X
تبلیغات
رایتل
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش
تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
 
کالوسین Kalocin شاید نهانی‌ترین راز امریکا در یک دهه‌ی پیش از این بود. کالوسین دارویی بود که «صنایع دارویی جنسن Jensen Pharmaceuticals» در بهار 1965 کشف کرده بود، ماده‌ای آزمایشگاهی که با کد UJ-44759W یا به طور خلاصه‌تر K-9 طبقه‌بندی گردید؛ این دارو در خلال آزمایش‌های معمول صنایع جنسن برای ارزیابی آثار همه‌ی ترکیبات جدید، کشف شده بود.

جنسن نیز هم‌چون بیشتر شرکت‌های داروسازی، همه‌ی داروهای جدید را به روشی همه‌جانبه می‌آزمود؛ یعنی بر روی این ترکیبات مجموعه‌ای از آزمایش‌های استاندارد و روش‌مند را به منظور یافتن هر گونه فعالیت زیستی قابل توجه انجام می‌داد. در این آزمایش‌ها، از جانوران آزمایشگاهی – موش صحرایی، سگ و میمون – استفاده می‌گردید؛ و در مورد هر ترکیب، بیست و چهار نوع آزمایش صورت می‌پذیرفت.

جنسن به چیز عجیبی در مورد K-9 برخورد. این ترکیب از رشد، جلوگیری می‌کرد. جانور نوزادی که این دارو به آن داده می‌شد، هرگز به اندازه و ابعاد کامل جانور بالغ نمی‌رسید. این کشف پژوهشگران را به انجام آزمایش‌های دیگری که نتایج شگفت‌آورتری انجامید، واداشت.
جنسن دریافت که این دارو متاپلازیا، دگرگونی یاخته‌های طبیعی بدن به اشکال جدید و خطرناک، یعنی پیش‌درآمدِ سرطان، را متوقف می‌ساخت. جنسن که سخت هیجان‌زده شده بود، آزمایش‌های دامنه‌داری را در مورد این دارو در برنامه‌ی کار خود قرار داد.

تا سپتامبر 1965 دیگر شکی در این نبود که کالوسین سرطان را متوقف می‌کرد. این دارو، از طریق سازوکار نامعلومی، از تولید مثل ویروس عامل لوسمی نخاعی جلوگیری می‌کرد. جانورانی که این دارو را دریافت کرده بودند، به این بیماری دچار نمی‌شدند؛ و اگر پیشتر علایم بیماری را از خود نشان می‌دادند، به وضعیت طبیعی‌شان بازمی‌گشتند.
خوشحالی جنسن به همین اندازه محدود نشد؛ به زودی معلوم گردید که این دارو یک عامل ضد ویروسی وسیع‌الطیف بود. کالوسین؛ ویروس هاری، فلج اطفال، لوسمی و زگیل معمولی را نابود می‌کرد، و عجیب این‌جا بود که این دارو باکتری‌ها را نیز از بین می‌بُرد، و قارچ‌ها و انگل‌ها را هم!

به هر حال، به نظر می‌رسید که این دارو گویا همه‌ی جانداران تک‌یاخته‌ای، یا ساده‌تر را نابود می‌کرد و هیچ تأثیری بر روی دستگاه‌های عضوی – مجموعه‌هایی از یاخته‌های تخصصی و سازمان‌یافته که واحدهای بزرگ‌تری را تشکیل می‌دادند – نداشت. دارو، در این مورد به طور گزینشی عمل می‌کرد.
در واقع، کالوسین آنتی‌بیوتیکی فراگیر بود؛ و می‌توانست هر عامل بیماری‌زایی، حتی عامل سرماخوردگی معمولی، را هم نابود سازد. البته به طور طبیعی، اثراتی جانبی نیز داشت: باکتری‌های طبیعی درون روده کشته می‌شدند؛ از این رو، همه‌ی مصرف‌کنندگان این دارو به شکم‌رَوِش شدید دچار می‌گشتند. ولی به نظر می‌رسید
که این بهای اندکی برای درمان سرطان بود.

در دسامبر 1965، اطلاعات مربوط به این دارو به طور محرمانه در میان سازمان‌ها و مراکز دولتی مهم بهداشتی دست به دست شد. و از آن زمان، برای نخستین بار، مخالفت‌هایی در برابر مصرف این دارو ابراز گردید. اشخاص زیادی، از جمله جرمی استون، می‌گفتند که مصرف آن باید منع شود.

ولی دلایل منع استفاده از آن بیشتر نظری بودند؛ و جنسن که میلیاردها دلار سود پیش رویِ خود می‌دید، به سختی از آزمایش بالینی دارو دفاع می‌کرد. سرانجام دولت و وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی (HEW) و اداره نظارت بر مواد غذایی و دارویی (FDA) و دیگران با جنسن موافقت کردند و علی‌رغم اعتراضات استون و سایر همفکرانش، انجام آزمایش‌های بالینی بیشتر را اجازه دادند.
در فوریه 1966، آزمایش بالینی مقدماتی و محدودی صورت پذیرفت. در این آزمایش، بیست بیمار مبتلا به سرطان درمان‌ناپذیر و بیست داوطلب سالم از زندان ایالتی الاباما شرکت کردند. هر چهل آزمودنی به مدت یک ماه دارو را به طور روزانه مصرف کردند. نتایج همچنان بود که انتظار می‌رفت: آزمودنی‌های طبیعی به عوارض جانبی ناخوشایندی دچار شدند که البته به هیچ‌وجه، جدی نبود. بیماران سرطانی نیز علایم حیرت‌انگیزی از بهبود را نشان دادند.

در اول مارس 1966، دوره‌ی یک‌ماهه‌ی مصرف دارو از سوی این چهل نفر به پایان رسید. ظرف شش ساعت پس از قطع دارو، همه‌ی آن‌ها مردند!
این همان پیامدی بود که استون از آغاز، پیش‌بینی کرده بود. او خاطرنشان کرده بود که آدمی، در طول قرن‌ها ظهورش بر روی زمین، به نوعی مصونیت سازشی در برابر بیشتر جانداران میکروسکپی دست یافته است. بر روی پوستش، در هوای پیرامونش، در شش‌هایش، شکم و روده‌ها و حتی جریان خونش صدها ویروس و باکتری گوناگون یافت می‌شوند که بالقوه مرگبار و مهلک‌اند؛ ولی انسان در طول سالیان دراز؛ با آن‌ها سازش یافته؛ و فقط معدودی از آن‌ها هنوز می‌توانند او را به بیماری دچار سازند.

