با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین

خیلی دور خیلی نزدیک

فکر کردی نقطه پرگار عالمی که همه دور تو بگردند،
تو هیچی نیستی
هیچی.
تو صفر دستگاه مختصاتی که هر چی از تو دورتر باشه، ارزشش بیش‌تره.

گویند که لحظه‌ای است

بی‌صبرانه منتظر آن لحظه‌ام که «شما» را «تو» کنم.

تمساحی که نیستم

ده شکل بلدم بخندم،
ولی تنها یک جور می‌توانم گریه کنم.
هم‌این است که نمی‌توانم «بازیگر» خوبی شوم.

کج دار و مریز

بیا بگیر. این شماره‌ی منه. فقط زنگ نزن!

خوان وصل ماه‌رویان

روی دیوار با فشاری نوشته‌اند: «زیبارویان بی‌وفایند»
کیست که زیباپسند نیست؟ اگر قرار بود زیبارویان به هر که اظهار مهر می‌کند پا بدهند که به جای «بی‌وفایی» به «هرزه» بودن متهم می‌شدند.

خورشید هم می‌گریخت، اگر می‌توانست

آفتاب؛ شهر را محاصره کرده است.
هیچ راه فراری از دست گرما نیست.
سایه‌ها هم تسلیم شده‌اند.

بینایی

آفتاب تو چشامه.
چیزی نمی‌بینم.

چشم مجنون

به تمجید عاشقان، اعتنایی نکنید.
آنان، آن چه را می‌بینند، که می‌خواهند.

پی‌نوشت: بی‌ربط نیست اگر این را بخوانید.

آیینه‌ام

والده، سواد ندارد. خودش می‌گوید در روزگاری که درس خواندن برای دختران عیب بود، من را گذاشتند بچه‌داری کنم و پخت و پز. رخت و لباس و ظرف و ظروف را بگذارم روی سرم و بروم لب دریا، بشورم و بگردم. حالا با کوره سواد نهضتی فقط می‌تواند اسم سریال‌های تلویزیون را بخواند.
از وقتی که صورتم مو درآورد و صدایم کلفت شد با هم درگیر بودیم که چی درست است، چی نادرست. کدام کار، منطقی است، کدام کار، غیرعقلانی. چه حرفی به‌جاست و چه حرفی نسنجیده. ژن‌ها و دی‌ا‌ن‌ای‌ها هم‌آنند ولی گویی از دو جهان موازی هستیم. در برخورد با وقایع و تصمیم‌گیری‌ها، «کِیل‌»مان یکی نیست. در این فاصله، تحصیلات را بی‌تقصیر نمی‌دانم.

برادرم از من اجتماعی‌تر است. معاشرتی و اهل بگو بخند و شوخی. گرم گرفتن و زبان ریختن و حرف زدن و باز حرف زدن.
توی آشپزخانه دستانش را روی شانه‌ی مادرِ پیر و گیس‌سفید نهاد و سربه سرش گذاشت: «مامان، زشت شده. دیگه قشنگ نیست».
مادر؛ مادرِ پاراگراف اوّل، آرام و بی‌حسرت، انگار که بارها این حرف را تمرین کرده باشد، گفت: «قشنگیِ من، شمایید. من، قشنگی می‌خوام چی کار؟»

بالاتر از جملات حکیمانه و سخنان قصار عرفا و علما و حکما و شعرا، این جمله را در تک‌تک ذرات حافظه‌ام ذخیره کرده‌ام.
تا روزی...

سیاه، سیاه، آرامش

زل زدن در تاریکی به سقف؛
کاری که خیلی دوست دارم.

نحوی در خشکی

• به عشق در نگاه اول اعتقاد داری؟
•• نه!
• نصف عمرت بر... بقاست.
برو حال کن واسه خودت!

کِی بزرگ می‌شی پسر؟

در این سنّ و سال، حرف‌های نابه‌جا و کارهای نسنجیده و پی‌آمدش؛ سوءتفاهمات کوچک و دل‌خوری‌ها و تلخیِ اوقات، به من یادآوری می‌کند که هنوز زندگی کردن را یاد نگرفته‌ام.

