فکر می‌کنند که زن‌هایی مثل تو، به دردشون می‌خوره.
با این تبصره که مردها می‌دونند زن‌ها به چی فکر می‌کنند و می‌رن با زن‌هایی که مثل تو نیستند ازدواج می‌کنند.
•• چرا؟ خودآزارند؟ می‌خوان خودشون رو غافل‌گیر کنند؟!
• چون نمی‌خوان طبق برنامه عمل کنند. اون‌ها می‌خوان دوست داشته باشند نه دوست داشته بشن.

ذهن زیبا

بدترین عیبت اینه که: هیچی یادت نمی‌ره!

دانی اگر آهی کِشد دل‌ها بسوزد؟

اولین بار است که می‌بینم بازخوانی یک ترانه قدیمی از اصلش بهتر می‌شود.
«سنگ خارا»ی مرضیه را طبق آمار سایت بیدل، چهار نفری خوانده‌اند که در میان‌شان اسم‌و‌رسم‌دارهایی مثل «ستار» و «علی‌رضا افتخاری» و «علی‌رضا قربانی» هستند ولی آن که از همه کم‌نام‌و‌نشان‌تر است تأثیرگذارتر اجرا کرده است:


دریافت ترانه‌ی «سنگ خارا» با صدای «رامین جامی»

دعای افتتاح

خدایا دوستش دارم،
محبّتم رو تو دلش بنداز!

برگزیده‌ی داستان همشهری شماره‌ی 24 - قسمت دوم و آخر

اتلّلو؛ داستان غم‌انگیز مغربی در وندیک
ویلیم شاکسپیر
ابوالقاسم‌خان ناصرالملک


صفحه‌ی 145
رودریگو: می‌دانی چه می‌خواهم بکنم؟
یاگو: معلوم است، می‌خواهی بروی بخوابی.
رودریگو: هم‌این دم می‌روم خودم را غرق کنم.
یاگو: اگر این کار را بکنی باید از دوستی من چشم بپوشی. چرا؟ عجب سفیهی هستی.
رودریگو: وقتی که زندگی شکنجه است، زیستن سفاهت است. آن‌جا که معالجه به دست مرگ است، درمان جز به مردن نیست.
یاگو: چه اندیشه‌ی زشتی! چهار بار هفت سال است که در این جهان می‌نگرم، از وقتی که نیک از بد شناخته‌ام هنوز کسی ندیده‌ام که بداند چه‌گونه غم‌خوار خویشتن باشد. باید به جای آدمی بوزینه باشم تا بگویم برای یک زن می‌خواهم خودم را بکشم.
رودریگو: چه کنم؟ اقرار دارم که شیفتگی به این اندازه ننگ است اما چاره از قوه‌ی من بیرون شده.
یاگو: قوه؟ چرند! چون‌این بودن یا چون‌آن بودن به دست خودمان است. بدن مانند باغی است و اراده‌ی ما باغبان، می‌خواهیم در آن گزنه می‌کاریم یا تخم کاهو می‌افشانیم، آویشن برمی‌کنیم یا زوفا می‌نشانیم، یک گونه گیاه می‌پروریم یا گیاه‌های گوناگون، به تنبلی بایرش می‌گذاریم یا به کوشش بارورش می‌نماییم، باری نیک و بد آن بسته به اراده‌ی ما است. اگر در ترازوی وجود ما کفه‌ای از فکر و اندیشه نباشد که با کفه‌ی شهوت موازنه کند، شراره‌ی درون و بدی که در نهاد ما است سرانجام کار ما را به تباهی خواهد رسانید. فکر و اندیشه در وجود ما برای این است که نیش هوس را بکاهد و هواهای خروشان و شهوت بی‌لگام را فروبنشاند. این که تو عشق می‌نامی، پیوند و نهالی است از این باغ.

