با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش

تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین

ای دل سزاواری که دائم مبتلایی

• دوباره تو؟
•• دوباره برم؟

این دل، شکسته به‌تر

ناراحتم. نه برای این‌که ناراحتت کردم، برای این‌که رفتی.

در هفته‌ای، جواب سلامی، مرا بس است

زمانی که می‌پرسیدند «دوست داری دختره چه جوری باشه؟» پاسخم هم‌آن کلیشه‌های همیشگی بود. «خوشگلی، مهربونی، اخلاق خوب و...»
اما هیچ‌گاه به طور جدّی فکر نکردم که اخلاق خوب یعنی چه؟ و چه صفت خاصّ و ویژه‌ای را در جماعت نسوان می‌پسندم.

پیش از من، زن و مرد جوانی در بوتیک بودند. مرد؛ شلوارهای جین را پرو می‌کرد و نظر خانم را می‌پرسید. تا زمانی که آن‌جا بودم پنج‌تایی را پوشید و نپسندید. فروشنده، کج‌خلق و بی‌حوصله، نظاره‌گرشان بود. خانم جوانی وارد شد. لباسی را قیمت کرد. مغازه‌دار بداخلاق، سرسری آورد تا ببیند و رفت سراغ مشتریان قبلی. زن، لباس را ورانداز کرد و نپسندید. از این پا و آن پا کردنش معلوم بود عجله دارد. رو به فروشنده کرد و گفت: «آقا! دست شما درد نکنه». مرد، نشنید. زن، لحظه‌ای صبر کرد و دوباره گفت: «آقا! خیلی ممنون». نه! آقا حواسش نبود. خانم که گویی متعهّد بود تشکّرش را به فروشنده برساند برای بار آخر با صدای بلند تشکّر کرد و خارج شد.
خوشم آمد. از «ادب»‌ش خیلی خوشم آمد. با وجود این که طرف مقابلش بی‌توجه بود اما وظیفه‌اش را به نحو احسن و کامل انجام داد. آن لحظه بود که دریافتم چه قدر صفت «ادب» را دوست دارم و چه اندازه از زنان مؤدب خوشم می‌آید.

در خاطراتم شیرجه زدم و دنبال موارد مشابه گشتم. دانستم که چه مقدار از دخترانی که سلام نمی‌کنند و کلمات چاله‌میدانی در کلام به کار می‌برند، بیزارم و در سوی مقابل دوست‌دار تابعین آداب و اصولم.
در هم‌آن بوتیک، کلمه‌ی «ادب» را توی ذهنم های‌لایت کردم.

هم‌سایه‌ها

دست زهرا کوچولو را گرفته‌ام و توی کوچه ایستاده‌ایم. می‌پرسم:
• میومیو! این خونه‌ی کیه؟
•• خونه خاله مهتاب.
• این؟
•• خونه زن‌دایی.
• و این؟
•• خونه خروس هم‌سایه!
هفت آدم زنده و گُنده توی این خونه زندگی می‌کنند، اندازه‌ی خروس‌شون پیش این بچّه اعتبار ندارند!