همه‌ی این‌ها نشانگر تعادلی دقیق میان انسان‌ و محیط پیرامونش است. اگر داروی جدیدی ارائه شود که همه‌ی باکتری‌ها را بکُشد، همان تعادلی که در طول سالیان دراز پدید آمده، بر هم می‌خورد؛ و کارکرد تکاملی قرن‌ها از حیات انسان بر روی این کره، همه بر باد خواهد رفت. و راهی برای پیدایش نوعی «اَبَرعفونت»، یعنی مشکل جانداران جدیدی که ناقل بیماری‌های جدیدند، گشوده واهد شد.
استون راست می‌گفت: هر چهل داوطلب از بیماری‌های ناشناخته و وحشتناکی که هیچ‌کس پیشتر ندیده بود، درگذشتند. بدن یکی از آنان، از سر تا به پا، دچار نوعی آماس شد، آماس داغ و متورمی که سرانجام به مرگ وی در اثر خفگی ناشی از اِدِم (نفوذ مایع سرم خون به فضای میان‌بافتی یا حفره‌های بدن) دستگاه تنفسی انجامید. دیگری قربانی جانداری شد که در عرض چند ساعت، بافت معده‌اش را خورد و از هم گسست. در سومی، نوعی ویروس مغزش را به صورت توده‌ای ژله‌ای مانند درآورد؛ و از این قبیل...

جنسن اجباراً از آزمایش‌های دیگری درباره‌ی این دارو صرف‌نظر کرد. دولت که فهمیده بود استون آن‌چه را روی داده، از قبل به درستی پیش‌بینی کرده بود، با پیشنهاد وی موافقت کرد و به شدت انجام هر گونه آزمایشی را با کالوسین ممنوع ساخت.



... در خانواده‌ای بزرگ شده‌ام که به تصورات‌شان زیادی اهمیت می‌دهند. قصه‌گو هستند و خاطرات خانوادگی بسیاری برای تعریف کردن دارند. حتی خاطرم هست که یکی برای آن‌که هیچ داستانی فراموش نشود، آن‌ها را می‌نوشت. اما همه درباره‌ی یک واقعیت ثابت، نظر ثابتی ندارند.

نزدیک‌ترین روایت به واقعیت را یکی از خاله‌ها دارد. او همه چیز را همینگوی‌وار می‌گوید؛ خشک، یخ و بدون استفاده از هیچ صفتی. حافظه‌ی خوبی دارد و دیالوگ‌ها را دقیق پشتِ هم می‌چیند. ولی طبیعی‌ست که به روایتش از همه بیشتر اعتراض می‌شود. حق هم دارند، من هم فکر می‌کنم بیان صِرف استخوان‌بندی یک داستان دست‌کمی از تحریف آن ندارد، مخصوصاً که فاقد جذابیت باشد.



شنبه 24 تیر 1396 :: 17:42 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
با این فکر خودم را دلداری می‌دهم «من کارای بد می‌کنم تا مرتکب کارای بدتر نشم...»



نظریه‌ی پِیک Messenger Theory از سوی جان آر. سموئلز، یک مهندس ارتباطات، ارائه شده بود. او در سخنرانی‌اش در «پنجمین کنفرانس سالانه‌ی ارتباطات و فضانوردی» نظریاتی را پیرامون روش‌هایی که موجودات بیگانه‌ی کرّات دیگر ممکن است برای ارتباط با سایر فرهنگ‌ها بگزینند، عرضه نموده بود. او عقیده داشت که پیشرفته‌ترین راه‌کارها در فن‌آوری ارتباطاتِ زمینی ناکارآمد خواهد بود و فرهنگ‌های پیشرفته روش‌های بهتری می‌جویند.

او می‌گفت: «فرض کنید، مثلاً، فرهنگی بخواهد همه‌ی کیهان را از وجود خود آگاه سازد، یا مثلاً، بخواهد نوعی «میهمانی رسمی» در مقیاس کهکشانی ترتیب دهد و خود را به همسایگانش در کهکشان رسماً بشناساند، و اطلاعاتی یا نشانه‌هایی را مبنی بر وجود خود به هر سو گسیل کند. بهترین روش برای این کار چیست؟ پیام‌های رادیویی؟ نه، فکر نمی‌کنم. کاربرد امواج رادیویی بیش از اندازه کُند و گران است و خیلی زود میرا می‌شوند. حتی پیام‌های قوی در چند میلیارد کیلومتری ضعیف شده، قابل آشکارسازی نیستند.

امواج تلویزیونی حتی از این هم بدترند. پرتوهای نوری، حتی در صورت قابل استفاده بودن، فوق‌العاده گران تمام می‌شوند. حتی اگر کسی بتواند راهی برای منفجر ساختن ستاره‌ها بیابد؛ انفجار ستاره‌ای هم‌چون خورشید به عنوان نوعی پیام کیهانی، به راستی پرهزینه خواهد بود!

به جز هزینه، همه‌ی این روش‌ها به نوعی نقص سنتی گرفتارند که در مورد هر تابشی صادق است، یعنی کاهش قدرت در طول فاصله، یک لامپ الکتریکی ممکن است در فاصله‌ی سه متری کاملاً روشن به نظر برسد، یا امکان دارد در فاصله‌ی سی‌صد متری هنوز به اندازه کافی روشن دیده شود، یا حتی ممکن است از 15 کیلومتری دیده شود، ولی از 1.5 میلیون کیلومتری، کاملاً بی‌فروغ خواهد بود، زیرا انرژی تابشی بر حسب توان چهارم شعاع فاصله کاهش خواهد یافت. و این یک قانون ساده و تخلف‌ناپذیر فیزیک است.

خوب! از فیزیک برای ارسال پیام‌ها استفاده نکنید، بلکه زیست‌شناسی را به کار ببرید! شما نظام ارتباطی کارآمدی پدید می‌آورید که نه تنها در فواصل دور دچار نقص و کاستی نمی‌گردد، بلکه در فاصله‌ی 1.5 میلیون کیلومتری از مبدأش، تقریباً همان قدرت نخست خود را دارا است.