قطبین عالم
محمد میرزاخانی

صفحه‌ی 147

رمان قرن نوزدهم کار رسانه‌ها‌ی امروز را می‌کرد، هم جمعِ سوادِ دوران بود هم قرار بود خواننده را به گوشه‌‌های ندیده‌ی عالم ببرد، نویسنده‌ی رمان، هم ماجراجو بود، هم دانشمند و هم عالِمِ لغات. رمان قرنِ نوزدهمی بین داستان‌پروری و شخصیت‌پردازی، ‌شرح‌وبسطِ علمیِ دامنه‌داری داشت که از تبیینِ قوانین داروین و نیوتن تا شرح جغرافیای عالم را دربرمی‌گرفت.

فریبرز چه‌طور «جهان‌دیده» شد؟
امیرحسین هاشمی

صفحه‌ی 180

معلوم شده بود که خیلی‌ها به‌جای خواندن اصل کتاب‌ها، نقدها و معرفی‌ها را می‌خوانند و این آشناییِ دست‌دوم‌شان را طوری همه‌جا جار می‌زنند که شنونده از کتاب‌خوان نبودنِ خودش شرمنده شود.

جنبه‌هایی از داستان کوتاه
خولیو کورتاسار
محمد میرزاخانی

صفحه‌ی 207

... گفته شده که رمان بر روی کاغذ و در نتیجه در مدت زمانی شکل می‌گیرد که برای خواندن آن صرف می‌شود و تنها مرز و محدوده‌ی آن ته کشیدن مصالح هنری است. تعریف داستان کوتاه نیز به سهم خود با مفهوم محدودیت آغاز می‌شود. اول از همه محدودیت فضای فیزیکی، تا جایی که در فرانسه وقتی داستان از بیست صفحه بیش‌تر می‌شود آن را نوول می‌نامند؛ چیزی بین داستان کوتاه و رمان.

صفحه‌ی208
یک نویسنده‌ی آرژانتینی عاشق بوکس به من گفت که در مبارزه‌ی میان یک متن احساسی و خواننده‌ی آن، رمان با گرفتن امتیاز پیروز می‌‌شود اما داستان کوتاه باید ناک‌اوت کند تا برنده شود. این تعبیر از این منظر درست است که رمان، گام به گام بر خواننده تأثیر می‌گذارد ولی داستان کوتاهِ خوب تند و تیز است، گزنده است، از هم‌آن جمله‌ی اول به خواننده امان نمی‌دهد.

برگزیده‌ی داستان همشهری شماره‌ی 24 - قسمت اول

فاش نمی‌کنم
ابراهیم حاتمی‌کیا

صفحه‌ی 30

«من کتاب‌خوان حرفه‌ای نیستم و راستش از حرفه‌ای‌ها دلِ خوشی ندارم. بارها می‌بینم‌شان. شبیه کارمندهای اتاق بایگانی هستند، مثل آن‌هایی که در پزشک قانونی کار می‌کنند، دیگر مرگ و هستی برایشان عبرت و دقت نیست. همه را خوب قفسه‌بندی می‌کنند و خیلی‌خوب تشریح می‌کنند ولی در خودشان هیچ اتفاقی نمی‌افتد.»

نوشتن از آن‌چه تسخیرمان می‌کند
پیتر اُرنر
الهام شوشتری‌زاده

صفحه‌ی 50

«حالا که پدرم پیرتر و خیلی ملایم‌تر شده، سخت می‌شود باور کرد چه‌قدر از او می‌ترسیدم. آن وقت‌ها پر از خشم بود. آیا از ازدواجش راضی نبود؟ بی‌تردید. او و مادرم هیچ‌وقت نقاط اشتراک زیادی نداشتند. اما خشمش که گاهی به مرز جنون می‌رسید، چیزی ماورای این سرخوردگی نه چندان معمول بود.»

مرگ پدر
استیو مارتین
احمد حسین‌زاده

صفحه‌ی 55

«پدرم..، با مرگش کاری کرد که در زندگی نتوانسته بود بکند؛ خانواده‌مان را دور هم جمع کرد.»

