با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین

کمی بخشو بخون دردم دوا شه

قبلاً درباره‌ی بلندگوی دبیرستان دخترانه روبه‌روی خانه‌مان گفته بودم. هم‌آن که احساس تکلیف می‌کرد در مراسم و مناسبت‌ها، از هم‌سایه‌ها آزمون شنوایی‌سنجی بگیرد.
شکر خدا حالا که محرّم است و به دستگاه امام حسین نمی‌شود گفت بالای چشمت ابروست. وقتی عرق‌خورها صف اول زنجیر می‌زنند استبعادی ندارد که خانم مدیر، پیچ صدای بلندگویش را تا ته زیاد کند.
موسیقی نوحه‌ای که پخش می‌شد آشنا بود. توی خانه دراز کشیده بودم. سرم را از روی بالش بلند کردم تا بهتر بشنوم.
از این نوحه‌های امروزی مداح‌های تازه به دوران رسیده بود.
بله، جناب مداح روی ملودی ترانه‌ی معروف «دَ َ َ َ َریا اولین عشق مرا بُـُـُـُـُردی» یک شعری شبیه این گذاشته بود:
«سَـَـَـَـَـقّا آخرین مشک مرا بُـُـُـُـُردی!»
یاللعجب! اگر شمای نابوشهری با این سبک نوحه‌ها حال می‌کنید به خودتان ربط دارد ولی ما چرا؟ ما که دست‌مان پر از ریتم و شعر و ملودی‌ست چرا؟ برای ما که «بخشو» و «ناخدا» و «گراشی» داریم قباحت دارد بلندگوی محرم‌جلسی‌ها شویم!

همینه، همینه

گفته بودم که پرسپولیس وقتی آروم می‌شه که سه تا علی (پروین، دایی و کریمی) توش نباشند. یادتونه؟
شهرآورد دیروز رو هم که دیدید، بفرمایید تحویل بگیرید.

وای بر ما

در اینترنت، خیلی درباره‌ی وایبر می‌خوانم. درباره‌ی گروه‌های وایبری، جوک وایبری، صدای زنگ وایبر، وایبر وارده، منبع: وایبر، ملت سرشون تو وایبرشونه و الخ.
از خودم می‌پرسم که این وایبر و گروه‌های وایبری چیست؟ اشتباه نشود، نرم‌افزار وایبر را دارم و بهتر بگویم همه داریم ولی استفاده نمی‌کنیم. منظور از همه، اطرافیان و دور و بری‌هاست. و این که استفاده نمی‌کنیم یعنی کسی استفاده نمی‌کند، کسی چیزی توی وایبر نمی‌فرستند تا ما هم جوابش بدهیم و یا آن را برای کسی در وایبر فوروارد کنیم. کسی توی وایبر نیست.
نرم‌افزار محبوب ما واتس‌آپ است. همه عضو واتس‌آپ و گروه‌هایش هستیم. در زادگاه و محل تحصیل و محل کارم که به ترتیب ابتدا و میانه و انتهای استان بوشهر هست، هر که را می‌شناسم واتس‌آپی‌ست.
حتی هم‌کلاسی‌های دانشگاهی‌ام که طیف متنوعی از شیراز و اهواز و یاسوج هستند برای درس‌ها، در واتس‌آپ گروه درست کرده‌اند.
جغرافیایی که نگاه می‌کنم می‌بینم در جنوب (از شیراز به پایین) همه سبزند تا آبی. ولی به دنیای مجازی که قدم می‌گذارم همه جا صحبت از وایبر است.
چرا؟ نمی‌ دانم. با وجود این‌که وایبر تماس رایگان دارد و تنوع استیکر، باز هم رجوع به واتس‌آپ است.
شاید به این دلیل که در شهرهای کوچک، مردم هم‌دیگر را راحت‌تر می‌بینند و نیاز به معاشرت‌شان به صورت رودررو برطرف می‌شود احتیاجی به تماس رایگان وایبر نمی‌بینند مضاف این‌که اینترنت همراه سریع هم می‌خواهد که فعلاً کمتر کسی دارد.