شب شراب نیرزد به بامداد خمار

    عاشق اشعار «فاضل نظری» است. سپرده است هر جا شعر جدیدی را از این شاعر دیدم برایش هم پرینت بگیرم هم پیامک کنم. سه‌گانه‌ی فاضل را داشتم و او نداشت و مرتّب گوش‌زد می‌کرد که سفارش اینترنتی بدهم و من پشتِ گوش می‌انداختم. تا این که دیروز در نمایش‌گاه کتابی دید و بی‌معطلی خریدشان.
    شب رفتم اتاقش. کتاب‌ها را دور خودش چیده بود و «گریه‌های امپراتور» را دست گرفته بود و می‌خواند. گفت: «شعرهای فاضل از بس خوبند، در یک غزل نمی‌شود بیتی را گل‌چین کرد. همه یک‌ اندازه قشنگ و درخشانند». می‌خواند و کیف می‌کرد. با شوق و احساس و صدای بلند می‌خواند که من هم بشنوم. لابه‌لایش می‌گفت: «این را شنیدی؟» یا «این یکی را گوش کن». وسط به‌به و چه‌چه‌ها رسید به صفحه‌ای و گفت: «از این غزل بدم می‌آید».
    جا خوردم. پرسیدم: «کدام یکی؟» خواند: «مستی نه از پیاله، نه از خم شروع شد» شعر آشنایی بود. کاملش کردم: «از جاده‌ی سه‌شنبه‌شب قم شروع شد».
    بله، رفیق ما هرهری‌مذهب است. هم اهل نماز است و روزه و هم مِی و معشوق. هم خدا، هم خرما. هواخواه مست و رِند و ساقی و مخالف شیخ و شحنه و زاهد؛ این ملامت‌شده‌ها‌ی همیشه اشعار عاشقانه.
    اعتراض کرد: «این همه جا که می‌تواند شروع شود، چرا قُم؟» کتاب را از او گرفتم و گفتم: «بگذار من اصلاحش کنم». با کُدهایی که از گذشته‌‌اش سراغ داشتم، گفتم:
«مستی نه از پیاله، نه از ساغر شروع شد
از جاده‌ی دوشنبه‌شبِ ماهشهر شروع شد»
(می‌دانم وزن ندارد ولی باور کنید خیلی ربط دارد!)
با اخمی ساختگی کتاب را از دستم کشید و گفت: «بِده من. لازم نکرده تصحیحش کنی! خودم درستش می‌کنم». کمی فکر کرد و گفت: «آهان، این خودشه:
مستی نه از پیاله، نه از خُم شروع شد
از استادیوم المپیک شهر رُم شروع شد!»
گفتم: «حالا چرا رُم؟ تو که طرف‌دار میلانی!» جواب داد: «با این خُم لعنتی چه‌کار کنم که هم بدقیافه است و هم بدقافیه!»


پی‌نوشت: این دوست ما، هم‌آن دوست کذایی است که پردیس را در یقّه‌ی باز پری‌ها می‌دید.

گزیده‌ی‌ کتاب چند کلمه‌ از مادرشوهر - پنج

گفت پدرزن، زن نمی‌شه. گفتن اون مادرزنه، نه پدرزن. گفت اون که خیلی وقته شده!
(نظر وعقیده هرهری‌مسلک و نیز در معنی کار نشد، ندارد)

گفتن مادرزن، زن نمی‌شه. گفت ما کردیم و شد!
(به کسی که در فرمان و کاری، نشد نیاورد)

خواهرزن
کسی دعا می‌کند زنش بمیرد که خواهرزن نداشته باشد!
(چون غالباً خواهر به شوی خواهر خود، شو کند)

صفحه‌ی 182
زن کبابه، خواهرزن، نان زیر کباب!

صفحه‌ی 183
هر کس عروس عمه شد، سرخ و سفید و پنبه شد،
هر کس عروس خاله شد، سوخته شد و جزغاله شد.

ادامه مطلب ...

گزیده‌ی‌ کتاب چند کلمه‌ از مادرشوهر - چهار

صفحه‌ی 142
همیشه شیکم پُر و دومنم خالی
(حرف زن محروم از اولاد که بیماری سقط جنین داشته باشد)

نرسیده به درش، کلای قاضی به سرش
(طعنه خواهرشوهر و مادرشوهر به عروسی که شب زفاف حامله شده یا زود حامله شود)

زایمان
صفحه‌ی 143
دختر خان یزد باشم و دروغ بگم؟ آن‌جام که درد می‌کنه می‌گم.