صفحه‌ی 56
«وقتی دبیرستان را تمام کردم پدرم خواست برایم کت‌و‌شلوار بخرد. من قبول نکردم، من را طوری بار آورده بود که هر نوع حمایت و کمکی را رد کنم و از ول‌خرجی هم متنفر بود. از آن‌جا که پدرم هیچ‌وقت اهل هدیه دادن نبود، احساس می‌کردم که با این رد کردن، به نوعی با منطقی پیچیده و لجوجانه دارم ادای پسرهای خوب را درمی‌آورم. حالا آرزو می‌کنم ای کاش به او اجازه داده بودم که پدر باشد.»

صفحه‌ی 59
... گفت: «کاش می‌تونستم گریه کنم، کاش می‌تونستم گریه کنم.»
... گفتم: «برای چی می‌خوای گریه کنی؟»
«به خاطر تمام عشقی که به من ابراز شد و تنونستم جبرانش کنم.»
او این راز یعنی میل به دوست داشتن خانواده‌اش را در تمام طول عمر از من و مادرم پنهان نگه داشته بود. مثل این بود که اولین قدم اشتباه، مسیر ما را برای همیشه از هم جدا کرده بود و حالا دو روز مانده به مرگش، راه ما با هم دوباره یکی شده بود...
مرگ پدرم هزاران پایان‌بندی دارد. من هنوز هم از آن درس و معنا می‌گیرم. او مرگ را از وضع خوفناک بیمارگونش درآورد و آن را ملموس و پرشور کرد. او به نوعی من را برای مرگ خودم آماده کرد. او به من مسؤولیت زنده‌ها را در برابر آن‌ها که می‌میرند، نشان داد. اما ماندگارترین نظر را خواهرم ملیندا بیان کرد. او به من گفت که از کل این جریان چیزی یاد گرفته است. از او پرسیدم چه چیزی؟ گفت: «هیچ‌کس نباید توی تنهایی بمیره.»

سیب قندک
علی‌اکبر کسمایی

صفحه‌ی 69
چند فرزند پسر از دست داده بود. من آخرین پسرش بودم. در حاشیه‌ی کتاب مثنوی چاپ هند که شب‌ها پیش از خواب، آن را به آوای بلند می‌خواند و اکنون تنها یادگاری‌ست که از او دارم، ‌زیر تاریخ تولدم چنین نوشته است: «...اینک جز این یکی، دیگر گلی در گلستان زندگی من باقی نیست تا نوبت خزان آن کی رسد...» این یادداشت در حاشیه‌ی مثنوی، گذشته از آن‌که از ایمان پدرم به مولوی حکایت می‌کند، به خوبی می‌رساند که از داغ فرزند چه دل خونینی داشته است. به مادرم گفته بود تنها آرزویش این است که آن‌قدر زنده بماند تا بزرگی من یعنی بزرگی این آخرین پسرش را به چشم ببیند.

خواب برادرِ مرده
محمد طلوعی

صفحه‌ی 94
دروغ می‌گفتم اما این دروغ زندگی کی را خراب می‌کرد.

ای خوش‌کمر به رقص آ

فقط مونده بود با «محسن چاوشی» قِرِش بدیم که این ظرفیت هم آزاد شد!

روحانی مچکریم!


دانلود «به رقص آ» با صدای «محسن چاوشی»

این نیز بگذرد

من که دست‌رسی ندارم ولی هر کس دستش می‌رسد به «داریوش اقبالی» بگوید که در یکی از کنسرت‌هایش، هم‌راه تک‌نوازی چنگ، این قصیده‌ی «سیف فرغانی» را دکلمه کند.
خیلی به سبک و صدایش می‌آید.
این را هم گوش کنید. میکس دکلمه‌های داریوش است در کنسرت‌های مختلف. شنیدنی است:

دانلود «دکلمه‌ها در کنسرت‌ها»