پی‌نوشت: تا چند روز پیش یکی از آرزوهایم این بود که عضو یک گروه وایبری باشم و جوک وایبری بخوانم بیینم چی هست اصلاً! که به لطف یک دوست قدیمی برآورده شد.

مرتضای ما، مرتضای آن‌‌ها

پیش‌نوشت: آیدین سیارسریع در توییترش نوشته که این روزها همه در فیس‌بوک دارند با «من، مرتضی پاشایی رو نمی‌شناختم ولی...» جمله می‌سازند. من هم خیلی زور زدم که متنم را با این جمله شروع نکنم.

جوان‌مرگی مرتضی پاشایی شباهت‌هایی دارد با جوان‌مرگی داریوش رفیعی. رفیعی در 31 سالگی مرد. در زمان حیات و جوانی‌اش معروف بود و ترانه‌های هیتی داشت که تا الان هم داغ هستند و مرتب بازخوانی می‌شوند مثل زهره و گلنار و شب انتظار. در اوج شهرت مُرد و مرگ نابه‌هنگامش، ماندگارش کرد. شعله شهرتش نه تنها فروکش نکرده که به طور تصاعدی صعود هم کرده. مانند پاشایی که همین سرنوشت را برای او پیش‌بینی می‌کنم.
البته رفیعی، یک‌باره مُرد. اواخر عمر معتاد شده بود ولی آن‌که او را از پا درآورد، کزاز بود. بر خلاف پاشایی که همه به تقریب می‌دانستند رفتنی‌ست. ‌و آمادهِ‌ی شنیدن خبر بد نهایی بودند.
مرگ داریوش در زمستانی برفی بود. کلی سروصدا کرد و تشییع جنازه‌اش شلوغ شد. می‌گویند ظهیرالدوله جای سوزن انداختن نبود. کسی به درختی تکیه داده بود و «رخت‌خواب مرا مستانه بنداز» را به آواز حزین می‌خواند. و نگاه کنید به این تشییع خودجوش و «دل دنیا رو خون کردی که این جوری تو رفتی».
داریوش رفیعی، محسود همکاران هم‌دوره‌اش بود که بعدها یلان عرصه موسیقی ایران شدند. آن‌ها او را با آن صدای گرفته و ناپخته، حتی خواننده نمی‌دانستند. کسی که در نهایت تصنیف‌خوان بود تا آوازه‌خوان. ولی خوب، این که چه کسی در دل مردم بنشیند یا نه قاعده‌بردار نیست و خودشان تصمیم می‌گیرند چه کسی را دوست داشته باشند نه من و آن‌های خودروشن‌فکربین.
و می‌ماند یک نکته. خلاف کسانی که حضور مردم گیج‌شان کرده و تحلیل روی تحلیل می‌نویسند و تفسیر می‌کنند، عقیده دارم که چون‌این جمعیتی را قبل‌ترها باید می‌دیدیم. مثلاً در وفات خسرو شکیبایی.
بعد از این که حصار دنیای اطلاعات خلاف میل قدرت مستقر برداشته شد و سیل جریان آزاد اطلاعات سر ما آوار شد، جامعه‌ی ما به سرعت به سوی هم‌مانندی جامعه جهانی مقتدر رفت. شبیه‌شدن لباس و علایق و دیدنی‌ها (مثل فیلم) و شنیدنی‌ها (مثل موسیقی) و رفتار (سبک زندگی) و گفتار (این همه لغت انگلیسی و حتی جمله‌سازی با گرامر انگلیسی و کثرت استعمال فعل داشتن) و پندار (مثل تفکر اصالت سرمایه و سودجویی و این مشکل خودته) و دست آخر واردات مراسم (مثل هالووین) که اگر خوب نگاه کنیم جشن تولد هم مراسمی‌ست آن‌جایی. در مقام قضاوت نیستم و تنها شرح واقعه می‌گویم.
در این سال‌های پرشتاب، چه بسیار سلبریتی‌های بین‌المللی که مردند و چه بسیار مراسم سوگواری و بزرگ‌داشت و تدفین دیدیم. شمع روشن کردن به یاد متوفا در سراسر دنیا و دسته گل گذاشتن جلوی سفارت متبوعه‌ی تازه درگذشته.
و من تعجب می‌کردم که چرا ما در فرآیند مرگ عامه‌پسندهای‌مان این‌ها را شبیه‌سازی نمی‌کنیم. تا این‌که به کمک جمع‌سازی شبکه‌های اجتماعی مجازی و صد البته غیرسیاسی بودن مرحوم پاشایی و حساس نبودن حکومت به وی، این قدم نیز برداشته شد.