مستان سلامت می‌کنند

آمار حاضر به خواب را که گرفتم دو نفر نبودند. دو تا از آن شرها که سرشان درد می‌کرد برای دردسر. یکی را فرستادم توی گردان دنبال‌شان بگردد. پیدایشان نکرد. می‌دانستم هر جا باشند، برمی‌گردند. حاضری‌شان را رد کردم و گروهان را فرستادم بخوابند. به نگه‌بان آسایش‌گاه سپردم که اگر کسی آمد سرکشی، بگوید رفته‌اند دست‌شویی. چراغ‌های آسایش‌گاه را که خاموش کردند، بیدار، روی تختم دراز کشیدم.
یک ساعت بعد سر و کله‌شان پیدا شد. حالت عادی نداشتند. الکی می‌خندیدند و سربه‌سر هم می گذاشتند. پای تخت دو‌طبقه‌شان، یک‌هو دست به یقه شدند. میان‌شان را گرفتم و آرام با غیظ گفتم: «کدوم گوری بودید تا حالا؟ مگه نمی‌بینید بچه‌ها خوابند؟ آروم برید رو تخت‌تون، بخوابید.»
آن که تخت بالایی بود را کمک کردم برود بالا. دست انداخت گردنم و ناغافل ماچم کرد! حدسم درست بود. بوی عرق سگی دهانش داد می‌زد که پی الواتی بوده‌اند. به خاطر هم‌این کارها به گروهان ما تبعیدشان کرده بودند. اما این‌ها درست بشو نبودند. پایینی، توی تاریکی و مستی،  دکمه‌های پیراهنش را پیدا نمی‌کرد تا بازش کند. پیراهنش را درآوردم و تا کردم و جلوی تختش انداختم. پتو را روی سر بالایی کشیدم و هم‌آن جا ایستادم تا مثل بچه‌ها، فوراً خواب‌شان ببرد.
برگشتم و روی تختم نشستم. به پرهیب تخت‌ها و سربازهای خوابیده نگاهی کردم. هوا دم کرده بود و صدای نفس‌ کشیدن‌ها و خرخر خفیف چندتایی به گوش می‌رسید. نگه‌بان آسایش‌گاه هم ساکت قدم می‌زد.
با خود زمزمه کردم: «خدایا این سفر کِی می‌رود سر؟»

آرامش در حضور دیگران

از 17 سالگی تصمیم گرفتم آگاهانه خوابم را کم کنم. در طول این 40 سال میانگین خوابم بین 3.5 الی 5 ساعت بوده است، ولی آن مقداری که می‌خوابم چون خدا را شکر، نه بده‌کارم، نه طلب‌کارم، نه در دلم چیز بدی هست، نه کسی هست که دوستش نداشته باشم، سرم را می‌گذارم روی بالش، می‌گویم خدایا همه را دوست دارم، همه را بخشیدم.
خدا شاهد است، به فاصله 10 ثانیه می‌خوابم. خواب عمیق که وقتی بیدار می‌شوم اصلاً خسته نیستم، می‌گویند خواب عمیق مهم است، زمان خواب مهم نیست.


«محمدرضا لطفی» در مصاحبه با «الف»

در حلقه‌ی رندان

• در مورد اون حرفی که زدی...
•• شوخی کردم.
• نه دیگه! فنّ خودم رو به خودم نزن.

گیاه وحشی کوهم، نه لاله‌ی گلدان

سنگ‌دل نیستم.
فقط، اختیارم دستِ دلم نیست.

خُرده بر حرفِ درشتِ من آزرده مگیر

دل‌خور نشو. دارم درددل می‌کنم.
اگر کار بدی می‌کنم بگو تا نکنم.

سندرم خستگی مزمن

هستم ولی خسته‌م.

پی‌نوشت: این جمله از من نیست ولی از بس به کار می‌برمش نسبت به آن، حسِّ مالکیت پیدا کرده‌ام.

پینوکیو کجایی؟

قسم خوردن، از نشانه‌های دروغ‌گویی است.

گر چه خارم گاه‌گاهی راه دارم در گل‌ستان

لابه لای دعاهایی که می‌کنید دعایی هم کنار بگذارید برای این که توفیق کار خوب نصیب‌تان شود. نه! همیشه دست ما نیست که هر وقت خواستیم عمل خیر انجام دهیم. باید موقعیتش جور شود، باید اسبابش فراهم شود، سعادت می‌خواهد.