هنر نزد ایرانیان است و بس

«خبر ورزشی» سه‌شنبه 28 خرداد 1392 به دنبال شوی ساختگی اهانت مربی تیم ملی کره جنوبی به ایران، تیتر زده: «جواب جالب فرزاد حاتمی به کرّه‌ای‌ها: ما نژاد برتریم.» و زیرش آورده: «نژاد ایرانی‌ها یک نژاد برتر است. همیشه هر کسی بالاست خیلی‌ها تلاش می‌کنند او را پایین بکشند و کره‌ای‌ها دنبال این هستند که پایین‌مان بکشند!»
بعد از اظهار این نکته که حیفِ وقتی که صرف ثبت این لاطائلات و جواب به این مزخرفات کردم می‌ماند بیان دو مطلب:
نخست؛ احمق این بازیکن میان‌تهی که تصور می‌کند هنوز عصر هخامنشی‌ست و بعد از این همه حمله‌ی اسکندر و مغول و ترک و عرب و... این همه اخلاط نژادی و زاد و ولد، از نژاد خالص و سره‌ی آریایی چیزی هم باقی‌ مانده است. و اگر هم باقی مانده، مانند رایش سوم گمان می‌کند نژاد؛ پاک و ناپاک و برتر و خاک‌برسر دارد.
البته از کسی که نه سواد درست و حسابی دارد و نه معلم درست و درمانی، انتظاری جز این نیست. گفته‌اند که از کوزه هم‌آن برون تراود که در اوست.
دوم؛ احمق‌تر این «خبر ورزشی» که داد زده: جواب جالب!
کجای این لغوگویی، جالب است؟ کسی پرچم نژادپرستی‌اش را در به‌ترین جای به‌ترین صفحه‌اش بالا می‌برد؟ بولد کردن بلاهت و تکبّر، خوش‌حالی و شعف دارد؟
کلاً روزنامه‌نویس‌های ورزشی، بی‌سوادترین طیف روزنامه‌نگاری وطنی‌ند.
در آخر؛
آقایان فوتبالیست و فوتبال‌نویس! حرف زدن که بلد نیستید، حرف نزدن که بلدید؟

یک پست سیاسی

دوستی می‌گفت «اصول‌گرایان چون بدنه‌ی اجتماعی ندارند عاشق بازی کردن در زمین بدون رقیب‌ند.»
بعد حذف هاشمی و مشایی، رفتند واسه رقابت درون گفتمانی!
در هم‌این رابطه، خاطره‌ای رو تعریف می‌کنم:

بچه‌ها از بازی فوتبال برگشتند، پرسیدیم: «نتیجه چی شد؟»
گفتند: «حریف نیومد، سه به یک به نفع ما اعلام شد!»
گفتیم: «چه‌طور؟ عُرفش اینه که سه به هیچ می‌شه!»
جواب دادند: «درسته، داور هم گفت توپ رو بکارید وسط، دو سه پاس به هم بدید تا بگیم حریف نیومده و برنده‌تون اعلام کنم.
مهاجم‌مون داد به هافبک، اون هم داد به دفاع، دفاع هم پاس داد به دروازه‌بان، گلرمون خم شد توپ رو بگیره از لای پاش رفت تو گل!
این طور شد که سه به یک بردیم!»

11

وقتی فکرت مشغول است؛ پیاده‌روی، به‌ترین ورزش دنیاست.

به روی عاشقان، در بسته ساقی

درآوردن لباس مردانه خیلی راحت است. دو حالت بیشتر نیست:
یا دکمه و زیپ داره که از جلو باز می‌شه یا نداره که رو سر می‌کشی، درمی‌آری.
ولی لباس خانم‌ها! درآوردنش مثل حل مکعب روبیکه!
یا زیپ داره
یا دکمه داره
یا چفت داره
یا قلّاب داره
یا بند داره
یا زیپ و دکمه داره ولی سرکاریه!
رویی از جلو باز می‌شه، زیری از پشت، بعدی از بغل، آخری رو هم باید بِکِشی
اون چفت و بست‌ها که فلسفه ساخت‌شون گرفتن این اعترافه که «ناخن بلند چه کوفتیه دیگه» و خراب کردن مانیکور و پدیکوره، بماند!
ای درود به ارواح شاد این طراحانِ لباس زنانه که اصلاً فکر مردهای عجول نیستند!