سیلاب

با این که می‌دانم یک گریه‌ی زنانه پیش یک مرد، درصدی از اغراق دارد و هدف‌دار است،
ولی باز هم گول می‌خورم و خر می‌شوم.
امان از تیر آخر کارگر!

بگو به زنان

مورد زنان پیغمبر در کتاب دین هم جالب است. این همه موضوع مهم در صدر اسلام هست که خدا در قرآن از کنارشان گذشته ولی درباره‌ی همسران محمد، چند باری صحبت کرده و حکم خاص داده است.
مثلاً حفظ فرج و زینت که علما، قاعده‌ی حجاب عمومی را از آن استخراج کرده‌اند و از همه جالب‌تر این که آنان را از ازدواج بعد از فوت پیامبر نهی کرده است.
واقعاً این مساله چه‌قدر مهم و حیاتی و فراگیر بوده که لازم بوده توی قرآن بیاید؟

شهر شب با مردم چشمک‌زنش

تازگی‌ها تفریحی پیدا کرده‌ام که خودم کلی لذت می‌برم از آن:
به خاطر شروع ترم جدید، رفت‌ و آمدم به بوشهر هفتگی شده. لابه‌لای کلاس‌ها، می‌روم شهر کتاب. پای قفسه رمان‌ها. این قدر می‌گردم تا یک رمان لاغر چاپ سال‌های پیش را پیدا کنم. از آن خوش‌خوان‌ها؛ مثل پلیسی-کارآگاهی‌ها ولی نه از عامه‌پسندهایی مثل امشب اشکی می‌ریزد.
این جور کتاب‌ها معمولاً به قیمت پشت جلدشان به فروش می‌روند، بدون برچسب. خیلی هم ارزان هستند. کمی گران‌تر از فلافل و ارزان‌تر از خلال سیب‌زمینی.
«شرلوک هولمز در محلول هفت‌ درصدی» و «از پست و بلند ترجمه‌»ی کریم امامی را زیر سه هزار تومان خریده‌ام. سری بعد هم می‌خواهم «سفر به مرکز زمین»ِ ژول ورن را دوباره بخرم و بخوانم.
هم‌آن طور که فیلم را در سینما نمی‌بینید تا بعدها دی‌وی‌دی‌اش را ارزان‌تر بگیرید کتاب‌ها را صبر کنید تا گرمای چاپ‌شان سرد شود بعد دست بگیرید.

کالانعام

همگی فکر می‌کنیم خاصّیم، با بقیه فرق داریم در حالی که همه مثل همیم،
یک دلیلش هم‌این طرز فکر اشتراکی بالا!

هان ای دختر

بارها گفته‌م جلوی مادرت گریه نکن.
اون هم مثل تو زنه و خام یک حقه‌ی زنانه نمی‌شه.
پیش پدرت گریه کن تا کارت پیش بره!