سالن خروجی فرودگاه خلوت شده بود. هم‌راهم منتظر چمدانش بود و من هم مثل همیشه‌ام، الکی‌خوش، ولو شده بودم روی نیمکتی و در و دیوار را نگاه می‌کردم. در هم‌آن حال متوجه ته سالن شدم.
خانم جاافتاده‌ای به سختی تلاش می‌کرد که هم گاری پر از بار و هم صندلی چرخ‌دار پیرزنی را گویا مادرش بود با هم حرکت دهد. یک بار گاری را چند متر جلوتر  برد و برگشت ویلچر را آورد. خسته شد و سعی کرد ویلچر را بچسباند پشت گاری و این جوری هر دو را با هم، راه ببرد. نمی‌شد و نتوانست. لحظه‌ای منتظر شدم کسی پیش‌قدم شود. کسی نبود و اگر هم بود حواسش نبود.
سریع پا شدم. رفتم جلو. زن مردّد نگاهم کرد. قیافه‌ام را تا آن‌جا که جا داشت معصوم کردم تا رضایت داد. زن، علاوه بر گاری پر از بار منتظر چمدان دیگری هم بود. ویلچر پیرزن را من بردم. گذاشتم دم درب تا زن با بارها بیاید. هر دو تشکر کردند.
سرمست‌تر از قبل سر جایم برگشتم و با خودم فکر کردم مگر آخرین بار، کِی، کار خوبی کردم که لذت این حسّ، این قدر تازه هست؟

پی‌نوشت: می‌خواستم فاعل داستان را عوض کنم تا ریا نشود. اما دیدم در آن صورت یک شاهدِ بی‌تفاوت و بی‌احساس خواهم شد و مستحق سرزنش. در نتیجه به روایت اصلی برگشتم.
قصدم تعریف از خود نبود، دنبال ثواب هم نبودم، ولی شعف و نشاطم در پایان قصّه، غافل‌گیرم کرد.

مرئوس، رییس می‌سازد

از هر که بیش‌تر می‌ترسیم، او رییس‌ است.
این قاعده، کِی به هم می‌خورد؟

ما بیش‌تر

چه نسلی را دیده‌اید که اندازه‌ی ما؛ دهه شصتی‌ها، نسل ما! نسل ما! کند؟

و چه اندک‌اند قلم‌به‌دستان

مردم، شبیه آن‌چه فکر می‌کنند می‌نویسند، نه شبیه آن‌چه هستند.

خشم‌شکلی، صلح‌جانی، تلخ‌رویی، شکّری

فریب این اخم‌های درهم و سگرمه‌های توهَم را نخورید.
ما، دل‌مان را برای گل یا پوچ، توی مشت‌مان قایم کردیم و حالا یادمان رفته توی کدام دست‌مان هست!

در دلک لاله‌ای، پشت و پناهم بده

زمزمه‌ی دوستت دارم کنار لاله‌ی گوش، خوابم می‌کند.

اصل کاری‌شون منم

چه خوب است که زن شیرازى داشته باشی؛ بس که لهجه و با ناز حرف‌زدن‌شان، قشنگ است و دوست‌داشتنی است.
توى کتاب‌فروشى؛ دختر که روپوش و صورتش می‌گفت دبیرستانی است به خانم فروشنده که عاقله‌زنی بود گفت: «دیروز اومِیدم دو کتاب‌زبان خِریدم جلداشون فرق داشت ولی توشون نگا کِردَم یکی بودند.»
خانم فروشنده هم کتاب‌ها را باز کرد و گفت: «اى ووى، اینو که یکى‌ان!»
بقیه ماجرا را به جاى خواندن باید شنید. چشم ازشان برداشتم و گوش جان سپردم به جملات کِش‌دارشان.
پسر پشت صندوق هم از آن ور داد زد: «عوض کو سیش»

لاى کتاب‌هاى فانتزىِ جینگیل مستون با قطع اجق‌وجق که در قفسه‌ی هیچ کتابخانه‌اى، درست چیده نمى‌شوند کتابی بود به نام «واسونک‌هاى شیرازى» که مکتوب ترانه‌هاى زنانه‌‌خوانى است که شیرازى‌ها در شب عروسى مى‌خوانند. ترانه‌های زیر بازخوانى کمى از کلّى است:

دانلود «جینگ و جینگ ساز» با صدای «محمد نوری»
دانلود «واسونک» با صدای «شهلا سرشار»

به یادگار نوشتم

چنان توى حیاط شاه‌چراغ قدم مى‌زنم و به گوشه‌کنارهاش آشنایم که انگارى خانه‌ی پدرى است، بس که آمده‌ام و حتا یک شب تا صبح خوابیده‌ام.
بعد سال‌ها سری به موزه‌اش زدم. بین کتاب‌هاى خطى طبقه‌ی دوم به کتابى برخوردم که خط قشنگ و خوانایى داشت به خلاف بقیه. ایستادم و یک صفحه‌اش را خواندم. کاش فونت کامپیوتری‌اش را داشتم. توى ویترین، کاغذ راهنمایى نبود که بدانم نام چه کتابی است و مال چه قرنی است و مهم‌تر از همه، خطاطش کیست؟
راهنماهای موزه هم در طبقه هم‌کف، بالاسر تعمیرکار در ورودى ایستاده بودند و ارشاد و نظارت مى‌کردند!