پی‌نوشت:
1. از معدود مخاطبان این وبلاگ برای اروتیک پنهان این نوشته عذر می‌خواهم.
هر چه خودت را ممیزی کنی بلاخره از یک جایی بیرون می‌زند. سال‌های بعد اگر عمری باقی بود با دوباره‌خوانی این اعترافات، خودم را قضاوت خواهم کرد و باید الان، خودم باشم تا داوری، منصفانه باشد.
حتی‌المقدور سعی کردم از واژگان پاکیزه استفاده کنم تا مطلب از این که هست گستاخ‌تر نشود.
2. به‌تر بود این یادداشت در گوگل‌پلاس نوشته می‌شد ولی... آن‌جا که خانه‌ام نیست.
3. «ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز
    تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده‌ست!»

ببین، ما هنوز هم نفس می‌کشیم

داشتم می‌رفتم بوشهر. از سه‌راهی «شُنبه» می‌گذشتم. تا هم‌این چند وقت پیش به خاطر زلزله، بسته بود. تازگی‌ها باز شده.
ورودی شهر(ی که نیست)، ماشین عروسی پارک شده بود. یک پژو پارس سفید با دسته‌گل‌های قرمز خوش‌رنگ.
قشنگ‌ترین صحنه‌ای بود که در این مدّت می‌دیدم.
رد که می‌شدم برگشتم دوباره نگاهش کردم.

عاشق تلخی انتهای عشقم

• گذشته رو فراموش کن.
•• بی‌انصاف! نمی‌تونم.
• پس آینده‌ای رو که می‌خواستیم با هم بسازیم فراموش کن.

که می‌دانست

• هم دوستم داشت هم از من مى‌ترسید... تا این که رهام کرد.
•• چرا؟
• چون ترسش بیش‌تر بود.
•• مى‌ترسید؟ از چی؟
• مى‌گفت زیاد مى‌دونى. مى‌گفت مردها به خودى خود ترسناکند چه برسه به این که زیاد بدونند.

اون نرگس‌های آخر مجلس، دست

از آن اول‌ها تا حالا که توی ماشین به این ترانه گوش می‌کنم صدها خواننده‌ی حرفه‌ای و آماتور در استودیو و استیج و جشن عروسی خوانده‌اند:
«ترمه و اطلس بیارید تا بپوشونم تنش
سینه‌ریزی از جواهر بندازم بر گردنش»
همیشه‌ی تاریخ، این شاعرها خودشیرینی خانم‌ها را می‌کردند.
ترمه؟! اطلس؟! سینه‌ریز جواهر؟!
یکی برای ما یک جوراب هم نمی‌خرد!
تفو چرخ گردن، تفو!

آن‌جا که خون می‌ایستد

بیا و یک نشانه روی تنم بگذار.

نه در باده‌نوشان، صفا دیده‌ام

با یک اشتباه، زیرِ میزِ بازی زدن؛ کار مست‌های کافه‌ست.

ها کردن

او؛ مرا رها کرد، به رهایی رسید،
من؛ به تنهایی رسیدم.

تماشاگران بدون بلندگو

نه به آن بدبختی هستیم که صدای امریکا می‌گوید نه به این خوش‌بختی که صداوسیما نشان می‌دهد.

روشن‌روان

واقعاً هیچ راهی به‌تر از چاپ مجلّات روی کاغذ گلاسه برای شیک و به‌روز بودن نیست؟
زیر نور، اذیت می‌کند خب!

گزیده‌ی کتاب تسخیرشدگان

گزیده‌ی کتاب «تسخیرشدگان (جن‌زدگان)»
نوشته‌ی «فئودور داستایوسکی»
ترجمه‌ «علی‌اصغر خبره‌زاده»
نشر «نگاه»



صفحه‌ی 213
«آن‌چه در قالب نثر، گستاخی و بی‌ادبی جلوه می‌کند، شعر می‌تواند توضیح دهد و بیان کند.»