زندگی مال شماها

اولین جمله‌ی انگلیسی که یاد گرفتم این بود:
I am a Disco Dancer
خیلی سال پیش، توی بچگی، قبل این‌که مدرسه بروم و سواد فارسی یاد بگیرم.
جسارت است محضر شما زبان‌دانان! ولی معنایش می‌شود: «من رقاص دیسکو هستم»
آواز یک فیلم هندی بود. پسرک فقیری که برای رقص خوبش مشهور می‌شود. دشمنان حسودش توطئه می‌کنند و به گیتار برقی‌اش برق شهر وصل می‌کنند. لحظه‌ی آخر، مادرش می‌فهمد و پیش‌دستی می‌کند و روی سن، گیتار را از دست پسرش می‌قاپد و می‌میرد. «جیمی» افسرده می‌شود و موسیقی را رها می‌کند. دوست‌دخترش پاپیچ‌اش می‌شود و برش می‌گرداند به صحنه.
آن سکانس هنوز یادم است.
گیتاریست‌های گروه با گیتارشان ژست شلیک می‌گیرند. جیمی می‌پرد وسط استیج. زنی جیغ می‌کشد. پسرکی سوت می‌زند. دخترکی روی سر کچل جلوییش ضرب می‌گیرد. دختری وسط مردم می‌رقصد. خواننده تک‌تک حروف دیسکو را می‌گوید و تماشاگران تکرار می‌کنند.
The D
The I
The S
C
O
Disco, Disco, Disco
«نه برای سیاهه نه سفید
جهان مال کسیه که می‌تونه عشق بورزه
کسی که با لبخند زندگی می‌کنه و با لبخند می‌میره
نه طلا، نه نقره. ما عاشق خوندن هستیم
اگر می‌خواهی کاری انجام بدهی از اعماق قلبت عشق بورز
از صبح تا شب تو خیابون می‌خونیم
کاسبی ما خوندنه
زندگی کوتاهه. شاد زندگی کن
این مال منه اون مال توست رو فراموش کن.»



آن وقت‌ها که تلویزیون دو شبکه بیش‌تر نداشت (که تازه شبکه دویش را به زحمت می‌شد گرفت)، هم‌آن زمانِ آنتن‌های پرشاخه روی پشت‌بام‌ها، آخر هفته‌ها پای فیلم‌های هندی شبکه‌های عربی کشورهای همسایه می‌نشستیم. کافی بود سر آنتن رو کج کنی طرف‌شان تا مثل آینه بگیری‌شان. چهارشنبه شب‌ها کانال 55 بحرین فیلم هندی داشت، شب جمعه کانال قطر و جمعه‌شب هم کانال کویت و امارات.
ما؛ اطفال صغار، با چشم‌هایی که پلک نمی‌زد ولو می‌شدیم جلوی تلویزیون. پسربچه‌ها عاشق صحنه‌های زدوخورد بودند. هم‌آن جایی که قهرمان یک تنه بیست نفر را لت و پار می‌کرد. دختربچه‌ها هم منتظر رقص و آواز. فیلم هندی بود دیگه.
بازیگرها را نمی‌شناختیم و روی‌شان اسامی من‌درآوردی گذاشته بودیم. بعدها فهمیدیم که «ویجی» اسمش «آمیتا باچان» است. ولی برای من همیشه «جی» بود. مرد قدبلند و کم‌حرف فیلم شعله که سکه‌ش یک رو داشت. بگذریم.
حالا چرا دیسکو دنسر؟
توی خلوت یکی از شب‌کاری‌ها نشسته بودم که این جمله از اعماق حافظه‌ام به زبانم جاری شد، یک‌هو. خدا خیر بدهد اینترنت را. از آخوندها هم بیش‌تر می‌داند! با یک جست‌وجوی ساده، ترانه‌ را پیدا کردم. کلیبپش را هم. چه ذوقی کردم با نبش قبر خاطرات. فیلم مال سال 82 میلادی‌ست. خود فیلم و ترانه‌اش از هیت‌های بالیوود است. لینکش را پیدا کرده‌ام و دارم دانلودش می‌کنم. باز هم می‌گویم خدا خیر بدهد مخترع اینترنت را. به ما وقت ملاقات داده با نوستالژ‌ی‌ها.

دانلود ترانه
دانلود کلیپ

من از اول اینا رو می‌دونستم

در جایی یک شیء گم‌شده را پیدا می‌کنی که مردی را در آن‌جا گم کرده‌ای...