کوتاه سخن این‌که جانداری را طراحی می‌کنید که پیام‌تان را انتقال دهد، نوعی پِیک زیستی. این جاندار خود‌نسخه‌بردار، ارزان با قابلیت تکثیر فوق‌العاده زیاد خواهد بود. با چند دلار می‌توانید میلیون‌ها از آن را تکثیر کرده، به هر سوی فضا گسیل دارید. این‌ها ریزجانداران مقاومی‌اند که در شراط دشوار و غیرقابل تحمل فضا می‌توانند رشد و تکثیر کنند. ظرف چند سال، تعداد بی‌شماری از آن‌ها در کهکشان وجود خواهند داشت، که به هر سو حرکت می‌کنند و انتظار می‌کشند که با نوعی دیگر از حیات تماس پیدا کنند.

و چه هنگام چنین چیزی پیش می‌آید؟ هنگامی که هر جاندار واحد توان بالقوه‌ای برای رشد و تبدیل به اندام یا جاندار کاملی دارا باشد و به محض برخورد با حیات با سازوکار ارتباطاتی کاملی شروع به رشد کند. این فرآیند هم‌چون انتشار میلیاردها سلول مغزی است که هر یک از آن‌ها بتوانند در شرایط مناسب دوباره به مغز کاملی تبدیل شود این مغز نورس به صورتی با آن فرهنگ و تمدن جدید ارتباط برقرار می‌سازد؛ و آن را از وجود دیگران آگاه می‌کند و شیوه‌های تماس با آن را معلوم می‌دارد.»



ما با خیال زنده‌ایم. به همین دل‌خوش‌کُنک‌های ساده، به همین گریزهای کوچک خوشبختی. واقعیت همان خط صاف تکراری همیشگی‌ست که فقط راه برگشت ندارد و با همین برگ برنده یک عمر مشغول‌مان می‌کند. اما خیال، پرواز است. ما با خیال جهان را وسیع می‌کنیم. جهان را قابل تحمل می‌کنیم.



سه‌شنبه 6 تیر 1396 :: 09:06 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
«مردم یه موقع با قصه از روزمرگی زندگی واقعی فرار می‌کردن بعد زندگی واقعی یه راه خوب برای کشتن قصه پیدا کرد... اختراع داستان. رزمرگی زندگیِ وارد قصه شد و اسمش شد داستان. قصه‌ها کم‌کم مُردن...»



انجام آزمایش بر روی پستانداران عالی بر این نظریه مبتنی است که این جانوران از نظر زیست‌شناختی به انسان نزدیک‌ترند. در دهه‌ی 1950 چندین آزمایشگاه به آزمایش‌هایی حتی بر روی گوریل‌ها دست زدند. این آزمایش‌ها با همه‌ی دشواری‌ها و هزینه‌های فراوان‌شان تنها بدین منظور صورت پذیرفتند که این حیوانات در ظاهر بیشترین شباهت را به انسان داشتند. ولی تا 1960 معلوم شد که در میان میمون‌ها، شامپانزه از نظر زیست‌شیمیایی از گوریل به انسان شبیه‌تر است.

انتخاب حیوانات آزمایشگاهی بر مبنای شباهت به انسان غالباً شگفت‌انگیز است؛ مثلاً خوکچه هندی برای پژوهش‌های ایمنی‌شناسی و سرطان مورد آزمایش قرار می‌گیرد، چه واکنش‌هایش به واکنش‌های انسانی شبیه است، در حالی که برای پژوهش درباره‌ی دستگاه گردش خون و قلب از خوک به عنوان شبیه‌ترین جاندار به انسان استفاده می‌شود.



زمانی که در همشهری کار می‌کردم برنامه‌ای به من دادند که باید تنها می‌رفتم، در واقع خبرنگار مصاحبه‌اش را کرده بود ولی عکسی از آن فرد نداشتیم. باید به دانشکده فلسفه می‌رفتم. به گمانم دانشگاه تهران بود. روی برگه اسم مصاحبه‌شونده را بزرگ نوشته بودند. درست یادم نیست، دکتر دیانی یا دینانی. فیلسوف بود. بعدها وقتی کتاب سال را برنده شد اسم و رسمی به هم زد. شاید هم همان موقع آدم معروفی بود و من نمی‌شناختمش. اما هنوز که هنوز است باقافیه و بی‌قافیه توی تلویزیون می‌بینمش.

یک‌ربعی در دفترش منتظر ماندم تا کلاسش تمام شود. کتش را روی دست انداخته بود و می‌آمد. موهای به‌هم‌ریخته‌ای داشت. ساده‌پوش بود و البته آشفته، عین فیلسوف‌ها. وقتی رسید دستی به موهایش کشید، کتی را که درآورده بود دوباره پوشید، پشت میزش نشست و گفت: جوری بگیر که جوان‌تر باشم.
اصلاً توقع شنیدن این حرف را از یک فیلسوف نداشتم.

گفتم: ببخشید استاد، شما فلسفه تدریس می‌کنید؟
گفت: بله.
سری تکان دادم و مشغول آماده کردن دوربین شدم. مرد باهوشی بود. کنایه‌ام را گرفت.
گفت: چه طور مگه؟
دوربین را برداشتم و گفتم: همین طوری پرسیدم.
گفت: بگو پسرم، راحت باش.
گفتم: به نظرم تا حالا دیگه باید با این مساله کنار می‌اومدید.
سکوت بدی شد. شروع کردم به عکاسی و دیگر حرفی بین‌مان رد و بدل نشد. فقط موقع رفتن گفت: شوخی کردم.

...

گاهی فکر می‌کنم بعضی حرف‌ها کلاً نباید شنیده شود. انگار وقتی بیان نمی‌شود یک ماهیت دارد و وقتی شنیده می‌شود ماهیتش عوض می‌شود. از یک حالت پنهانی به یک وضعیت آشکار تغییر موضع می‌دهد و ناگهان همه چیزش عوض می‌شود.

شاید مشکل استاد، جدا از همه‌ی فکر و خیال‌های فلسفی‌اش، همین بود. شاید نباید حقیقتی گفته می‌شد. هر دو می‌دانستیم باید چه کاری انجام دهیم و کاملاً به موقعیت خودمان آگاه بودیم. بیان کردن حرفی هر چند به شوخی، تمام معادلات معمول را به هم زده بود. مشکل همین بود، بر زبان آوردن حرفی که نباید شنیده می‌شد.



سه‌شنبه 30 خرداد 1396 :: 22:10 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
هنگامی که حضرت سلیمان به اذن خدا بر همه‌ی شیاطین مسلط شد، شریرترین آن‌ها را در بُعدی از زمان زندانی کرد تا هرگز نتوانند به این بعد برگردند، اجنه‌ای که اکنون بر زمین بر جا مانده‌اند از سلاله‌ی جن‌های مطیع و خداپرست بودند که به مرور زمان طاغی شدند و گذشته را فراموش کردند و شیطان را معبود قرار دادند.

