از تفریحاتم نگاه کردن به مردم است. دید زدن مردم کوچه و بازار. هماین کارهای عادیِ مردم عادی. چون به اقتضای شرایط کارم، اکثر ایام را دور از شهر و جامعه به سر میبرم تا کوچکترین فرصتی نصیبم میشود یک گوشه مینشینم و آدمها را رصد میکنم. به دوستان هم میگویم برای تفریح و گردش به جایی برویم که محل گذر مردم باشد. مردم میگویم و ترکیب مرد و زن و پیر و کودک مراد میگیرم. (و گرنه در محیط کار به اندازه کافی، نرینه هست!)
از روبهرویم رد شد. ترکیب چادر و شلوارِ جین و کفش پاشنهمیخی. سبزه بود و عاقلانه آرایش کرده بود که بهش میآمد. از آن دیدنیتر، قشنگ، راه میرفت. سرش را پایین انداخته بود و با ظرافت لبهی چادرش را با دستِ ظریفترش گرفته بود و سنگین، قدم برمیداشت.
«قشنگراهرفتن» هم از لوازم زیبایی است. یادداشت میشود که فراموش نشود.