حالا حکایت ماست

شهر ما بیش‌ترین آمار طلاق را در سطح استان دارد، اغلب در مرحله‌ی نامزدی. چرایی‌اش حالا بماند...
دور هم تو خونه‌ی مادربزرگه نشسته بودیم و خبرهای جدید طلاق را به روز می‌کردیم:
کی طلاق گرفته... کی درخواست طلاق داده... کی مهرش رو اجرا گذاشته... کی می‌خواد جدا بشه... کی‌ها دعواشون شده... کی رفته قهر...  
وحشت کردیم از این همه جدایی.
مادربزرگ گفت: «بندرِ امروز شده مثل آبادان قدیم. -زمان شاه- توی آبادان، زن‌ها که به هم می‌رسیدند بعد از سلام و حال و احوال، می‌پرسیدند: هنوز با شوهر پارسالیت هستی؟»

هم‌این قدر دقیق

تلفن می‌کنم: «چی کار می‌کنی؟»
«به دیوار نگاه می‌کنم!»
«مسخره‌بازی در نیار.»
«جون تو، نشسته بودم زل زده بودم به دیوار روبه‌روم. سفید هم هست!»

انحراف

پس از 15 سال خواندن مطبوعات ورزشی به این نتیجه رسیده‌ام که این همه و حاشیه و جنجال و درگیری، نتیجه‌ی دو خصلت فوتبالی‌هاست:
1. جایی که نباید، حرف می‌زنند.
2. جایی که باید، زیاد حرف می‌زنند.

پی‌نوشت: سیاسیون از آن‌ها، بدتر!

زمان در بطری

بدون هیچ‌گونه خجالتی، از طرفداران جدی سری فیلم‌های x-men هستم. این که هر کس یک توانایی خارق‌العاده دارد مثل بچه‌ها ذوق‌زده‌ام می‌کند. با این که از قسمت سوم به بعد هی دارند کِشش می‌دهند و آب به قصه بسته‌اند باز هم مشتاقانه دنبالش می‌کنم.
جدیدترین قسمتش را دیشب دیدم. لوگان یا مرد گرگ‌نما به گذشته سفر کرد، سال 1975 میلادی. پایان جنگ ویتنام.
در این قسمت پسرکی بود که می‌توانست زمان را نگه دارد. در صحنه‌ای که مشغول هنرنمایی بود، اسلوموشن شد و ترانه‌ای قدیمی مال هم‌آن سال‌ها پخش شد.

«اگر می‌توانستم زمان را توی یک بطری نگه دارم
اولین کاری که دوست داشتم انجام دهم
این بود که تمام روزها را تا ابد نگه دارم
فقط برای این که آن‌ها را با تو بگذرانم.
اگر می‌توانستم کاری کنم که روزها تمام نشوند
اگر می‌شد با حرف زدن به آرزوها رسید
همه‌ی روزها را مثل یک گنج نگه می‌داشتم و بعد
باز هم آن‌ها را با تو سپری می‌کردم.
اما مثل این که زمان هرگز کافی نیست
تا کارهایی را که دوست داری انجام بدهی،
وقتی که پیداشان کردی.
آن قدر اطرافم را گشتم تا بدانم
که تو هم‌آنی هستی که می‌خواهم زمان را با او بگذرانم.»


دانلود ترانه‌ی «Time In A Bottle» با صدای «Jim Croce»

اسمع، افهم

آخرین چیزی که پدرها به پسرها یاد می‌دهند چه‌گونه مردن است.

حاج‌آقا شاکریان

شماره‌ی دوست‌دخترت رو به چه اسمی توی موبایلت ذخیره کردی؟

برگشت آن روزها

«حامد عبدالصمد»؛ روشنفکر عرب، در کتاب «وداع با آسمان» ماجرای مهاجراتش به آلمان در سال 1995 میلادی را شرح می‌دهد.
در پرواز قاهره – فرانکفورت، مسافری آلمانی از مصری جوان می‌پرسد:
«برنامه‌تان در آلمان چیست؟»
«می‌خواهم دانشگاه بروم.»
«چه رشته‌ای؟»
«علوم سیاسی.»
«سیاست؟ چه جالب! حالا چرا در آلمان؟»
«برای این که تیم ملی فوتبال آلمان همیشه قهرمان جهان می‌شود با این که بد بازی می‌کند!»
«گذشت آن روزها. امروز دیگر گلدان هم نمی‌برند!»