آصف برخیا وزیر عالم حضرت سلیمان برای دروازه‌ی سلیمان – زندان زمان – هفت قفل طراحی کرد با کلیدهای جداگانه که برای بازگشایی باید هر هفت قفل کنار هم قرار می‌گرفت و کسی با خصوصیاتی خاص قربانی می‌شد تا ترکیب قفل‌ها دروازه را باز کند.



شنبه 27 خرداد 1396 :: 09:12 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
«هر رابطه‌ی جدیدی که شروع می‌کنی، فکر می‌کنی این یکی یه‌ کم از مردهای دیگه بهتره، اما یه کم می‌گذره می‌بینی اشتباه کردی... آخر به این نتیجه می‌رسی که مردها عین همن. خدا فقط برای این قیافه‌هاشون رو متفاوت خلق  کرده که زن‌ها بتونن اون‌ها رو از هم تشخیص بدن.»
شانه‌ای بالا می‌اندازم؛ «مرد ایده‌آل زن‌ها باید قهرمان باشه. عصر قهرمان‌ها هم خیلی وقته سر اومده، البته قهرمان‌هایی که بخوان فقط واسه یه زن قهرمان باشن.»
«یعنی دنبال عشق افلاطونی می‌گردی؟»
«ای بابا، عشق افلاطونی که الکیه... هیشکی برای عشق افلاطونی یه رابطه رو شروع نمی‌کنه، ازدواج نمی‌کنه.»
«اگه این جوری فکر کنی کل قضیه می‌شه واسه یه چیز.»
«بستگی داره طرفت چیز رو به چشم چاشنی ببینه یا غذای اصلی؟»



چهارشنبه 24 خرداد 1396 :: 07:56 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
فضانوردان در سفرهای فضایی به دلایل مشخص و بدیهی، لباس مخصوص می‌پوشند.
چرا بیگانگان فضایی که در فیلم‌های علمی‌تخیلی به زمین می‌آیند لباس خاصی ندارند؟



... مسأله بدبینی همیشگی‌اش نیز که هیچ‌گاه او را رها نمی‌کرد... زمانی گفته بود: «در مجلس عروسی‌ام همه‌ی آن‌چه فکر مرا به خود سرگرم ساخته بود، این موضوع بود که نفقه‌ای که همسرم به موجب رأی دادگاه هنگام طلاق از من مطالبه خواهد کرد، چه اندازه خواهد بود!»



جمعه 19 خرداد 1396 :: 05:49 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
کلمه «پریشان» را در غزلیات سعدی جست‌وجو کردم. غالباً به معنای «آشفته» و بیشتر به شکل صفت همراه کلمه «زلف» استفاده شده بود. چیزی که نمی‌دانستم این بود که چهار جا به عنوان متضاد «مجموع» آمده بود، به معنای پراکنده.

«عیب‌جویانم حکایت پیش جانان گفته‌اند

من خود این پیدا همی‌گویم که پنهان گفته‌اند

پیش از این گویند کز عشقت پریشان‌ است حال
گر بگفتندی که مجموعم، پریشان گفته‌اند»

به خودم که باشد پریشان را این طور ترجمه می‌کنم: زیبایی در عین پراکندگی، آشفته‌ی دلربا.



روزهای آخر عمر پدربزرگم یک بار با هم تنها شدیم، در بیمارستان. من نوه‌ی مورد علاقه‌اش نبودم. معلوم نبود چرا دلِ خوشی از من نداشت. با این حال چه می‌خواست و چه نمی‌خواست، طبق وظیفه باید نصف روزی کنارش می‌ماندم، نصف دیگر روز را هم نوه‌ی دیگری می‌آمد. نود سالی داشت. تمام صورتش چروک بود، هرگز کسی را ندیده‌ام که تا این اندازه چروک داشته باشد. البته به نظر من فوق‌العاده زیبا بود ولی خب، خودش این طور فکر نمی‌کرد. شنوایی‌اش کامل نبود و کم و بیش فراموشی داشت. یک چیزهایی را کاملاً به یاد داشت و یک چیزهایی را که معمولاً به نفعش نبود، یا نمی‌شنید یا فراموش می‌کرد. اما همیشه ما را در این شک نگه می‌داشت که بازی در می‌آورد یا نه.

در جوانی معشوقه‌ای داشت و همه می‌دانستند ولی خودش هیچ‌وقت به داشتنش اعتراف نکرده بود. عموها گاهی در همین دوره‌ی فراموشی، به امید آن که چیزی از زیر زبانش بیرون بکشند، از معشوقه‌اش می‌پرسیدند ولی هیچ‌وقت مُقر نمی‌آمد، همیشه منکر می‌شد.
دکتر منع کرده بود سیگار بکشد. از من سیگار خواست. اما مرا علی صدا کرد. تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم. علی نوه‌ای بود که خیلی دوستش داشت. تازه فهمیدم حتی آدم‌ها را از هم تشخیص نمی‌دهد. سیگاری روشن کردم و دادم دستش.

یک‌دفعه و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: این‌ها چی فکر کردن؟
گفتم: کیا؟
گفت: همین بچه‌ها.
به نظرم رسید هذیان می‌گوید. گفتم: درباره‌ی چی؟
پُکی به سیگارش زد و اسم معشوقه‌اش را آورد.
: درباره‌ی شهین.
وضعیت حساسی بود. نباید حرفی می‌زدم. همان طور ساکت ماندم تا هر طور که دوست دارد جریان را پیش ببرد.
گفت: یه چیزهایی رو آدم فراموش نمی‌کنه!
فکری کرد و گفت: می‌دونی چرا؟
گفتم: نه.
ناراحت شد. از علی انتظار نداشت. او باید بیشتر از این‌ حرف‌ها باهوش می‌بود. کمی فکر کرد.
گفت: البته حق داری، تو که سنّی نداری.
دلیل نفهمی علی جور شد.
پرسید: الان چند سالته؟
باید خودم را جای علی می‌گذاشتم.
حدودی گفتم: پونزده.
گفت: خیلی بچه‌ای، حق داری. الان دیگه مثل سابق نیست، قدیم همه رو زود زن می‌دادن.
بعد مکثی کرد و گفت: ببینم، زنت دادن؟
گفتم: نه.
نیشخندی زد؛ پُقی کرد و گفت: خودت با خودت، ها؟
و زد زیر خنده. خیلی خندید. تا به حال ندیده بودم آن قدر بخندد. لابه‌لای خنده‌اش گفت: خیلی بی‌عرضه‌ای.
آرام که گرفت سیگارش را زیر تخت تکاند و آهسته گفت: یه چیزهایی رو آدم فراموش نمی‌کنه!
پُک دیگری زد و گفت: می‌دونی چرا؟
حدس زدم چه اتفاقی می‌افتد، گاهی پیش می‌آمد. توی دایره‌ای گرفتار می‌شد که تا ابد می‌توانست ادامه‌اش بدهد. معمولاً با یک جمله‌ی مشابه شروع می‌شد. اگر می‌گفتم نه، به حتم همان سیکل قبلی را طی می‌کردیم.
پرسیدم: چرا؟
مدت زیادی ساکت ماند و بعد گفت: به خاطر این که همه چیزش پنهانیه.
توی چشمم خیره شد. انتظار را می‌شد از صورتش خواند ولی نمی‌دانستم منتظر چیست.
گفت: بگو چرا.
گفتم: چرا؟
گفت: به خاطر این که همه چیزش پنهانیه.

باز توی چشمم خیره شد. ترسیدم که شاید بیفتد توی دایره، توی تکرار، ولی رد کرد و گفت: به خاطر این که همیشه می‌ترسی بره. از همون اولش می‌دونی که می‌ره. هم تو می‌دونی و هم اون؛ ولی از ترس نبودنِ هم، مدت‌ها با هم می‌مونین.
آخرین توصیه‌اش به نوه‌ی عزیزش این بود: هیچ‌وقت نذار معشوقه‌ت لو بره.
گفت: باورت می‌شه، حتی هنوز عکسش رو دارم.

به حتم پنجاه سال یا شاید بیشتر از زمان عکس گذشته بود ولی هنوز آن را داشت، اما حتی بعد از مرگش کسی آن عکس را پیدا نکرد. عکس جایی بود که هیچ‌کس نباید حدس می‌زد. جایی در آن خانه رازی بود که هیچ وقت کشف نمی‌شد. رازی که اصلاً بعید نبود با کشف شدنش به تعداد عموهایم نیز اضافه شود.
انسان واقعاً موجود عجیبی‌ست، یکی در عالم فراموشی چیزهایی را حفظ می‌کند و یکی در عالم هوشیاری تمنای فراموشی. متأسفانه یا خوشبختانه هیچ فرمولی هم برای این زندگی کارساز نیست. و هر کسی مجبور است به روش خودش آن را تمام کند. یکی دائم از گذشته فرار می‌کند و دیگری فقط چسبیده به گذشته‌اش.



یکشنبه 14 خرداد 1396 :: 02:51 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
ملائک هم مانند تمام مخلوقات خدا، فانی هستند و ترس را می‌فهمند. آن‌ها هم زندگی را دوست دارند و برای بقا می‌جنگند، اما به ندرت به ورطه‌ی گناه و مخالفت می‌افتند، همانند شیری که کم پیش می‌آید مانند کفتار لاشه‌خواری کند.






شنبه 13 خرداد 1396 :: 03:23 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
سیم‌کارت ایرانسلی را کف خیابان پیدا کردم. اندازه و رنگ و روی رفته‌اش نشان می‌داد که قدیمی است و از نسل اول سیم‌کارت‌ها. چون حدس می‌زدم تا حالا باطل شده دنبال صاحبش نگشتم.
سیم‌کارت را روی یک گوشی هم سن و سال خودش گذاشتم. طبق انتظار، سوزانده شده بود، ولی محتویات حافظه‌اش دست نخورده بود. ویدئوی زیر حاصل کنجکاوی در قسمت مخاطبین و پیام‌هاست.
البته اطلاعات درون آن هم مثل سیم‌کارت، قدیمی است. چون دیگر این روزها کسی پیامک نمی‌فرستد و شماره مخاطبین روی حافظه گوشی ذخیره می‌شود.
و حالا بازی با احتمالات:
1. صاحب سیم‌کارت، خانم است.
2. سرش شلوغ بوده است! (یا هنوز هم هست؟!)
3. شماره‌ی قبلی‌ها را پاک نمی‌کرده بلکه با اسمی که برازنده‌شان بوده نگه می‌داشته است. (حرومزاده احتمالاً پیچانده است، خر هم پا نداده است!)
4. ارزن اسم آدمه؟ مگه خوراک پرنده‌ها نبود؟!





چهارشنبه 10 خرداد 1396 :: 21:40 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
«خودت به خودکشی اعتقاد داری؟»
«من همیشه می‌گم زندگی مثل تماشای فیلمه. اگه تا نصفش هیچ اتفاق خوبی نیفتاده بهتره پا شی بری بیرون. کسی هم نباید بابتش سرزنشت کنه.»
«البته ایراد اینه که یه راه‌حل دایمی واسه یه مشکل موقته...»



از: دانشگاه کالیفرنیا
     برکلی، کالیفرنیا
     دهم ژوئن، 1964

به: ریاست جمهوری ایالات متحده
     کاخ سفید
     شماره 1600، خیابان پنسیلوانیا
     واشینگتن، دی‌. سی.

ریاست محترم جمهور،
ملاحظات نظری اخیر نشان می‌دهد که احتمالاً روش‌های سَتَروَن‌سازی در مورد سفینه‌های فضایی بازگشتی برای تضمین مراجعت عاری از میکرب آن‌ها به جو این سیاره ناکافی است. پیامد این موضوع، ورود احتمالی و بالقوه‌ی جانداران بسیار مضر به شبکه اکولوژیک کنونی زمین خواهد بود.
ما بر این باوریم که فرآیند سترون‌سازی سفینه‌های بازگشتی و کپسول‌های فضایی حامل انسان هیچ‌گاه نمی‌تواند به طور کامل رضایت‌بخش باشد. محاسبات ما نشان می‌دهد که حتی اگر روش‌های سترون‌سازی در فضا بر روی چنین کپسول‌هایی اعمال شود، باز هم احتمال آلودگی به میزان یک در ده هزار، و شاید خیلی بیشتر، وجود خواهد داشت.این برآوردها بر اساس اَشکالِ سازمان‌یافته و شناخته‌شده‌ی حیات انجام گرفته و حال آن‌که ممکن است اشکال دیگر حیات در برابر روش‌های سترون‌سازی ما مقاوم باشند.
از این رو، قویّاً خواستار ایجاد امکاناتی برای رویارویی با اشکالی از حیات ماورای زمینی هستیم که ممکن است به طور ناخواسته به زمین برسند. در ایجاد چنین امکاناتی باید دو هدف مورد نظر قرار گیرند:
محدودسازی انتشار هر شکل از اشکال حیات ماورای زمینی و تأسیس آزمایشگاه‌هایی برای تحلیل و بررسی آن به منظور حفظ اشکال مختلف حیات زمینی از تأثیرات سوء آن.
پیشنهاد می‌کنیم که چنین امکاناتی در یکی از مناطق غیرمسکونی ایالات متحده برپا گردد. هم‌چنین توصیه می‌کنیم که تأسیسات مزبور در زیرِ زمین ساخته شود و مجهز به همه‌ی فنون شناخته‌ شده‌ی جداسازی (ایزولاسیون) باشد، و هم‌چنین به دلیل احتمال وقوع حالت اضطراری، لازم است در این تأسیسات نوعی ابزار هسته‌ای خودنابودساز تعبیه گردد.
تا جایی که می‌دانیم، هیچ شکلی از اشکال حیات در گرمای دو میلیون درجه‌ای حاصل از انفجار هسته‌ای نمی‌تواند باقی بماند.

با تقدیم خالصانه‌ترین احتمالات
جرمی استون، جان بلاک، سموئل هالدن، ترنس لیست، اندرو وایس



درست بعد از انقلاب، و درست در اوج گیرودارهای آن روزها، یک شب پدرم چمدان سنگین عکس‌هایش را از زیر تخت بیرون کشید و یک قیچی خواست. درِ چمدان را باز کرد و همه‌ی گذشته‌اش به‌روز شد.
سه نفری پشت میز نشسته بودند و چهار نفری هم عقب‌تر ایستاده. میز پُر از شیشه بود، پُر از استکان. پدرم آن وسط، بین آن‌هایی که ایستاده بودند، دستش را روی شانه‌ی دو نفری که کنارش بودند گذاشته بود. همه لبخند زده بودند و دو نفر که پدرم یکی از آن‌ها بود، از زور خنده غش کرده بودند.

قیچی کل میز را حذف کرد، سه نفری را که نشسته بودند، یکی از دست‌های پدرم به‌علاوه دو نفری که همان سمت بودند. از آن عکس، یک عکس دو نفره ماند.
تمام نشانه‌ها از بین رفت. تمام شب‌هایی که در کافه گذرانده بود فراموش شد. تمام میزهایی که پُر از بطری و استکان بود بریده شد. تمام دوستانی که بودن‌شان مزاحم بود قیچی شدند. همه‌ی بچه‌معروف‌ها یکی‌یکی حذف می‌شدند. دست خودش بریده می‌شد و دست کسی روی شانه‌اش می‌ماند. چند ساعت بعد چمدانِ سبک و بدون مشکلی داشت که با خیال راحت زیر تخت جا می‌گرفت. حرکت قاطعانه‌ای بود به سمت فراموشی.



جمعه 5 خرداد 1396 :: 15:32 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

روزگاری زمین و هفت فلک اطراف آن همگی تحت تسلط جن‌ها بود، تا این‌که نسل انسان در زمین پا گرفت، جن‌ها که تاب تحمل رقیب را نداشتند شروع به از بین بردن انسان‌ها کردند، تا این‌که خداوند به پریان که ذات‌شان از آب بود فرمان داد تا از انسان حفاظت کنند، پریان در عمق شور اقیانوس‌ها سکنی گرفته بودند و انسان را از حمله‌ی جن‌ها حفظ کردند، اما جن‌ها با شرارت از نیروهای آسمانی و افلاک علیه پریان استفاده نمودند و شمار زیادی از انسان‌ها را کشتند، تا این‌که به امر خداوند ملائک بعد از جنگی سخت افلاک را تصرف کردند.

فکرش را بکن! قلمرو افلاک آسمانی به ملائک رسید، قلمرو آب‌ها به پریانی که تعداد کمی از آن‌ها باقی مانده بود و انسان هم مالک قلمرو خاک شد و جن، آواره و حیران بین این سه مرز.



سه‌شنبه 2 خرداد 1396 :: 11:56 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

رحیمی مدتی رییس روابط عمومی بوده. بعد به خاطر ارسال بلوتوث مستهجن به یکی دو تا از کارمندان خانم، پرونده برایش درست کرده بودند که خودش معتقد بود پاپوش بوده. یک مدت رفته بوده شهرداری، اما به اتهام دریافت رشوه _رحیمی تأکید داشت که این یکی هم پاپوش بوده_ برایش پرونده درست کرده بودند و بعد از مدتی دادسرا و دادگاه، دست‌آخر دوباره به سازمان برگشته بود. یک توبیخ کتبی در پرونده‌اش درج شده بود و تأکید شده بود جایی مشغول به کار شود که اصلاً با خانم و پول و مسائل مالی سر و کاری نداشته باشد. مدیر کارگزینی هم او را به عنوان مسئول بایگانی متروکه‌ی سازمان منصوب کرده بود. رحیمی ننشته روی صندلی، یک سی‌دی درمی‌آورد.

«این رو الان از دست‌فروشی تو میدون گرفتم. فیلم مهمونی فوتبالیستائه. این کامپیوتراتون کدوم‌شون سی‌دی‌خورش بازه؟»



... احتمالات به دست آمده از وضعیت گوناگونی نژادها، نخستین برخورد آدمی را با حیات ماورای زمینی تعیین خواهد کرد. این حقیقتِ انکارناپذیری است که جانداران پیچیده بر روی زمین کمیابَ‌ند؛ و حال آن‌که جانداران ساده به فراوانی یافت می‌شوند.

میلیون‌ها گونه از باکتری‌ها و هزاران گونه از حشرات بر روی زمین وجود دارند، ولی فقط چند گونه از پستانداران عالی و تنها چهار نوع از بوزینگان بزرگ بدون دم (یعنی گیبون، اُرانگوتان، گوریل و شامپانزه) و بلاخره فقط یک نوع از انسان یافت می‌شود.

فراوانی تنوع گونه‌ها با فراوانی متناظر تعداد افراد آن‌ گونه‌ها متناسب است. موجودات ساده از موجودات پیچیده بسیار پرشمارترند. حدود سه میلیارد انسان
[در سال 1962] بر روی زمین زندگی می‌کنند؛ در حالی که فقط یک ظرف آزمایشگاهی بزرگ ده یا حتی صد برابر این تعداد باکتری را در خود جای می‌دهد.

آن‌چه گفته شد، درباره‌ی کرّه زمین بود، اما احتمالاً همین موضوع در سراسر کیهان نیز عیناً صادق است... در محاسبات خود من که تفصیل آن پیشتر گذشت، فراوانی نسبی جانداران مختلف در سراسر کیهان در نظر گرفته شده‌اند. هدف من اندازه‌گیری احتمال برخورد میان انسان و شکل دیگری از حیات بوده است...

این ملاحظات مرا به این باور رهنمون ساخت که نخستین برخورد بشر با حیات ماورای زمینی، برخوردی با جاندارانی شبیه به باکتری‌ها یا ویروس‌های زمینی، هر چند نه عیناً مانند آن‌ها، خواهد بود. هنگامی که به یاد آوریم، سه درصد همه‌ی باکتری‌های زمینی، اثرات زیان‌باری بر سلامت انسان دارند، پیامدهای برخورد زمینیان با عوامل بیماری‌زای غیرزمینی نگران‌کننده خواهد بود.



یکی از عموها زیاد عکس می‌گیرد، و تقریباً هر بار که همدیگر را می‌بینیم از عکس‌هایش شکایت دارد. اگر قرار باشد در جهان تنها یک نفر انتخاب شود که حسرت جوانی‌اش را بیشتر از همه می‌خورد، همین آدم است. هیچ ابایی از رنگ کردن موها یا سبیلش ندارد. سرشار از زندگی‌ست، واقعاً از دیدنش لذت می‌برم. هدف مشخص است، با تمام قوا زندگی کن. در دولت من بی‌شک مادام‌العمر وزیر جوانان می‌شد.



پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1396 :: 08:40 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
پیرمرد را اولین بار بود می‌دیدم، در همه‌ی این سال‌ها که حافظیه آمده بودم. چند قدم بعد از مزار حافظ و اهلی، نرسیده به دیوارهای آجری، روی صندلی نشسته و لم داده بود، جمعیتی هم دورش حلقه زده بودند. در گمان اول خیال کردم که لیدر توری است یا پیر و مراد جمعی. چهارشانه بود و تنومند، عینک درشت طبی به چشم، پا روی پا انداخته بود و با صدای رسا و محکم صحبت می‌کرد، دیوانی هم در دست داشت. فهمیدم که فال می‌‌گرفت.

فال‌فروش‌های پرنده به دست را داخل راه نمی‌دهند. در همان پیاده‌رو کاسبی می‌کنند، با فالی که معمولاً درست درنمی‌آید. دست‌فروشانی هستند که یک تکه‌کاغذ می‌فروشند. ولی این یکی فرق داشت. هم سر و وضع لباس، هم صلابت و قدرت بیان و هم این‌که داخل بود، در حریم لسان‌الغیب. یحتمل آشنای کسی یا جایی بود. ده تومان می‌دادی، نیت می‌کردی، دیوان را باز می‌کردی و به دستش می‌دادی. مصرع اول را خوانده، کتاب را می‌بست. بقیه را از حفظ می‌خواند. مصرع‌مصرع می‌خواند و تعبیر می‌کرد.

با خود پیش‌داوری کردم: همان حکایت همیشگی رؤیافروشی، وعده آینده درخشان، ثروت، خوش‌بختی و کلی چیزهای خوب. مشتری راضی، فروشنده هم راضی.
به دختر نوجوانی که کلاه ورزشی را بالعکس بر سر گذاشته و آستین‌ها را بالا زده بود و آدامس می‌جوید گفت: تو همیشه فتنه به پا می‌کنی. دوستانش زدند زیر خنده. داوری‌ام باطل شد!
مرتب تکرار می‌کرد که شنیدن فال دیگران کار خوبی نیست، کنارتر بایستید. دورتر هم می‌ایستادیم، کنجکاوی و آن صدای رسایش نمی‌گذاشت. چنان با تحکم و اطمینان تعبیر می‌کرد که چاره‌ای جز پذیرفتن سرنوشت و آینده‌ات نداشتی.

یکی جنسیت و اسم بچه می‌خواست؛ دختر بود و صبا. راستی مگر از دیوان حافظ جز صبا و نرگس و نسرین چه در می‌آید؟!
به پیرمردی گفت مسافری از خارج داری. مرد، خوشحال و خندان، جواب داد پسرم در خارج است.
کسی که تازه از راه رسیده بود و فال دخترک را ندیده بود پرسید: چرا همه‌ی فال‌ها خوب‌اند؟ چرا فقط از خوشی می‌گویی؟ جواب داد حافظ کینه‌توز نیست، بدِ کسی را نمی‌خواهد.

«چو ذکر خیر طلب می‌کنی سخن این است
که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار»



چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 :: 09:22 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

از سکوت می‌ترسد. می‌آید توی کافه‌ی شلوغ می‌نشیند، جایی که همه دارند حرف می‌زنند بدون این‌که او مجبور باشد در جواب‌شان حرفی بزند.



تاکنون هشت بحران علمی عمده رخ داده‌اند، که دو مورد از آن‌ها شهرت گسترده‌ای نیز یافته‌اند. نکته‌ی جالب توجه این‌جاست که هر دوی این بحران‌ها – یعنی بحران‌های ناشی از دست‌یابی به انرژی اتمی و دست‌آوردهای فضایی – به حوزه‌ی علوم فیزیک و شیمی مربوط بوده‌اند، نه زیست‌شناسی.

همین امر نیز انتظار می‌رفت، زیرا دانش فیزیک نخستین شاخه از علوم طبیعی بود که یک‌سره به شکل نو در آمد، و تا اندازه‌ی بسیار زیاد از روش و بیان ریاضی بهره‌مند گردید. شیمی نیز راهی را که فیزیک می‌پیمود، در پی آن دنبال می‌کرد، ولی زیست‌شناسی، این کودک عقب‌مانده‌ی دانش، افتان و خیزان بسیار عقب‌تر از آن‌ها لنگ‌زنان پیش می‌رفت.
حتی در زمان نیوتن و گالیله نیز اطلاعات انسان، درباره‌ی ماه و دیگر اجرام آسمانی بیش از آن‌چه بود که درباره‌ی بدن خود می‌دانست. جریان بر این منوال بود، تا آن‌که سرانجام در دهه‌ی پنجم قرن بیستم، این وضعیت دگرگون شد.