ار غیر مرادم گردد

روزهای پیشِ رو، باید روزهای خوبی باشند:
این هفته‌ در شیراز خواهم بود، در یک فصل  و هوای مناسب هر چند به بهانه‌ی دوا و دکتر باشد،
و دو هفته‌ی بعد، به بوشهر خواهم رفت برای شرکت در جشن ازدواج یکی از دوستان.
باید روزهای خوبی باشند.

بگو به باد که زلف رهام را ببرد

آفت این است که همه چیز را با هم ذخیره می‌کنیم.

غم و شادی مانند کاه و گندم هم‌راه هم‌اند. کاه‌ها را پرت کن هوا، تا باد ببرد.

آن‌چه می‌ماند گند‌م‌ است که انبار می‌شود.

مهم، بادی است که باید بیاید.

شکلات تلخ

طعم تلخی ماندگارتر از شیرینی است.
به هم‌این دلیل است که غم‌ها دیرپایند.

محبّت

کسی، کوهِ یخ‌ها را دوست ندارد.
آدم‌ها، دور آتش جمع می‌شوند.

تموم شد، نفر بعدی

یک خاصیّتِ فرم پُر کردن وقت ثبت‌نام در سایت‌های اینترنتی این است که روز تولّدت، اینباکس‌ات را پر می‌کنند از پیام تبریک البتّه به شرطی که تاریخِ درست داده باشی و تولّد واقعی و شناسنامه‌ایت، دو تا نباشند.
شاید به هم‌این دلیل است که دریافت تک‌پیامک «سلام پیرمرد، تولدت مبارک!» از خواهر کوچیکه، هم‌راهِ خنداندن، شادت می‌کند.

خاکستری

میان نقشِ منفی‌ها، گستاخ‌ها را به دوروها ترجیح می‌دهم.

کدوم دست خودم پوچه؟

دستِ طلب، مال من است،
دستِ ردّ، از آن توست.

گل به خودی

بزرگ‌ترین اشتباهت این بود که فاش گفتی عاشقی.
خرابش کردی، نمی‌دانستی که بازی در زمین خودش را بلد نیست؟

ترمینال

از تفریحاتم نگاه کردن به مردم است. دید زدن مردم کوچه و بازار. هم‌این کارهای عادیِ مردم عادی. چون به اقتضای شرایط کارم، اکثر ایام را دور از شهر و جامعه به سر می‌برم تا کوچک‌ترین فرصتی نصیبم می‌شود یک گوشه می‌نشینم و آدم‌ها را رصد می‌کنم. به دوستان هم می‌گویم برای تفریح و گردش به جایی برویم که محل گذر مردم باشد. مردم می‌گویم و ترکیب مرد و زن و پیر و کودک مراد می‌گیرم. (و گرنه در محیط کار به اندازه کافی، نرینه هست!)

از روبه‌رویم رد شد. ترکیب چادر و شلوارِ جین و کفش پاشنه‌میخی. سبزه بود و عاقلانه آرایش کرده بود که بهش می‌آمد. از آن دیدنی‌تر، قشنگ، راه می‌رفت. سرش را پایین انداخته بود و با ظرافت لبه‌ی چادرش را با دستِ ظریف‌ترش گرفته بود و سنگین، قدم بر‌می‌داشت.

«قشنگ‌راه‌رفتن» هم از لوازم زیبایی است. یادداشت می‌شود که فراموش نشود.

رییس خوب

• خواب بودی؟
•• نه، به چشم‌هام مرخصی داده بودم!