چه قدر هست

«دیگه از این بهتر نمی‌تونم بِشم» مودبانه‌ی «همینه که هست» هست!

خوبی، خوشی، عروسی

زمان نوجوانی ما، برنامه‌ای ترکیبی از تلویزیون پخش می‌شد که «محمد صالح‌علاء» مجری‌اش بود (اگر اشتباه نکنم.)
ترانه‌ِی تیتراژ قشنگی داشت که در کمبود امکانات آن زمان، با چسباندن ضبط صوت به بلندگوی تلویزیون، بر روی کاستی ضبطش کردم که حالا نمی‌دانم کجاست. ولی شعرش یادم مانده، بس که ساده بود.

آی کیهان، اطلاعات
ماهنامه و مجلات
آی شرح و عکس و تفسیر
از تهران و ولایات
اصل خبر همینِ
ایران، جان زمینِ
مقصود از امت گل
مردم این سرزمینه
آی دوستی دوستی دوستی
خوبی، خوشی، عروسی
به داد هم رسیدن
دست دادن و روبوسی

به‌روزرسانی: به لطف یکی از دوستان شناسنامه و نسخه‌ای (هر چند کم‌کیفیت) از اثر پیدا شد:
تیتراژ برنامه مسافر با صدای مهرداد کاظمی پخش شده در سال 1374

شیشه در بغل سنگ

یک آدم نامرتب و بی‌نظم در مواجهه با یک مجموعه‌ی منظم دچار کلافگی می‌شود.
و از این هم کلافه‌تر می‌شود وقتی که باید از آن همه نظم، مراقبت کند!

خوشگله

همیشه زبان اشعار عاشقانه، مردانه‌ است. یعنی این مرد است که سوز و فغان و داد و فریاد و ننه‌من‌غریبم بازی درمی‌آورد.
ولی استثنائاتی هم هست.
یک ترانه‌ی محلی‌ داریم که می‌گوید:
«عقربی تو جوممه، نیله بشینُم
یا بِیِن عقدم کنین یا بکشینُم»

خانم می‌فرماید: عقربی تو لباسمه که نمی‌ذاره بشینم. یا بیاید عقدم کنید یا بکشیدم!
پس از برخورد با این راوی زن، کنجکاو شدم که نگاهی دوباره به مکتوب این شنیده‌های قدیمی بیاندازم. و جالب این که به ظرایف و دقایق زیبایی رسیدم.
چندی از مفاهیم و جملات قصار امروزی را قدمای گمنام به ساده‌ترین شکل و زبان روایت کرده‌اند.
فی‌المثل در بیان این که «ازدواج به عشق، پایان می‌دهد» سروده‌اند:
«نی‌تَرُم تِیت بشینُم نه دیرت آوُم
غیری که بُسونُمِت تا سیرت آوُم»

ترجمه: «نه می‌تونم پیشت بشینم نه ازت دور شم
            مگه این که بگیرمت تا ازت سیر شم»
 حالا شما می‌توانید ان‌قلت بیاورید که سیر شدن کنایه از کام گرفتن و وصال است. ولی بنده می‌گویم که هم‌آن سیر شدن از کسی‌ست، هم‌آن اوجی که بعدش سرازیری‌ست.
یا جای دیگر شاعر هیز می‌گوید:
«خال سوز مچ پِی سفید تو اُ دیاره
سِی کِردِن آدم فقیر چه فِیده داره؟»

ترجمه: «خال سبز مچ پای سفید توی آب، پیداست
            نگاه کردن آدم فقیر چه فایده داره؟»
با ذکر این مقدمه که فقیر لزوماً به معنای نداری مالی نیست و در فرهنگ بومی ما انسان ساده و بی‌شیله‌پیله و معمولی هم مراد می‌شود و اعلام این نکته‌ِی انحرافی که دوربینی و ریزنگری و زیباپسندی شاعر چشم‌چران توی حلقم، نتیجه می‌گیرم که دید زدن آدم فقیر چه فایده داره؟
واقعاً! چه فایده‌ای داره؟!