چون چشیدی تو لذّت ..دن
بچش اکنون مشقت زادن

زن تا نزاید دل‌بر است و چون بزاید مادر است

ادامه مطلب ...

گزیده‌ی‌ کتاب چند کلمه‌ از مادرشوهر - سه

آش ماست خوردم بی گوشت و کره،
زنِ پیر دارم چُرتم می‌بره!


صفحه‌ی 112
فرش؟ قالی
ظرف؟ مس
زن؟ دختر


صفحه‌ی 118
عروس ما عیبی ندارد، کور است، کچل است، سرگیجه دارد!

عروس ما شکل نداره، ماشاءالله به نازش!

هر کس پلوها را خورده به حجله برود!

(اعتراض طنزآمیز داماد به پذیرایی نشدن در شب عروسی)

ادامه مطلب ...

گزیده‌ی‌ کتاب چند کلمه‌ از مادرشوهر - دو

مثل زن سعدی...
(زن دَدَری، زنی که کم‌تر در خانه قرار بگیرد)

صفحه‌ی 91
مثل عروس قلندران...
(بی‌حفاظ، بی‌حجاب)

مثل گاو ننه‌حسین...
(آن که بی‌خبر و سرزده، داخل خانه‌ی دیگران شود)

صفحه‌ی 92
مثل جُل‌بند رقاص‌ها...
(جامه‌هایی بلند و کوتاه بر روی یک‌دیگر پوشیده که زبرین، کوتاه‌تر از زیرین باشد)

صفحه‌ی 95
• توی این هیروویر، بیا زیر ابروم رو بگیر!
(توقع بی‌ربط)

ادامه مطلب ...

گزیده‌ی‌ کتاب چند کلمه‌ از مادرشوهر - یک

پیش‌نوشت: این‌ها رو اتفاقی توی رایانه‌ام پیدا کردم. کتابش رو دو سال پیش خواندم. گلچینی است درباره جایگاه زن در ادبیات و امثال قدیم پارسی. آن زمان عادت نداشتم شماره‌ی صفحه بردارم. برای هم‌این کتاب را از نو خواندم و گزیده‌ها را پس و پیش کردم. درهم است دیگر! بی‌ادبی‌هایش را بگذارید پای لقمان‌بازی قدما! شما چشم‌تان را ببندید و ندید بگیرید.


گزیده‌ی‌ کتاب «چند کلمه‌ از مادرشوهر»
امثال و حِکَم مربوط به زنان در زبان فارسی
«بنفشه حجازی»
نشر «فرزان روز»


زن چیست؟
صفحه‌ی 30

زن و اژدها هر دو در خاک به
وز این هر دو روی زمین پاک به

«فردوسی»

صفحه‌ی 31

مردان همه جا خجسته حالند
بی‌‌چاره زنان که بسته بالند
آمدشدِ عشق، کار زن نیست
زن، مالک کار خویش‌تن نیست

«جامی»

ویژگی‌های منفی زنان
صفحه‌ی 37

دل‌آرام باشد زن نیک‌خواه
ولیکن زن بد، خدایا پناه!

«سعدی»

صفحه‌ی 44

حسن مُرد،
حسین غم از دلم بُرد!
(درباره‌ی بی‌وفایی زن – ازدواج یا دل بستن به مرد دیگری پس از مرگ شوهر اول)

صفحه‌ی 45
مکر زنان، خر نکِشد!

شلخته بودن
صفحه‌ی 47

روزیِ گربه، دست زن شلخته است!

صفحه‌ی 47

زنان را از آن نام نآید بلند
که پیوسته در خوردن و خفتن‌اند

«فردوسی»

صفحه‌ی 48

مردی را به دار می‌بردند، زن گفت در بازگشتن یک شلیته گُلی برای من بخر.

صفحه‌ی 53

• ببینم از این‌م می‌تونین واسه‌م حرف درآرین؟
(زانیه‌ای را به تشهیر، سرتراشیده و باژگونه بر خری نشانیده، می‌گردانیدند. زن، آن‌گاه که زنان همسایه را میان تماشاییان دید، خشمگین و خیره در آنان نگریست و گفت:...)

مقاومت در برابر جداسازی
صفحه‌ی 73

آمد لب بام، قالی‌چه تکون داد
قالی‌چه گرد نداشت، خودش رو نشون داد!


هر آن نخلی که شاخش سربه‌در بود
مدامش باغبان، خونین‌جگر بود


صفحه‌ی 75

محرّم آمد و عیش بزرگ زن‌ها شد
برای گوشه‌نشینان، بهانه پیدا شد

«اوحدی»

صفحه‌ی 78

مرگ زن، هیچ کم از لذّت دامادی نیست!

صفحه‌ی 82

وصل زن هر چند باشد پیش مرد کام‌جوی
روحِ راحت را کفیل و نقد عشرت را ضمان
لیک با او شمع صحبت در نمی‌گیرد از آنک
من سخن از آسمان می‌گویم او از ریسمان

«نظامی»


مرد آزاده نباید که کند میل دو چیز
تا همه عمر وجودش به سلامت باشد
زن نخواهد اگرش دختر قیصر بدهند
وام نستاند اگر وعده قیامت باشد

«ابن‌یمین»

چو عیسی گر توانی خفت، بی‌جفت
مده نقد تجرّد را ز کف، مفت
به گلخن، پشت بر خاکستر گرم
به از پهلوی زن در بستر نرم

«جامی»

صفحه‌ی 83

• این راه‌یه که کسی به تهش نمی‌رسه!
(پند بزرگ‌تر به تازه‌داماد یا کسی که مُفرِط در مجامعت باشد)

صفحه‌ی 90

مثل تُنگ بلور...
(تنی سپید با فربهی میانه)

مثل قرص ماه...
(چهره‌ی گوشت‌ناک و جمیل)

در دل موج ببین صورت ماهی

گاهی، لب‌های خندان، چشمان گریان را پنهان می‌کنند.
گاهی.

منی که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

چند ماهی می‌شد که نامزد کرده بود ولی هنوز خانمش را ندیده بودم. در مراسم عروسی یکی از دوستان با ماشین دنبال ماشین عروس بودیم که ماشین کناری برای‌مان بوق زد. خودش بود به همراه زنی که قاعدتاً باید همسرش می‌بود. دختر قشنگ و خنده‌رویی بود. دستی به آشنایی تکان دادیم. از دور و از پشت شیشه، لب‌خوانی کردم که از شوهرش می‌پرسد این کیه؟ و دوست من هم معرفی می‌کند. سریع موبایل را بیرون کشیدم و نوشتم «با ماه‌رخی اگر نشستی خوش باش». پیامک کردم برایش. شیشه را کشیدم پایین، موبایل را بردم بالا و خطاب به آن‌ها، اشاره به موبایلم کردم. موبایلش را روی داشبورد گذاشته بود چون نور هشدار دریافت پیام، شیشه جلوی ماشین‌شان را روشن کرد. داشت خم می‌شد گوشی‌اش را بردارد که از آن‌ها گذشتیم.
به معجزه کلمات اعتقاد دارید؟
در دو سالی که گذشته، این دختر هر زمان مرا می‌بیند چنان گرم تحویل می‌گیرد و احترام می‌کند که می‌مانم. دوستم می‌گوید در خانه‌ی ما هر وقت اسم تو می‌آید خانمم تعریف می‌کند و می‌گوید فلانی چه بچّه خوبیه!

صندلی را رو به عقب خم می‌کنم. این یکی پایم را روی آن یکی می‌اندازم. دستانم را زیر سرم قلّاب می‌کنم و زمزمه می‌کنم: «خیّام! اگر ز باده مستی، خوش باش»

ای‌نامه

چون ترکیب‌بند معروف وحشی بافقی با مطلع «ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را» دوست دارم و پس از بررسی سرسری اشعاری که دوست‌شان دارم و جابه‌جا یادداشت‌شان کرده‌ام دریافتم که علاقه‌ی خاصی به اشعاری دارم که معشوقِ مغرورِ بی‌وفایِ جفاکارِ رقیب‌نواز را مورد خطاب مستقیم قرار داده‌اند...
لذا تصمیم به گل‌چینِ ابیاتی از دیوان غزلیات «وحشی بافقی» که متضمن حرف ندای «ای» و نیز دارای معنای مستقل و قابل نقل (فارغ از کلیِت غزل) باشند، کردم.
در قبال زحمت نطلبیده‌ی من، لطفی کرده و حاصل کار را در این لینک مطالعه یا دست‌کم نگاهی کنید.
و پس از تشکر پیشاپیش، تذکر این نکته که ابیات خلافِ پسندِ ذائقه‌ام را حذف کردم. بالیدن در اجتماع اصالت ممیزی، انسان را ممیز سرخود بار می‌آورد دیگر.