در دوره‌ی پس از جنگ جهانی دوم پژوهش‌های زیست‌شناسی که با کشف آنتی‌بیوتیک‌ها شتاب گرفته بود، مرحله‌ی نوینی را از تکامل دانش زیست‌شناسی آغاز کرد. به یک‌باره زیست‌شناسی با امکانات مالی گسترده و شور و شوق فراوان شیفتگان این رشته روبه‌رو شد و سیلابی از کشفیات جدید سرازیر گردید:
داروهای آرام‌بخش، هورمون‌های استروییدی، سازوکار شیمیایی دستگاه ایمنی، رمزهای وراثتی و... . تا سال 1953 نخستین عمل پیوند کلیه صورت پذیرفت؛ و تا 1958 اولین قرص‌های ضدبارداری مورد آزمایش قرار گرفت.

گذشت زمانِ زیادی لازم نبود تا زیست‌شناسی به صورت پرشتاب‌ترین قلمروِ در حال گسترش دانش بشری درآید. میزان آگاهی‌های بشر در این رشته هر ده سال دو برابر می‌شد و پژوهشگران آینده‌نگر به طور جدی درباره‌ی دگرگون ساختن ژن‌ها، کنترل فرآیند تکامل و قانون‌مند کردن ذهن سخن می‌گفتند، مفاهیمی که تا ده سال پیش از آن، سودای خامی بیش نبودند.
ولی با این همه، هنوز هم زیست‌شناسی با هیچ بحرانی روبه‌رو نشده بود. داستان «نژاد آندرومدا» برای نخستین بار به چنین بحرانی می‌پردازد.



دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 :: 09:53 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
در دوره‌ای که کم و بیش همچنان هم ادامه دارد، آقایان و خانم‌ها شروع کردند به عمل بینی، کشیدن پوست، گذاشتن گونه و جراحی‌هایی از این قبیل. اگر کسی را چند وقتی نمی‌دیدی دو حالت بیشتر نداشت؛ یا مهاجرت کرده بود و یا زیر تیغ بود.

از مردهای گروه اول بعد از یک سال عکسی می‌رسید با یک دختر موطلایی، که هر دو ریسه می‌رفتند و از دخترها عکسی کنار یک بنای معروف، شلوار جینی به پا و پیرهن کاملاً پوشیده‌ای به تن که باد موهای‌شان را افشان کرده بود.

اما زیرتیغی‌ها بعد از یکی دو ماهی که وَرَم‌شان می‌خوابید ظهور می‌کردند؛ و البته همه با قیافه‌ای جدید و صد البته اعتماد به نفس بیشتر، قیافه‌ای که در ابتدا پذیرفتنش کمی سخت بود ولی خب، کم‌کم عادی می‌شد.

موقعیت جدیدی درست شده بود. موقعیتی شاید کاملاً برعکس. ما معمولاً در برابر فراموشی مقاومت می‌کنیم، در حالی که این بار تمام سعی‌مان این می‌شد که نه تنها خود بلکه دیگران را نیز به سمت فراموشی سوق دهیم.

اما اتفاق بعدی، اتفاق بامزه‌ای بود. همه، عکس‌های قدیم‌شان را از آلبوم‌ها درمی‌آوردند و عکس‌های جدیدشان را جایگزین می‌کردند. درست مثل آدم‌هایی که بعد از ازدواج مجددشان عکس‌های عروسی قبلی را نابود می‌کنند. خیلی راحت بخش بزرگی از زندگی‌شان را منکر می‌شدند، خودِ جدیدِ عَلَم‌شده را به جای قدیم می‌نشاندند و حفره‌ی ایجاد شده را پُر می‌کردند.

این درد که میل به زیبایی یا گریز از زشتی‌ست باعث می‌شود ما با کنترل عکس‌های یادگاری‌مان خودِ جدیدی بسازیم. اما این خود چیست؟ این خودِ تصویری‌ای که ما می‌شود، و گاهی از خود ما هم مهم‌تر؟



یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 :: 09:17 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

مردش هستم که نامردی بکنم و نامزدی‌ام را با لاله به هم بزنم. اصولاً آیا نامردی محتاج نوعی مردی است؟ بله، حتا نامردی هم شهامت خاص خودش را می‌خواهد... به‌خصوص وقتی قرار است دختری را بپیچانی که برادران گردن‌کلفتی دارد.



سال‌ها پیش زمانی که خیلی کافه می‌رفتم، صحبت‌های دختر و پسری که میز پشتی نشسته بودند توجهم را جلب کرد. خیلی جوان بودند، جوانی از صدای‌شان و حرف‌هایی که می‌زدند می‌بارید. صحبت‌های‌شان خیلی روان و معمولی پیش می‌رفت. اما یک دفعه دختر، بُرش عجیب و البته زیبایی بین حرف‌های‌شان زد که هیچ ربطی به صحبت قبل و بعدشان نداشت و به نظرم فوق‌العاده خطرناک بود.

پرسید: تو از قیافه‌ی خودت راضی هستی؟
پسر خیلی قاطع جواب داد: نه، به هیچ‌وجه.

دختر سریع سوال دیگری پرسید و حرف‌های‌شان به همان روانی قبل ادمه پیدا کرد و البته همین باعث شد وارد موقعیت اشتباهی نشوند. اما تا لحظه‌ای که رفتند منتظر بودم حداقل اشاره‌ای به آن سوال بشود ولی دیگر درباره‌ی آن موضوع صحبتی نشد، که خُب، برایم خیلی عجیب بود. چه از بابت این که اصلاً چرا باید این سوال به فکر کسی برسد و چه به خاطر جذابیت موضوع. البته آن موقع ادامه پیدا نکردن بحث را به حساب تیزهوشی یا ادب دختر گذاشتم، اما جواب صریح پسر و شجاعتش واقعاً شوکه‌ام کرده بود. هر دو یا شاید فقط یکی از آن‌ها حساسیت موقعیت را خوب درک می‌کرد و خوب می‌دانست که با ادامه ندادن آن بحث آرام‌آرام در موقعیتی نزدیک به فراموشی قرار خواهند گرفت.



چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 :: 21:27 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
«این طبقه‌ی پایینی این‌جا، مالک این آپارتمان بغلی هم هست، یه دختر داره خیلی خانم و باشخصیته. مدیر فروش یکی از فروشگاه‌های این مارکای معروفه. اسمش پورانه. دختر خوبیه.»
از اسمش معلوم است که دست‌کم سی سال دارد. کسی این روزها اسم دخترش را پوران نمی‌گذارد.



   1      2       3       4       5       ...      34    >>
 
موضوعات
آرشیو وبلاگ
آخرین مطالب
پیوندها

آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 239271