متنفرم از اینکه همیشه کسانى هستند که وظیفهات را بهتر از تو مىدانند.
- شبها به این امید مىخوابم که زودتر بیدار شم.
- نکنه عاشق شدى؟
بچهدار مىشوم تا فاتحهخوان براى سر مزارم داشته باشم.
من همان پست و رذل قبلىام، فقط یک شب فرشتهها در غل و زنجیرم کردند.
خوش به حال خوشگلا
- همیشه این جورى بداخلاق هستى یا فقط جلوى من این طورى میشى؟
- معلومه، مقابل تو.
- خوب، بلاخره تونستم رو یکى تاثیر بذارم.
از بخت بد این سرزمین است که بااستعدادترین فرزندانش، بیانگیزهترین نیز هستند.
عقابم که در قفس قناری نمیگنجم.
دلیل آوردن براى دوست داشتن، سختترین و بیهودهترین کار دنیاست.
معمولا از دوستان توقع دوستى دارند.
من از تو هیچ توقعى ندارم.
به خاطر سکانس شعرخوانی « یاد آر ز شمع مرده یاد آر » دهخدا در قسمت 16 مجموعه تلویزیونی « در چشم باد »، 114 مگابایت را با اینترنت ذغالی آن هم از راپیدشیر ( که پیشکسوتان اینترنت میدانند چه مصیبتی است ) دانلود کردم.
فیالفور آن تکه را جدا کرده و تبدیل به کلیپ کردم که لینک دریافتش این پایین است.
به سبک « همشهری جوان » این صحنه یک گوی طلایی دارد. در زمانی که هنرنشناسان پرمدعا، بیهنری خود را در رسانههای عمومی جار میزنند و در کمال وقاحت به آن فخر میفروشند باید از « مسعود جعفری جوزانی » ممنون بود که این مسمط بهیادماندنی و خاطرهانگیز را اینگونه دلنشین و زیبا روایت کرده است.
نفر چندم هستم که بهت میگم خیلى جذابی؟
- راست و دروغت معلومه کیه؟
- غیر از « دوستت دارمها » بقیه حرفهام همش راسته.
«داریوش رفیعی» را با ترانههای «گلنار»، «زهره» و «شب انتظار» میشناختم. یک شب، وسط وبگردیها که دنبال زندگینامهاش بودم برخوردم به ترانهی «باد بهاری». دانلود کردم و گوش دادم. دو دقیقهی ابتدایی، آهنگِ خالی بود و من هم لابهلایش سایتها را میخواندم ولی حس میکردم که بعد از این مقدمهی طولانی، قرار است اتفاق خوبی بیفتد.
همان شد. داریوش رفیعی را خیلی دوست دارم به دلایلی که یکی از آنها زندگی کوتاه و مرگ غمانگیزش در زمستان نیم قرن پیش است. ولی نمیدانم چرا تأثیر صدایش در این تصنیف بر من خیلی بیشتر است. سریع ریختم توی گوشی و این چند وقت این قدر گوش کردم که رتبهی سومmost player tracks موزیک پلیر تلفنم شده.
در ضمن «ستار» هم این ترانه را بازخونی کرده:
به یه سِنّى که مىرسى، آلبوم عکس رو که برمىدارى دهنت پر میشه از خدابیامرزدش و یادش به خیر.
عادت همه ماست:
ضعفهایمان را آنقدر توجیه مىکنیم و مىچرخانیم تا در زاویهاى دیگر به شکل نقطه قوت ببینیمش.
صفات معدودند ولى اسامى بسیار دارند:
شجاعت و حماقت
صبر و سازش
غیرت و جزمیت
صداقت و گستاخی
...
...
...
- دیگه از خدا هیچى نمیخوام. تو رو مىخواستم که بهم داد.
- چقدر آرزوهات کوچیکند.
همیشه هم خوب نیست.
نزدیکترین دشمن به تو، زیباییات است.
خدایا تو همیشه بزرگى.
این ما هستیم که یادمان میرود کوچکیم.
اتفاقاتى که اطرافم نیفتاده را در ذهنم خلق مىکنم.
بین قهرمانانش دیالوگ برقرار مىکنم
و از دلش اینها به دست مىآید.
آدم خوبى هستى، ولى دوست خوبى نیستى.
زنها موجودات باهوشى هستند فقط زمانى که دلشان بخواهد.
کوتاهقدها از همه براى دیکتاتورى مستعدتر هستند.
«دلشکسته» را تحت هر شرایط دیگری میدیدم به چشمم یک فیلم معمولی بود. از آنها که تیتراژ انتهایی فیلم تمام نشده، قصهاش یادت رفته. فیلمهایی که فقط میبینیشان و بس. طی این پروسه فیلم دیدن هیچ اتفاق خاصی برایت نمیافتد. حتی اگر موضوع فیلم از تمهای مورد علاقهات باشد؛ مثل تبدیل نفرت شدید بین دو نفر به عشق. (یک قاعده کلی میگوید: عشقهای شدید استعداد عجیبی برای تبدیل شدن به یک نفرت شدید دارند و بالعکس.)
اما نمیدانم آن آخر شبی که خسته و کمحوصله نشستم که ذرهای از فیلم را ببینم و بعد بخوابم؛ چه حالی داشتم، حسم چه بود، تحت تاثیر چه انرژیای بودم که تا آخرش را یکنفس دیدم. بدون از دست دادن یک پلان و دیدن چندبارۀ چند سکانس. متاسفانه (مخالف سلیقۀ سینماییام) و خوشبختانه (موافق روحیۀ آن شبم) از فیلم خوشم آمد. خیلی هم خوشم آمد. به طوری که روزی نیست بیدلیل و بادلیل تکههایی از فیلم را نبینم و مرور نکنم. فرستادمش به آرشیو فیلمهای محبوب. علیرغم سوژۀ نخنما شده، بعضی دیالوگهای نچسب و تکراری، یکطرفه بودن و سیر غیرعقلانی روایت در پارهای از صحنهها.
بازی بیتا بادران عالی بود. چیزی در مایههای رامبد جوان البته مونثش. یکجور جلفی و سبکی که انگ این فیلم بود. تنها بازیگر جوان سینمای امروز ما که مناسب نقش جوان مذهبی تهریشدار و یقهبسته و تسبیح و انگشتر به دست است؛ همین شهاب حسینی است که بهجا انتخاب شده بود هرچند که میتوانست با کمی تلاش بیشتر، کلیشه این جور کاراکترها را کمی تغییر دهد. در اکثر صحنههای مشترک با خانم بادران علناً کم آورد که خردهایش را میشود گذاشت بهپای شرم و حیای ذاتی یک جوان محجوب و سربهزیر که اقتضای نقشش بود.
از همه عالیتر آواز یدی تیمپو است که هر چه در اینترنت گشتم کاملش را پیدا نکردم:
گاهی وقتا دل من پر میزنه
میره شیراز خونهمون سر میزنه
و بلاخره اینکه خوب بود، کلاً.
با وجود همۀ این خوبیها، پایان فرمایشی و غیرقابل باور فیلم ( یک هپیاند مذهبیوار که نمونۀ بدترش را میشود توی فیلم دستهای خالی دید) - که نمیفهمم چه اصراری است مسیر داستان به آنجا کشیده شود که پای امام حسین برای وساطت میان ماجرا باز شود – توی ذوق میزد، کلاً.
پی نوشت: عادت نداشتم دربارۀ فیلمی چیزی بنویسم. این مختصر هم به پاس حال خوشی که تماشای «دلشکسته» نصیبم کرد نوشته شد.
پیوستها: