با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین

کلارک گیبل

از اون مردای اغواگره. اینا رو خوب می‌شناسم.
از همون‌ها که با بی‌توجهی به زن‌ها، اونا را عاشق خودش می‌کنه.

قطار خالی

اگر قصد پراکنده کردن جمعی را که میان‌شان نشسته‌اید، دارید؛ از سیاست سخن بگویید.

!رفتیم الواتی، چایی پررنگ خوردیم

ساعت سه نصف‌شب که درس‌هام تموم شد سروصدای شکمم بلند شد. لباس پوشیدم و به این امید زدم بیرون که «علی‌رضا»، سر مغازه‌اش باشد. بسته بود، عوضش چراغ مغازه‌ی «علی» روشن بود.
مثل خمپاره‌ی شصت فرود اومدم اون‌جا.
• «دیوونه مگه خونه زندگی نداری تا الان سر کاری؟»
•• «دیوانه چو دیوانه ببیند، خوشش آید. تو، این وقت شب، این‌جا چی‌کار می‌کنی؟»
• «گرسنه‌مه، اومدم چیزی بگیرم، بخورم.»
•• «التماس دعا! واسه منم بگیر.»
• «پاشو موتورت رو روشن کن یه سوپری پیدا کنیم باز باشه.»
تا سر شهر رفتیم، دریغ از یکی! تا این‌که چشمم افتاد به یه جیگرکی، به منقلش و آتیشش، به سیخ‌های جیگر...
اندازه‌ی پول پفک و بیسکوییت تو جیبم گذاشته بودم.
• «علی، پول همراته؟»
•• «آره»
• «چه‌قدر؟»
•• «خیلی»
• «بریم؟»
لبخند شیطنت‌باری زد: «بریم!»

هوس‌های نطلبیده و برنامه‌ریزی‌نشده، لذّت بیش‌تری دارند.
دفعه‌ی بعد، هر وقت آمد، مقاومت نکنید تا ببینید راست می‌گم!

اشارات نظر

توی پروفایلت نوشته بودی که پارسی می دانی و بادی لنگوئج. (زبان بدن)
حالا که روبه‌رویت نشسته‌ام، می‌بینم تا این چشم‌ها را داری به زبان دیگری احتیاج نداری.

به غم طعنه زدم من

«ابراهیم حامدی»؛ به هیچ‌وجه من‌الوجوه، خواننده‌ی محبوب من نیست،
ولی نمی‌توان از «قاصد»ش صرف‌نظر کرد!

دانلود ترانه «قاصد» با صدای «ابی»

در بیابان

• قبله کدوم وره؟
•• می‌خوای نماز بخونی؟
• نه، می‌خوام جیش کنم!

همین جا نگه‌دار

هر چه بیش‌تر آشنا می‌شیم بیش‌تر از هم بدمون می‌آد.

پی‌نوشت: این بالایی بی‌خود می‌گه! اون، شاید ولی من عمراً!

کم‌تر بخواه مرغ سحر، ناله سر کند

بعضی چیزا رو نمی‌شه شرح داد. باید دید تا فهمید.
نمی‌گم خیلی زود، نمی‌گم خیلی دور، امید که هر وقت طاقتش رو داشتی، ببینی.

کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی

• باید برم. منتظرم هستند.
•• دلت می‌آد تنهام بذاری؟
• عاشق می‌خوای یا قناری در قفس؟

کاروان غنچه‌های سرخ

گفت: «زن زیبایی است».
دورادور، چند باری دیده بودمش.
تأیید کردم.
از قضا ساعتی بعد دیدم رد می‌شد در حالی که با دوست هم‌راهش صحبت می‌کرد. نظرم را پس گرفتم.
زنان را دو جا باید دید و آن‌گاه زیبایی‌شان را سنجید:
وقتی سکوت می‌کنند،
وقتی دهان به حرف باز می‌کنند.

که می‌میرم ز بی‌آبی

خواهش می‌کنم مرا نبخش.
نمی‌خواهم مدیون تو باشم.

ندارم غیر از این حُسنی

با این همه عیب و ایراد، به این دل‌خوشم که انتقادپذیرم!

تفاوت در رنگ کلاه است

آن‌چه باعث حیرت من است نه عمق جهلت، که این همه اعتماد به نفست است در پافشاری بر آن.

ندانی و پرسی، سوالت به‌جاست

• یه چیزی بپرسم، راستش رو می‌گی؟
•• من عاشق این میل مفرط شما دخترها به کشف حقیقتم.
    بپرس عزیزم، بپرس.

ای کاش تعبیرش تو باشی

توی حیاط خانه قدیمی بودم که از مادر پرسیدم: «زهرا کجاست؟»
گفت: «کدوم یکی؟ کوچیکه یا بزرگه؟»
جواب دادم: «معلومه، بزرگه!»
گفت: «توی اتاقه.»
دراز کشیده بود و با لبخند توأم شرم و غریبی نگاهم می‌کرد. گوشه‌ی دیگر اتاق دراز کشیدم و کنجکاوانه نگاهش کردم. چهره‌اش آنی نبود که تصور می‌کردم. به چشمان هم می‌نگریستیم و افکار هم‌دیگر را می‌خواندیم. بی هیچ کلام اضافه‌ای. انگار از گذشته‌ی هم خبر داشته باشیم. انگار رضا داده بودیم به کم‌بودها و ضعف‌ها و «حال» هم. انگار با بی‌میلی یا حداکثر خنثایی راضی به این اتفاق شده باشیم. برای فراموش کردن زخم‌های کهنه‌ی عشق‌های گذشته. انگار گفته باشیم: «هر چه باداباد.»

عاشق قدیمی‌اش، کاری کرده بود و من خویشتن‌داری کردم. و هم‌این نفرتش را به او دوچندان کرد و ناخودآگاه طرف مرا گرفت و این قدم اول بود.

خانه‌ی آن‌ها بودیم. مهمان‌شان خداحافظی کرد که برود. آژانس خبر کرده بودند. پول از کیفش درآورد تا کرایه آژانس را بدهد. گوشه‌ای، دستش را گرفتم. لب گزیدم: تا من هستم این کارها را نکن! حساب کردم و برگشتم. لبخند دلنشینی روی صورتش بود. لبخندی که بیش‌تر از یک تشکر معنا می‌داد. ماه مهر به بهار اضافه شد.

لحظه‌ی روییدن فرا رسیده بود.


پی‌نوشت: از سروته مطلب نپرسید که خودم هم نمی‌دانم چه طور بود و چه طور شد. فقط می‌دانم شد.

امشب شب مهتابه

عروس‌ها را متین و سنگین و موقر می‌خواهیم و می‌پسندیم. منظور از ضمیر م متصل، ما؛ عقب‌افتاده‌های امّلِ  سنّتی است.
ماشین عروس رد شد و کاروانی از ماشین‌ها، بوق‌زنان به دنبالش. عروس تا کمر از پنجره خم شده بود بیرون و با بادکنک توی دستش، سربه‌سر ماشینِ بغلی می‌گذاشت. به هم‌راهم گفتم: «این رو ببین. چه ذوقی کرده!»
گفت: «می‌دونی بوق این ماشین‌ها چی می‌گه؟:»
 سریع حرفش را قطع کردم: «می‌دونم، نگو... نگو..!»

به نسیمی شده خرسند ز بستان کسی

در هر مواجهه با یک‌دیگر به هم لبخند می‌زنیم. خنده نه! تنها لبخند. کاری به این نداریم که قبلش غم و غصه و کسالت و ناراحتی و بی‌حوصلگی و کلافگی و درد و خشم و رنج داریم. همه را غلاف می‌کنیم. در مقابل هم خلع‌سلاح می‌شویم انگار. حتا اگر تلاقی نگاه‌مان در کسری از ثانیه باشد، به قدر نگاهی گذرا در حال عبور از کنار هم، لبخند می‌زنیم. گویی که این لبخند روی استارت‌آپ ما نصب شده باشد.

دنبالم نیا، آواره می‌شی

پشت سر تریلی که رسیدیم سرکی کشیدیم تا سبقت بگیریم. راهنمای راست زد که: «نه! دست نگه‌دارید. الان وقتش نیست.» سرجای خود ماندیم تا ماشین روبه‌رویی رد شود. راهنمای چپ زد که: «جاده خالی است، بیایید بروید.» از او که گذشتیم، بوق تشکری زدیم و بوقی جواب گرفتیم که یعنی: «قابلی نداره.»
خیلی از این راننده‌های ماشین‌‌سنگین، آدم‌های باحالی هستند. خیلی‌هاشان در جاده، واقعاً برادری می‌کنند.

ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

میومیو، روبه‌روم نشسته بود و ورجه وورجه می‌کرد. دماغم را کردم لای موهاش و گفتم:
«یه هفته دو هفته
زهرایی حموم نرفته»
مادرش آمد وسط: «هم‌این دیروز حمومش کردم!»
ولی من حواسم رفته بود به خرداد هشتاد و هشت.
روزگاری بر ما گذشت.

میومیو کجایی؟

هر شب از در و دیوار این کوچه، سگ و گربه بود که می‌بارید، امشب که این «میومیو» هوس دیدن پیشی کرده قحطی گربه آمده بود.
نصفِ شبی، بچه‌بغل، چهار کوچه را گشتم تا بلاخره توی کوچه‌ی پنجمی کنار آشغال‌ها، مچ یکی‌‌ش را گرفتم. ذوق‌زده دویدیم دنبالش که بیچاره از ترس مثل موشک دررفت. دست از پا درازتر برگشتیم.
پیشی از پشت دیوار یکی از خانه‌ها سرک کشید و نگاه‌مان کرد. شاید با خودش می‌گفت: «اینا دیگه کی‌اند؟ گربه‌ندیده‌ها!»

روبان ماه

فدای آن طره‌ی مویی که به عمد از روسری انداختی بیرون تا چون هلالی، صورتت را قاب بگیرد.

یا جام ما ده یا قصه کوتاه

یا اخوی! اگر واجب است، بگو انجام دهم و گر مستحب است یا مکروه، به خودم واگذار.

ولم کنید ببینم چی می‌گه

«براد پیت» هم که باشی، وسط دعوا به‌ات می‌گن: برو بابا، با این قیافه‌ات!

سطور بی‌ستر


کسی که می‌نوسید؛ شبیه‌تر است به خودش تا، کسی که حرف می‌زند.

انبار دارم، ویترین ندارم

داشته‌هایم خیلی بیش‌تر از دارم‌گفتن‌هایم است.

تا حالا فکرشو کردی

خداحافظ و خدانگه‌دار وقت جدا شدن یعنی وقتی با همیم، هوای هم‌دیگر را داریم.

باقی‌مانده جز نفسی نیست

این تکه از ابتدای ترانه‌ی «مستی» با صدای «جهان» را بسیار دوست دارم.
به نحوی که شعار این روزهای زندگی‌ام شده است.

چند سال دیگه باید بشینم؟

خودزنی

• خوب، منظورت از این کار چی بود؟
•• هیچی.
• هیچی؟! راستش رو بگو. به اندازه‌ای که قیافه‌ام نشون می‌ده احمق نیستم‌ها!

نایب قهرمان

شرمندگی دانستن این که بیش‌تر از آن که دوستت داشته باشم، دوستم داری، این رابطه عاشقانه را کوفتم می‌کند.

قطب‌های هم‌نام

• وقتی خوابش نمی‌بره آهنگ می‌ذاره گوش می‌کنه. بیدار می‌شم و می‌گم: خاموشش کن بذار بخوابیم. می‌دونی چی کار می‌کنه؟
•• خاموش نمی کنه؟
• بدتر از اون، پا می‌شه می‌ره تو یه اتاق دیگه گوش می‌کنه!