صفحه‌ی 263
محقق شده که علت اصلی ناراحتی و درد و رنج این قبیل اشخاص که ناگاه ... به جمع سرشناسی راه می‌یابند، دست‌های آنان است که نمی‌دانند آن را به طرزی شایسته کجا قرار دهند.

صفحه‌ی 301
یک درد و رنج واقعی و حتمی امکان دارد که یک آدم ترسو و سطحی را گاهی به یک آدم مصمم و ثابت‌قدم بدل کند، البته مدتش کوتاه است؛ وانگهی دیده شده است که ابلهان، بر اثر درد و رنج واقعی و حقیقی، فرزانه شده‌اند، مسلّم باز هم برای مدتی کوتاه؛ این خاصیت درد و رنج است.

صفحه‌ی 324
«ابداً مایل نیستم که با بدگویی از خویشتن، دیگران را به ستایش خویش وادار کنم.»

صفحه‌ی 347
«انسان بدبخت است، چون که نمی‌داند که خوش‌بخت است: تنها به این علت و بس. اساس مطلب هم‌این است، هم‌این! کسی که به این نکته پی ببرد بی‌درنگ خوش‌بخت خواهد شد!»

صفحه‌ی 738
«خوش‌بختی فراوان را برای شما آرزو نمی‌کنم! بسیار کسالت‌بار است.»

آزار

«آزادیِ بیان» هست،
«آزادی پس از بیان» نیست!

دم شاه‌چراغ زیر چل‌چراغ

وقتی «فریدون آسرایی» با آن صدای مخملی، ترانه‌ای با لهجه‌ی نرم شیرازی بخواند، چه شود!

دریافت «خوب کردی» با صدای «فریدون آسرایی»

آهنگ مالِ آلبوم اوّل خواننده است؛ هم‌آن که در خارج از کشور خواند، قبل از این که بیاید ایران و با «آهای خوشگل عاشق» هیاهو کند.

پسرا موشَن

• همیشه گفته‌ام، باز هم می‌گم: این دخترا خیلی گناه دارند!
•• چرا؟
• چون ما رو می‌خوان!

ظنِّ زن

• متأسفم، اصلاً فکر نمی‌کردم این جوری باشی!
•• تند نرو جانم! نه به اون خوبی هستم که قبلاً فکر می‌کردی نه به این بدی که حالا فکر می‌کنی.

یه نَه بگو، نُه ماه به دل نکش

• ؟
•• نععع!
• چه نَهِ زشتی گفتی.
•• نَهِ قشنگ نداریم، «نَه»‌ها؛ همه‌شون زشت‌ند.


پی‌نوشت: عنوان، هیچ ربطی به متن ندارد!

قلم از دستت افتاد

به «شروه» علاقه‌مندم خاصه این که بی هم‌راهی ساز باشد، چه آن  که «شروه» به تنهایی نیز تأثیرگذار است. و خاصه‌تر آن که زنانه باشد چون کم است و نایاب و اگر تصویری باشد که درّه‌ی نادره است.
کلیپی پیدا کردم به نام «کنیزو» از شروه‌خوانی زنی روستایی در محفلی خانوادگی. حالا نام شروه‌خوان است یا نه؟ نمی‌دانم. به نوع پوشش و لهجه‌اش (ق را ک تلفظ کردن) می‌خورد که اهل روستاهای مرکزی یا نوار ساحلی استان بوشهر باشد.
کوتاه این که «کنیزو» در این کلیپ کوتاه و ناقص، دلی می‌خواند و سوزناک. هر بار که دل‌تنگ می‌شوم و هوس «شروه» می‌کنم با شنیدن صدای خام، تعلیم‌ندیده ولی مصیبت‌زده‌اش به گریه مجال حضور می‌دهم. گریه‌ی داغ‌داران، داغ بر دل دیگران می‌نهد.


کنیزو