مسواک بد، شکلات خوب

دندان‌های کج و کوله، یادگار کودکی بی‌بندوبار است. وقتی که مادر، شیرینی و شکلات‌ها را از دست تو در هفت سوراخ قایم می‌کند و تو، هفتاد سوراخ را می‌گردی.
مسواک!؟
تنها یک هفته سر قولم پس از هر بازگشت از شکنجه‌گاه دندان‌پزشکی مانده‌ام. وقتی که روی آن صندلی مخوف، آن لوله‌ی حال‌به‌هم‌زن توی دهانم است و هر بار که صدای متّه‌ی دندان‌پزشک توی دهان و مغزم می‌پیچد و می‌نالم که غلط کردم! دیگه شیرینی نمی‌خورم! دیگه مسواک می‌زنم! دیگه این آخرین باره!
تاریخ پای این یادداشت را نگاه کنید، هنوز آخرین بار نیامده است!

چه استخاره می‌کنی سر جهنم و بهشت

ما آدمیم. نه خوب مطلق، نه کاملاً بد.
همین یک نکته یادمان بماند با هم کنار می‌آییم.

آتش‌های بهشتی

برای این که سیگار بکشم، چند شرط است که باید محقّق شود:
زمستان باشد،
شب باشد،
شیراز باشد،
خیابان‌های اطراف شاه‌چراغ باشد،
سیگارش «More» باشد.


با این حساب، سالی دو سه نخ می‌کشم.

کلارک گیبل

از اون مردای اغواگره. اینا رو خوب می‌شناسم.
از همون‌ها که با بی‌توجهی به زن‌ها، اونا را عاشق خودش می‌کنه.

قطار خالی

اگر قصد پراکنده کردن جمعی را که میان‌شان نشسته‌اید، دارید؛ از سیاست سخن بگویید.

!رفتیم الواتی، چایی پررنگ خوردیم

ساعت سه نصف‌شب که درس‌هام تموم شد سروصدای شکمم بلند شد. لباس پوشیدم و به این امید زدم بیرون که «علی‌رضا»، سر مغازه‌اش باشد. بسته بود، عوضش چراغ مغازه‌ی «علی» روشن بود.
مثل خمپاره‌ی شصت فرود اومدم اون‌جا.
• «دیوونه مگه خونه زندگی نداری تا الان سر کاری؟»
•• «دیوانه چو دیوانه ببیند، خوشش آید. تو، این وقت شب، این‌جا چی‌کار می‌کنی؟»
• «گرسنه‌مه، اومدم چیزی بگیرم، بخورم.»
•• «التماس دعا! واسه منم بگیر.»
• «پاشو موتورت رو روشن کن یه سوپری پیدا کنیم باز باشه.»
تا سر شهر رفتیم، دریغ از یکی! تا این‌که چشمم افتاد به یه جیگرکی، به منقلش و آتیشش، به سیخ‌های جیگر...
اندازه‌ی پول پفک و بیسکوییت تو جیبم گذاشته بودم.
• «علی، پول همراته؟»
•• «آره»
• «چه‌قدر؟»
•• «خیلی»
• «بریم؟»
لبخند شیطنت‌باری زد: «بریم!»

هوس‌های نطلبیده و برنامه‌ریزی‌نشده، لذّت بیش‌تری دارند.
دفعه‌ی بعد، هر وقت آمد، مقاومت نکنید تا ببینید راست می‌گم!

اشارات نظر

توی پروفایلت نوشته بودی که پارسی می دانی و بادی لنگوئج. (زبان بدن)
حالا که روبه‌رویت نشسته‌ام، می‌بینم تا این چشم‌ها را داری به زبان دیگری احتیاج نداری.

به غم طعنه زدم من

«ابراهیم حامدی»؛ به هیچ‌وجه من‌الوجوه، خواننده‌ی محبوب من نیست،
ولی نمی‌توان از «قاصد»ش صرف‌نظر کرد!

دانلود ترانه «قاصد» با صدای «ابی»