هر که در این بزم مقرب‌تر است

اخلاق خداگونه‌ای دارم:
کسانی را که دوستم دارند، بیش‌تر اذیت می‌کنم!

می‌رن آدم‌ها

کمپ‌های خواب‌گاهی ما، سوپرمارکت ندارند. جابه‌جا، دکه‌هایی‌ست که مختصر خوراکی‌هایی می‌فروشند. فروشنده‌ها که اهل استان‌های هم‌جوارند، شبانه‌روز آن‌جا هستند و در هم آن یک ذره جا می‌خوابند.
از مرخصی که برگشتم فروشنده‌ی جدیدی را توی دکه‌ی کنار سوله‌مان دیدم. پیرمرد خوش‌اخلاقی که روی بازش در چند بار خریدم، اجازه‌ی شوخی کردن را به من داد.
کیکی 600 تومنی بود که باعث می‌شد همیشه صد تومنی کم بیاورم.
«حاجی! این رو بکن پونصد یا هزار. نه من پول خرد دارم نه شما.»
این صد تومن‌ها جمع شد و ما را بدهکار حاجی کرد.
صبح، قبل رفتن به سر کار، رفتم پیشش و چند سکه‌ی فسقلی را گذاشتم کف پیش‌خوان و گفتم: «بفرما، این هم بدهی دیروز.»
عصری که برگشتم، بسته بود. از نگهبان کمپ سراغش را گرفتم.
گفت: «قبل ظهر یه مشتری اومد ازش بستنی خرید. ده دقیقه بعد یکی دیگه اومد و پرسید دکه‌دار کجاست؟ گفتم داخل بود که. گفت نیست. رفتیم نگاه کردیم. دیدیم از روی صندلی افتاده پایین. دستش رو گرفتم. نبض نداشت. آمبولانس بهداری کمپ اومد بردش. کل پرسنل درمانگاه توی اورژانس بالا سرش بودند. 45 دقیقه نوبتی بهش شوک الکتریکی دادند. برنگشت. فوت کرد!»
هم‌این. به هم‌این راحتی. به هم‌این سرعت. به هم‌این...
«پدرزن صاحب دکه بود. تفننی یک هفته‌ای آمده بود جای دامادش. کل فک و فامیلش ریختند این‌جا، بردنش.»
مرگ سرپایی و یک‌هویی را به جان کندن توی بستر ترجیح می‌دهم ولی چه بهتر که این یک‌‌باره رفتن میان شلوغی خانواده و شهر آدمی باشد نه این طور غریبانه.
«خدا بیامرزدش، آدم خوبی بود.»

یقه‌گیری

بگو که دوستم داری، یالّا بگو!

پرسپولیس بدون «علی»م آرزوست

پرسپولیس؛ هر چه مصیبت می‌کشد از دست 3 علی‌ست!
تا این‌ها هستند این تیم روی آرامش رو نخواهد دید!
کی می‌رسه روزی که این 3 تا نباشند:
1. علی پروین
2. علی دایی
3. علی کریمی
4. علی موسایی!

پی‌نوشت: این آخری رو شما نمی‌شناسید، دوست منه! یکی از متعصب‌ترین و در عین حال نادان‌ترین طرف‌داران پرسپولیس که مورد 2 و 3 رو با هم توی تیم می‌خواد!

کو آن محفل مستی؟

از سوپرمارکت بیرون آمدم، توی ماشین نشستم. به دوست همراهم گفتم:
● «فروشنده رو می‌بینی؟»
از پشت شیشه نگاهی کرد و گفت:
●● «آره.»
پرسیدم:
● «به نظرت چه جور آدمیه؟»
جواب داد:
●● «از این موسیخی‌های امروزی!»
● «حدس می‌زنی توی مغازه‌ش داره به چه آهنگی گوش می‌ده؟»
●● «ساسی مانکن؟.. یگانه؟.. یاس؟.. سیروان؟.. امید جهان؟!»
● «نه..، داریوش رفیعی!»

بی‌ربط‌نوشت: یکی از علامه‌های دوران ما گفته‌: «ظاهر مردم، باطن مسوولین است.»

گزیده‌ی داستان همشهری شماره‌ی 30 - قسمت سوم

فهیمه رحیمی؛ زندگی یک پدیده
بست سلر
روایت پسر: بابک شیرازی

وقتی شروع می‌کرد به نوشتن، دیگر حواسش به هیچ چیز نبود. اگر دستش خسته نمی‌شد یک کتاب را یک‌دفعه تا آخر می‌نوشت. حتا لابه‌لای دست‌نویس یکی از داستان‌هایش نوشته بود: «بهاره زیر گاز را خاموش کن.»
بعد یک خانم یا آقایی از ویراستاری انتشارات زنگ زده بود به مامان که شخصیت‌های داستان داشتند توی خیابان راه می‌رفتند که تو یک‌دفعه این طور نوشتی. خوب این بهاره کیست؟ چه ربطی به داستان دارد؟!
(بهاره تنها دختر فهیمه رحیمی‌ست.)
...
تا وقتی پادرد و کمردرد نداشت، عادت داشت مثل بچه‌مدرسه‌ای‌ها دراز بکشد روی زمین و بنویسد.


روایت خواهر؛ شکوه رحیمی

هنوز روی پیغام‌گیر تلفنم پنج‌شش باری صدایش هست: «شکوه کجایی؟ دلم شور زد.»، «با من تماس بگیر شکوه.»، «شکوه، رفتی دکتر؟ چی شد؟»... نمی‌خواهم هیچ‌وقت این پیغام‌ها پاک شوند. تنها چیزی که من را آرام می‌کند، هم‌این صدا و عکس‌هایش است.
...
روزهای آخر اصلاً دلم نمی‌خواست بخوابم. همه‌اش می‌گفتم آخرین روز است. بالای سرش می‌نشستم و نگاهش می‌کردم. ناخودآگاه می‌گفتم: «فهیمه‌جان، صدام کردی؟» می‌گفت: «نه خواهری، بگیر بخواب. کاری ندارم.»
فقط صدایش می‌زدم که خاطرجمع شوم هنوز دارد نفس می‌کشد. هنوز من را می‌شناسد.

انّی ان‌شاءالله بِکُم لاحقون

ابوی تماس گرفت: «امسال قرآن می‌خونی؟» گفتم: «بله.»
پرسید: «برای پدر و مادرم هم می‌خونی؟ چون می‌خواستم واسه‌شون بخرم.»

هر رمضان، یک بار قرآن را ختم می‌کنم. روزی یک جزء می‌خوانم، در ساعاتی که روزه هستم. ثواب قرائت‌شان را نثار روح اموات می‌کنم. بعد از پایان هر جزء می‌گویم وقف مرحوم ... و ...
آن اوایل، دو نفر بودند و حالا پنج نفر شده‌اند. دو پدربزرگ، یک مادربزرگ و دو پیرزن دوست‌داشتنی که خاله صدای‌شان می‌کردم.
برای خودم چیزی نمی‌خوانم و نمی‌خواهم. تا زنده‌ام برای مرده‌ها می‌خوانم، وقتی هم مُردم زنده‌ها برای من می‌خوانند.

جواب دادم: «احتیاجی نیست، خودم براشون ختم می‌کنم.»

اسراییل درون

کافی‌ست پایم را بگذارم توی مسجد تا «خلیل» یقه‌ام را بگیرد که:
آبدارخانه را می‌خواهیم بکوبیم از نو بسازیم، پول میلگرد با تو، واسه خرید کولر چه‌قدر می‌تونی کمک کنی؟ یالا پول بده، پول پمپ آب، پول لامپ دست‌شویی، پول آب‌سردکن، پول غذای نذری، پول آخوند، پول شربت و شیرینی اعیاد، پول بلندگو و آمپلی‌فایر، پول فرش، پول پشتی، پول..!
و من می‌گویم: نه، نه، نه!
بالای هیچ‌کدوم از این‌ها پول نمی‌دهم.
من فقط پول آن «لودر»ی را می‌دهم که تیغه‌اش را بگذارد زیر پی این مسجد و خرابش کند!